X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
خلاصه کتاب «شنود اشباح» و نقد «دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران» - اصحاب نیوز
عناوین ویژه
خلاصه کتاب «شنود اشباح» و نقد «دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران»

خلاصه کتاب «شنود اشباح» و نقد «دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران»

در بهمن ماه ۱۳۸۱، کتابی جنجالی با نام «شنود اشباح» منتشر شد. این کتاب که به بررسی نقش اعضای سازمان مجاهدین انقلاب در دهه ۵۰ و ۶۰ می پرداخت، واکنش‌های بسیاری را برانگیخت. یکی از این واکنش‌ها، نقد «دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران» بود بر این کتاب. 

در زیر، گزیده‌ای از کتاب «شنود اشباح؛ مروری بر کارنامه‌ی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، رضا گلپور چمرکوهی، تهران: نشر کلیدر، چاپ اول، پائیز 1381، 994ص.» ارائه می‌گردد، و در انتها، نقد «دفتر مطالعات و تدوین تاریخ معاصر» بر این کتاب را می‌خوانید:
 


فصل نخست: هاشمی هشتم 
از کتاب «کا.گ.ب در ایران» - نوشته «ولادیمیر کوزیچکین»:.. در آن موقع، درباره عاملمان که با نام رمزی «مَرد» نامیده می‌شد، چیزی نمی‌دانستم... اخذ تماس با «مرد»، به وسیله یک سیستم خط اطلاع از نزدیک، برقرار بود که هم برای دریافت اطلاعات و هم برای مخابره اخطار مورد استفاده بود... «مرد» یکی از امرای ارتش ایران به نام سرلشکر «مقربی» بود. سی سال عامل «کا.گ.ب» بود. از زمانی که افسری جوان بود، در سال 1945 به خدمت این سازمان درآمد. او بهترین عامل رزیدنسی [ایستگاه جاسوسی کا.گ.ب در سفارت شوروی] به حساب می‌آمد و اطلاعات محرمانه‌ای را که واقعاً برای اتحاد شوروی، حائز اهمیت بود، در اختیار ما می‌گذاشت. (ص11)
از کتاب «شاهد» - خاطرات «منصور رفیع‌زاده»:... تا آنجا که من می‌دانم، روسها حتی تا امروز هم نفهمیده‌اند که چه چیزی باعث شد تا سیستم جاسوسی آنها برملا شود. به دلایل امنیتی، تمامی داستان، حتی در این کتاب نیز قابل ذکر نمی‌باشد. در سال 1975 تیمسار «اویسی» به من اظهار کرد که به یک افسر سطح بالای ارتش، به دلیل جاسوسی برای شوروی، مشکوک است... «اویسی» ... جدی جواب داد: «نه. «منصور»، گوش کن. وقتی که ما، درگیر یک جنگ مرزی با عراق بودیم، هر وقت تصمیم‌ به حمله در مرز می‌گرفتیم؛ عراق در آنجا منتظر ما بود. یک نفر به طور قطع، اطلاعات قسمت مرا به روسها خبر می‌داد و آنها نیز اطلاعات را در اختیار عراقیها قرار می‌دادند. هیچ شکی در این مورد ندارم... (ص12)
وقتی که کارکنان ساواک، بعد از رفتن «شاه» از ایران به محاکمه کشیده شده بودند، گاردهای انقلابی که آمیزه‌ای از کمونیستها و مردم مذهبی بودند، مرتباً از آنها می‌پرسیدند که پرونده تیمسار «مقربی» کجاست؟ چنان پرونده‌ای در ساواک پیدا نشد. (روسها هنوز می‌خواستند بدانند که چرا جاسوس آنها گرفتار شد ؟!)... (ص17)
از کتاب «ساواک»- نوشته «کریستین دلانوا»:... منابع آمریکایی، به ویژه «سولیوان» سفیر آن کشور در تهران، معتقدند که نقش ساواک در این ماجرا، چندان غرور‌آمیز نبود. زیرا اگر ساواک توانست هویت سرلشگر «احمد مقربی» را به عنوان جاسوس اتحاد جماهیر شوروی شناسایی کند، برای آن بود که سیا قبلاً حضور یک جاسوس شوروی را در ایران، با ضبط پیامهای رادیویی میان تهران و شوروی به ساواک اطلاع داده بود. کاری که برای ساواک مانده بود، یافتن جاسوس بود... (ص18)
از کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» - خاطرات «حسین فردوست»: ... در ساواک تعدادی انگلیسی ماندند، مانند «معتضد» و سرتیپ‌ «هاشمی» (مدیر کل هشتم) و «آرشام»... می‌توان نتیجه گرفت که در دوران محمدرضا (پس از کودتا)، تعدادی طرفدار انگلیس ماندند و فی‌الواقع برای آمریکا، کار می‌کردند. تعدادی را انگلیس به طرف آمریکا سوق داد و تعدادی هم مستقیماً به آمریکا وصل شدند؛ بدون سابقه‌ کار برای انگلیسی‌ها... در ساواک، سرتیپ «هاشمی» مدیرکل هشتم (ضد جاسوسی)... به انگلیسی‌ها مربوط بود... (ص19)
از کتاب «هاشمی و انقلاب» - نوشته «سید مسعود رضوی»: ... نمونه دیگر از روشنفکران مستقل در دهه چهل که گرایشهای خاص و شاید غریب مارکسیستی داشت، «مصطفی شعاعیان» بود... او ضمن نقد کمونیسم روسی و سیاستهای شوروی، معتقد به پالایش مارکسیسم از دیدگاههای تجدیدنظرطلبانه بود... اثر دیگر وی به نام «انقلاب»، نقدی است بر تئوریهای انقلاب «لنین» و بررسی تحلیلی برخی تئوریهای کمونیستی در ایران... «شعاعیان» مدتی با چریکهای فدایی و زمانی نیز از طریق «رضا رضایی» با مجاهدین خلق در ارتباط بود. اما پس از وارد کردن انتقادهای سخت به چریکها از آنان جدا شد. وی به مسائل اعراب و فلسطین علاقه خاصی داشت و رساله‌هایی در این زمینه نگاشت. او سرانجام در بهمن 1354 در یک درگیری مسلحانه در خیابان استخر تهران به قتل رسید... (ص21)
از هفته‌نامه «شاهد» - خاطرات «بهزاد نبوی»:... مثلاً یک دایی و یک خاله من که هر دو آنها دانشگاه می‌رفتند، آن موقع با حزب «زحمتکشان» کار می‌کردند، فعالیت‌ می‌کردند و وقتی کودتای 28 مرداد شد، آن وقت همه ‌آنها فعالیت‌ مختصر مخفی داشتند... (ص22)
در دانشکده و پس از آن، به فعالیتهای جبهه ملی انتقاد داشتم. احساس می‌کردم، اینها یک مشت رهبرهایی هستند که فقط به فکر خودشان هستند. فقط فکر وزیر شدن و نخست‌وزیر شدن هستند... (ص24)
... بالأخره در سال 1343 «جبهه ملی سوم» را که در واقع، انشعابی از جبهه ملی بود، تشکیل دادیم. در کمیته دانشگاه فوق‌الذکر کسانی مانند «محمد حنیف‌نژاد» در نهضت آزادی، هواداران «بیژن جزنی»، هواداران «حزب توده»، اعضای «حزب ملت ایران» و عده‌ای عناصر مستقل نظیر خود من، حضور داشتند... عملاً بعد از 6 ماه معلوم شد که این هم تفاوتی با آن قبلی ندارد، تقریباً همه نیروهای جوان، زده شده و کنار رفتند. جبهه ‌ملی سوم خودبخود متلاشی شد... از آن به بعد، ما با یک عده از بچه‌هایی که در «پلی‌تکنیک» در جبهه ملی با هم فعالیت می‌کردیم، ارتباط سیالی داشتیم...(ص25)
در بین این همکاران، کسانی چون «مصطفی شعاعیان» و چند نفر دیگر که از نظر فکری، ماتریالیست بودند و چند نفر دیگر از برادرها که مسلمان بودند، «مصطفی شعاعیان» شناخته شده‌ترین چهره‌ این جمع، مسلمان نبود و البته مارکسیست به مفهوم امروزی کلمه نبود و بسیاری از مارکسیستها، در تحلیل‌های خود او را مرتد می‌نامند... «مصطفی شعاعیان» خصوصیات عجیبی داشت. در عین حال که خود را مارکسیست ناب می‌دانست، به خود «مارکس» هم انتقاد می‌کرد... از مجاهدین، خود من با «احمد رضایی» و «حبیب رهبری» ارتباط داشتم و برای آنها همکاری با ما مسئله‌ای نبود. آنها هم تنها به مبارزه‌، اصالت داده و با هر گروه و فردی همکاری می‌کردند. اصولاً جو روشنفکر دانشگاهی مسلمان در آن روز این چنین بود. در این رابطه، کمکهایی از طرفین به هم می‌شد. «مبادله اطلاعات» می‌شد «مبادله امکانات» می‌شد... من با نزدیک شدن به «مجاهدین خلق»، احساس کردم که «مجاهدین خلق» همانهایی هستند که یک روشنفکر مسلمان، دنبال آن می‌گردد...(ص26)
... در سوم مرداد 51، دستگیر شدم و به زندان رفتم. در رابطه با همان فعالیتی که با آن گروه داشتم... (ص27)
... من شروع کردم با مجاهدین خلق همکاری کردن که کم‌کم به صورت یکی از کادرهای فعال و آموزش دهنده آنها درآمدم... تا سال 54 و حتی اوایل 55 رابطه‌ فعال با «مجاهدین خلق» داشتم. یک مدتی رابط من با سازمان، «موسی خیابانی» و مدتی هم «پرویز یعقوبی» بود... در اوین (سال 54) خبر مارکسیست شدن «سازمان مجاهدین خلق» را شنیدیم. تقریباً از آن موقع به بعد، من رابطه‌ام با سازمان خراب شد. به دلیل اینکه تا آن موقع روی سازمان، یک حساب دیگری می‌کردم... (ص28)
... می‌فهمیدم خیلی حرفهایی که مجاهدین می‌زنند، مارکسیستی است. ولی تصور می‌کردم که آنها به اسلام مسلط هستند و آنچه می‌گویند، منطبق بر اصول اسلامیت و حتی عین مفاهیم اسلامی است. خوشحال بودیم که مثلاً «امیرالمؤمنین» هم نظرات «مارکس» را تأیید می‌کنند و یا به قول مجاهدین خلق زودتر از مارکس، آن حرفها را زده است!!... (ص29)
اول یک سری سؤال مطرح کردم، برایشان. عین همین مراحل را که برادر «رجایی» و پس از وی برادر «دوزدوزانی» که هر دوی آنها با من در یک بند بودیم و عده‌ای از برادران دیگری که شما نمی‌شناسید، طی کردند. همه، یک دوره خاصی را طی کردیم، چون اول فکر کردیم، اینها هم صداقت دارند. اگر بفهمند که تفکرشان التقاطی است [و] در آخرش به مارکسیسم می‌کشد، خب دست می‌کشند و می‌آیند با هم اصلاح می‌کنیم... من و «رجایی» و چند نفر دیگر، کم‌کم همدیگر را پیدا کردیم. شروع کردیم کار کردن و متأسفانه در آخر زندان، خیلی فرصت کار تشکیلاتی نبود. ولی به هر حال، کارهایی شد و از آن موقع به بعد، با جدیت در خط اسلام اصیل و خالص شروع به کار کردیم...(ص30)
از کتاب «کا.گ.ب در ایران»: ... به دستور مستقیم کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، ایستگاه [کا.گ.ب در تهران] موظف شد با رهبری «فدائیان [خلق»] و «مجاهدین [خلق»] تماس برقرار کند. مسئولیت این ارتباط به عهد‌ه «ولادیمیر فیسنکو» افسر شاخه اطلاعات سیاسی ایستگاه، گذارده شد... برقراری روابط ما با «سازمان مجاهدین خلق» [منافقین] علیرغم توهماتی که آنها داشتند، بخوبی پیش می‌رفت و گسترش می‌یافت... مجاهدین [خلق] در جریان حمله به سازمانهای رژیم شاه، توانسته بودند آرشیو اسناد ساواک را بدست آورند. وقتی این خبر را به مرکز منتقل کردیم، آنها بلافاصله از خود واکنش نشان دادند و طی تلگرافی از مسکو خطاب به ما چنین نوشتند: «... بلادرنگ با مجاهدین [خلق] تماس بگیرید و از آنها پرونده سرلشکر «مقربی» در ساواک را بخواهید...» (ص31)
رابط «فیزنکو» شخصی بود به نام «(محمدرضا) سعادتی» که یکی از رهبران سازمان مجاهدین خلق محسوب می‌شد. قرار ملاقاتشان را نیز در یکی از خانه‌های امن مجاهدین گذاشتند، که در غرب تهران قرار داشت... در این لحظه ناگهان در پشت سر «فیزنکو» به شدت بسته شد و موقعی که او به عقب برگشت، تا علت صدا را بفهمد، چشمش به چهار نفر افتاد که تازه وارد اتاق شده‌ بودند و تپانچه‌های خود را به سوی «فیزنکو» و «سعادتی» گرفته بودند... به نظر می‌آمد دامی پهن شده باشد... «فیزنکو» پس از ورود به سفارتخانه و احساس آرامش، به ما گفت افرادی که قصد بازداشتش را داشتند به هیچ وجه شبیه اعضای کمیته‌های انقلاب نبودند. زیرا هم... و هم لباس‌های گرانقیمت به تن داشتند. ما همبا شنیدن حرفهای «فیزنکو» حدس زدیم که بی‌تردید آنها می‌بایست از مأموران ساواک باشند...(ص32)
از «اطلاعیه شماره 19» سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی: ... «متن گزارش گروه دستگیری»... ضمن مراقبت از اتومبیل سیاسی شوروی در مورخه 5/2/58 مشاهده گردید که یک نفر مرد روسی از اتومبیل، پیاده و در خیابان دیبا، منشعب از خیابان روزولت وارد شرکت «نولکو» که یک مؤسسه صنعتی است، گردید. در بررسی بعدی مشخص شد که مرد روسی بنام «ولادیمیر فنسینکو» دبیر اول سفارت شوروی می‌باشد و مرد تماس گیرنده، یکی از رهبران سازمان مجاهدین خلق است... چون معلوم بود [!] که رهبر مجاهدین در ساعت 17 مورخه 6/2/58 و یا 7/2/58 (در قرار ملاقات یدکی) با افسر اطلاعاتی شوروی جهت مبادله اسناد مدارک ملاقات می‌نماید، لذا بررسی‌های لازم به عمل آمد و طی طرحی، مأمورین سپاه پاسداران انقلاب، هدایت شدند که 5 دقیقه قبل از شروع ملاقات، مأمورین به شرکت وارد و مرد تماس گیرنده را دستگیر و مدارک را ضبط نمایند و به منظور احتراز از ایجاد درگیری‌‌های سیاسی، از دستگیری «فنسینکو» خودداری شود... (ص33)
نتایج بازجویی: یاد شده در مصاحبه اولیه، ضمن اعتراف به همکاری با سازمان جاسوسی شوروی در ایران ، اظهار داشت که کلیه‌ی ارتباطات او با «فنسینکو» با هدایت و نظر «خسرو نظامی» بوده و به احتمال زیاد «خسرو نظامی» از عوامل سازمان جاسوسی شوروی است...«خسرو نظامی»، ضمن توجیه «سعادتی» در زمینه اینکه آخرین وضعیت احزاب و سازمانهای جنبش را در ایران برای «فنسینکو» تشریح نماید، دستور داده است که از افسر اطلاعاتی شوروی، لیست اسامی افسران سازمان سیا و شبکه‌های اطلاعاتی آنها را در اختیار جنبش قرار دهد تا بتواند مورد بهره‌برداری قرار دهند... (ص36)
نظریه: ... تلاش «خسرو نظامی» در زمینه بدست آوردن لیست اسامی افسران اطلاعاتی سیا و شناسایی شبکه جاسوسی آمریکایی ایران نیز، به منظور ایجاد ترور و تخریب و اختلال در روابط ایران و آمریکا می‌باشد...(ص37)
از «جزوه منتشره شماره 19» سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی: «اکبر طریقی» یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران بوده و همزمان با درخواست پرونده «مقربی» توسط جاسوس شوروی از «محمدرضا سعادتی»، از اداره دوم ارتش جمهوری اسلامی گرفته شده است. لازم به توضیح است که «اکبر طریقی» در دادستانی انقلاب اسلامی کار می‌کرده و با استفاده از یک حکم دادستان انقلاب که به وی اجازه امانت گرفتن پرونده‌های مأمورین ضد اطلاعات ارتش را داده بود، بطور غیرمجاز، اقدام به گرفتن پرونده «مقربی» کرده بود... (ص39)
از یادداشت‌های نهایی مصاحبه محقق با «منبع(ج)»: «بهزاد [نبوی»] بیشتر حشر و نشرش توی زندان با «مسعود رجوی» و «موسی خیابانی» بود...(ص40)
... «بهزاد [نبوی»]، تاریخ معاصر را پیش «سعادتی» کار می‌کرد... بعد از آن جریان توبه‌ایها، دو گروه، به مرور جلوی هم موضع گرفتند. که پاتوق اصلی‌هایشان توی این دو تا اتاق بود. «بهزاد» اینها در اتاق چهار و مجاهدین خلق [منافقین] در اتاق ده. (ص41)
«بهزاد» با «پرویز صدری» و «رضا عسگریه» سال 1349 دور «شعاعیان» جمع می‌شوند و گروه «جبهه ‌دمکراتیک ملی» را بنیانگذاری می‌کنند. تهیه نارنجک و بمبهای دستی و وسایل تی‌ا.ن.تی و این جور چیزها هم در رأس کارهاشان بود... (ص42)
از مصاحبه مطبوعاتی «سیداسدالله لاجوردی»¯ دادستان انقلاب اسلامی مرکز:... وقتی «کچویی» بدست «افجه‌ای» شهید می‌شود، معلوم می‌گردد که مسئول «افجه‌ای»، «سعادتی» بود و از آن به بعد «سعادتی» را به سلول انفرادی انتقال دادیم و آنجا امکان یافت، در تفکر فرو رود و طی تماسهایی که با او در سلول انفرادی گرفته شد، تمام مواضع قبلی خود را تغییر داد...(ص44) ... و آن واقعیاتی که نوشت، در ظرف یک ماه برایش روشن شده بود. این تناقض بین موضع «سعادتی» قبل از شهادت «کچویی» و موضع بعد از آن است... (ص45)
از هفته‌نامه ایتالیایی «پانوراما»- 29/11/1982- «کارلو روسلاّ»: ...یکی از دیپلماتهای مسکو در تهران، به لندن گریخته و مجموعه اسنادی را در مورد کمونیستهای ایرانی و دیگر مسائل و امور رژیم را به آنها داده است... دکتر «رضا-پ» کارمند عالیرتبه وزارت امور خارجه‌ ایران، در یکی از پایتختهای خاورمیانه با فرستاده هفته‌نامه «پانوراما» ملاقات نموده است... [این] مقاله، نتیجه آن ملاقات می‌باشد که جدیدترین حوادث مورد توجه و سری تهران را برملا و روشن می‌سازد. (ص48)
... طبق زمزمه‌هایی که تا بهار گذشته در تهران به گوش می‌رسید، «بهزاد نبوی‌» وزیر صنایع سنگین و مشاور اسبق مطبوعاتی نخست‌وزیری... یکی از کمونیستهای متعددی می‌باشد که به مقام عالی رسیده است. به گفته «کوزیچکین»، استراتژی نفوذ به دورن سیستم، که از سوی حزب توده و از زمان «شاه» ایران شروع شده بود، درست از سوی شوروی، خواسته شده بود... بخش اعظم آنچه را که «کوزیچکین» در مورد ایران به سرویسهای سری انگلیس گفت، مربوط به تهران بود... پیش‌رو قرار دادن [افشا یا تبادل] اطلاعات «کوزیچکین» سبب شده تا نیروهای ضد کمونیست [ایرانی] که دیر زمانی است مخالف آسوده گذاشتن حزب توده هستند، سرکوب بر علیه اعضاء فعال آن را شروع نمایند...
از کتاب «پس از بحران»- خاطرات «هاشمی‌رفسنجانی»: دوشنبه 5 مهر [1361]... عصر مهندس «جواد (مادرشاهی)» و «حبیب (...») که برای گرفتن اطلاعات از فردی مطلع به پاکستان رفته بودند، آمدند و مطالب جالب و مفیدی که از او گرفته‌اند - درباره‌ عملکرد «کا.گ.ب» و حزب توده و سیاست آینده شوروی در ایران- گزارش دادند. (ص49)
از مصاحبه «ابراهیم یزدی» با روزنامه «نشاط» - پنج‌شنبه 16/2/1378:... هنگامی که آقای [«حبیب‌ا...] عسگر اولادی» وزیر بازرگانی وقت به مناسبتی که نمی‌دانم چه بود به پاکستان رفته بودند، در آنجا اطلاعات مربوط به فعالیت حزب توده ایران و همکاری‌های آن حزب، با روسها، انتقال اطلاعات زمان جنگ [تحمیلی] به روسها و غیره در اختیار ایشان گذاشته شد. براساس این اطلاعات، بازداشت و محاکمه سران و فعالان حزب توده‌، آغاز شد... ظاهراً تمام این اطلاعات را انگلیس‌ها، از طریق پاکستان و از طریق آقای «عسگر اولادی» در اختیار ایران قرار دادند. (ص51-50)

 

فصل دوم: شنود اشباح 
از کتاب «اسرار جاسوسی آمریکا در ایران» - نوشته «اسکندر دلدم»:... سیستم‌های جاسوسی مستقر در پایگاههای «کبکان» و «بهشهر»، بقدری پیچیده و پیشرفته‌اند که «استانفورد [استنسفیلد] ترنر» رئیس‌ سازمان جاسوسی ایالات متحده آمریکا، در توصیف آنها گفته است که این ایستگاهها برای قرن 21 ساخته شده‌اند!... در این ایستگاهها سیستم‌های «بیکرنان» نیز به چشم می‌خوردند... به کمک این سیستم‌ها می‌توان در هر 6 دقیقه یکبار با ماهواره‌ای که در مدار است، ارتباط حاصل کرد. این سیستم هر شیئی را به اندازه یک متر مربع و در ارتفاع 20 هزار ناتیکال مایلی زمین، در حالی که صرفاً ده درصد تشعشع نوری دارد، مشاهده می‌کند... (ص72)
علاوه بر پرسنل آمریکایی مقیم پایگاه، یکصد و نوزده نفر ایرانی نیز در رأس پایگاه سرگرم کار بوده‌اند. اما این ایرانی‌ها، اجازه ‌ورود به قسمتهای اصلی پایگاه را نداشته‌اند... تنها ایرانی که اجازه ورود به این قسمتها را که «های‌سکرت» نامیده می‌شوند، داشته، بنا به اظهار ستواندوم «محمدرضا صفرزاده»، سپهبد «هاشم برنجیان» عضو ساواک و رئیس سابق ضد اطلاعات [نیروی هوایی] بوده است... علاوه بر این، با کنترل مخابرات ماهواره‌ای روسها، جاسوسان سیا از مکالمات سران شوروی با رهبران کشورهای آسیا و شمال آفریقا مطلع می‌شده‌اند... (ص73)
... به طور کلی، پایگاه جاسوسی بهشهر وظایف زیر را به عهده داشته است:
حفظ ارتباط با ماهواره‌های جاسوسی بر فراز شوروی.
کنترل آزمایشات موشکی و هسته‌ای در خاک شوروی.
کنترل امواج رادیویی و خطوط مخابراتی و مخابرات ماهواره‌ای شورویها.
کنترل پروازهای موشکی مرکز فضایی شوروی که در 650 مایلی از پایگاه جاسوسی واقع است.
تهیه‌ عکس، با استفاده از ماهواره‌ از مراکز استراتژیکی و سیلوهای موشکی روسها. (ص74)
از پاسخهای «منبع(ج)» به سؤالات محقق:... یک شرکت آمریکایی بود، بنام «بریچ» که «بهزاد [نبوی]» برای اونها کار می‌کرد. یعنی خُب البته، ارتباط شغلی بود. پیمانکاری و ... این شرکت روی پستهای الکترونیک و شنودهای الکترونیکی روی روسیه از شرق به غرب ایران کار می‌کرد... یکی از ریشه‌های‌ تاریخی بحث سیا و «بهزاد» و اینها که بعضاً مطرح می‌شود، به نظر من توی این ارتباط بریچ بود...
از هفته‌نامه «شاهد» - خاطرات «بهزاد نبوی»:... یک سالی در یک شرکت مخابراتی، شرکتی که سیستم «ماکروویو» پست و تلگراف که بین زاهدان تا آذربایجان است، نصب کرده است، مشغول کار شدم. (ص80)

... در اواخر سال 47 به کمک 3 نفر دیگر که دو نفرشان همدوره‌های دانشکده بودند، یک شرکت مخابراتی... تشکیل دادیم و از سال 48 تا 51 در آن شرکت مشغول کار بودم. چون در آن زمان، تنها شرکتی بود که در زمینه مخابرات خصوصاً «مایکروویو» کار می‌کرد، کارش نسبتاً سریع توسعه نسبی یافت و در نصب و نگهداری خط «مایکروویو تهران- اسدآباد» شرکت مزبور فعالیت داشت... (ص81)
از مصاحبه محقق با «منبع (ص):... [قسمتهایی از عین دست‌نوشته مهندس «جم» در مورد خاطرات قابل توجه و مهمش از روزهای ابتدای پیروزی انقلاب:]...22/2/79... فوراً مرکز ارتباطی شیر و خورشید (هلال احمر) را که یک شبکه نسبتاً فراگیر بود، به مدرسه «علوی 2» منتقل و با استفاده از پرسنل مجرب و مطمئن هلال احمر و نیروی هوایی، یک شبکه ارتباط رادیویی متناسب با انقلاب دایر گردید و برای حصول اطمینان و جلوگیری از نفوذ عوامل جاسوسی و ستون پنجم، خطوط تلفنی حساس ستاد انقلاب و نخست‌وزیری را با استفاده از دستگاههای رمز موجود در نیروی هوایی، تجهیز و یک شبکه ارتباطی قوی و قابل اعتماد برقرار شد. (ص84)
آقایان «بهزاد نبوی»، مهندس «سیاوش سمیعی» و مهندس «هرندیان»... ناگاه یکیاز آنها از من خواست تا فرکانس مرکز ارتباط را در اختیار آنان بگذارم!!... دادن فرکانس یعنی تسلیم انقلاب یعنی خیانت!!!... (ص85)
خیلی با هم کلنجار رفتیم. آخر سر که آقایان، از گرفتن فرکانس مأیوس شدند، آقای مهندس «هرندیان» گفت: ما قویترین دستگاههای ارتباطی را در اختیار داریم، بیاوریم و در اطاق «آقا» [«امام خمینی»] و نخست‌وزیری قرار دهیم... جواب دادم برای این دستگاهها نیازی نیست... در فرودگاه با آقای مهندس «سیاوش سمیعی» قدم می‌زدیم و منتظر ورود آیت‌الله «طالقانی» بودیم... (ص86)
... اما ماجرای شناخت قابل توجه آقای مهندس «سمیعی»: روزی که مرحوم آیت‌الله طالقانی قصد رفتن به فرانسه و استقبال از امام را داشتند، من نیز به بدرقه ایشان به فرودگاه مهر‌آباد رفتم. ضمن صحبت، آقای مهندس «سمیعی» گفتند: «بگذار اینها بگیرند، از اینها گرفتن آسان است.»... یعنی بگذار «طالقانی»ها رژیم را ساقط کرده و حکومت را بدست بگیرند، براندازی آنها آسان است!!! (ص87)
از کتاب خاطرات «مرتضی الویری»:... بسیاری از اعضای مجاهدین انقلاب اسلامی، مسلح بودند. این در زمانی بود که ترور شخصیتهای اسلامی آغاز شده بود... دوستی داشتم که در دوران سربازی، با یکی از این فرقانیها در یک پادگان بود... به دوستم گفتم که با آن شخص، تماس بگیرد و خود را هواخواه او معرفی کند و بگوید که می‌تواند خانه و امکانات، برایشان مهیا کند... یک طبقه آن ساختمان دو طبقه را برای گروه «فرقان» تعیین و طبقه دیگر را گذاشتیم تا مأموران ما در آنجا شنود کنند... گروه «فرقان» در آنجا مستقر شدند. مدتی گذشت و ما توانستیم از طریق مکالمات آنها، اطلاعات خوبی کسب کنیم... عاقبت زمانی فرا رسید که کل شبکه‌، شناسایی گردید و با کمک نیروهای کمیته‌ انقلاب اسلامی در یک زمان به تمام خانه‌های تیمی آنها حمله شد و همه‌شان یا دستگیر شدند و یا در درگیری از بین رفتند... (ص94)
از گفتگوی «محمود احمدی‌نژاد» با روزنامه «کیهان» - سه‌شنبه 11/11/1379:... سازمان منافقین صدها نیروی انقلابی را به عنوان سازماندهی تحویل گرفت و به بهانه تحول ایدئولوژیک تحویل ساواک داد. درون خودش ترور کرد... هرچه نیرو جذب کردند، از آن طرف تحویل ساواک دادند. این یک مکانیزمی بود که به اعتقاد من، آمریکا برای جذب و انهدام نیروهای انقلابی ایجاد کرده و موفق هم بود... (ص96)
نقل از کتاب «پس از بحران» - خاطرات «هاشمی‌رفسنجانی»: سه‌شنبه 5 بهمن [1361]:... آقای («خسرو) تهرانی» از اطلاعات نخست‌وزیری آمد و راجع به سایتهای باقیمانده [شنود روسها توسط] آمریکا گفت. نگهداری آنها در اختیار کمیسیون مشترکی از سپاه و نیروی هوایی و نخست‌وزیری است...(ص97)
از مصاحبه «علی فلاحیان» با روزنامه «جام‌جم»:(یکشنبه 13/3/1380)... «خسرو تهرانی»- قبل از انقلاب عنصر مجاهدین خلق بود، اما بعد از انقلاب با مجاهدین انقلاب فعالیت کرد و یک نیروی اطلاعاتی تودار است...
از یادداشتهای پراکنده محقق در «تحلیل محتوای تفکر خواص جریانات سیاسی»:... «خسرو قنبری تهرانی» مقاله‌ای «امنیتی سیاسی» تحت عنوان «مبانی امنیتی رژیم شاه و علل بی‌ثباتی آن»، جهت طرح در «همایش توسعه و امنیت عمومی» (اسفند سال 75) ارائه نمود، که در آن با تقسیم بندی امنیت در دو قسم سخت‌افزار و نرم‌افزار، دلیل بی‌ثباتی امنیتی «شاه» - که منجر به سقوط وی گردید- در اختیار داشتن برخی از سخت‌افزارهای امنیت و لیکن فقدان نرم‌افزار لازم برای برقراری آن جمع‌بندی گردیده است. (ص98)
مقاله «خسرو»: ... بوروکرأسی مدرن یا پیشرفته، اساساً چارچوب عقلانی - قانونی دارد، لیکن در ایران ساخت قدرت پاتریمونیالیستی یا ساخت قدرت مطلقه ، مانع تبدیل آن به دیوانسالاری عقلانی شد ... ساخت قدرت مطلقه، نه تنها مبتنی بر روابط شخصی است، بلکه موجب از بین رفتن نهادها از عرصه سیاست و گسترش روابط فردی و شخصی شدن سیاست می‌گردد... چنین ساخت قدرتی ، موجب پیدایش باندها (دسته‌ها) و گروههای قدرت طلب در حول مراکز مهم تصمیم‌گیری و یا اشخاص قدرتمند می‌شود.(ص102)... «مصدق» سعی داشت نفت را ملی کرده، اختیارات «شاه» را محدود نماید. اما کودتای 28 مرداد، در واقع نقطه عطفی در تاریخ ایران شد و اجازه نداد روند اصلاحات «مصدق» در مملکت ریشه بگیرد. [؟!] «مصدق» به خاطر مبارزات ضد انگلیسی خود و برقراری نوعی دمکرأسی [؟!] در ایران، با مخالفت «شاه» با انجام کودتای 28 مرداد که در خارج طرح‌ریزی شده بود، جانشین «مصدق» گردید... (ص104)
از نشریه آمریکایی «فارین‌افرز»- «میلتون و ایورست»:... دکتر [«محمد] هادی سمتی» که دارای مدرک دکترا از یک دانشگاه آمریکایی است، گفت: «ایران، اکنون یک جامعه نسبتاً آزاد است، برای بحث علنی درباره بعضی از موضوعات، محدودیتهایی وجود دارد و دولت، هیچ انعطافی درباره‌ سازماندهی سیاسی از خود نشان نمی‌دهد، اما بعد از مرگ [«امام] خمینی» جو تازه‌ای به وجود آمده است. سکولاریسم روبه رشد است...» (ص116)
از مصاحبه محقق با «سیداحمد علم‌الهدی» - 20/2/1380:... سؤال بنده در مورد چرایی و چگونگی به کارگیری امثال این افراد در کرسی استادی «جامعه‌الصادق» است؟ (ص 117) [علم‌الهدی]: آن موقع این آقای «تهرانی» دانشجوی دکترای دانشگاه تهران بود. آن دو استاد هم به دانشگاه تهران برگشته بودند و درس می‌دادند. البته آقای «هادیان» را خودمان هم از قبل می‌شناختیم و عرض به حضور شما که آقای «سمتی» را خیر. آن موقع من رئیس‌ دانشکده بودم. آقای «تهرانی» آمد، اینها را معرفی کرد… س: در مورد خود آقای «خسرو تهرانی» که خُب همین بحث‌ها و تردیدها، حالا در بحث نخست‌وزیری و یا حتی در بحث اساس تحصیلش در «جامعه‌الصادق» مطرح است… [«علم‌الهدی»:] ایشان عرضم به حضورتون آقا، بعد از دوران نخست‌وزیری و سمتش در آنجا، خُب بله، ابتدا آمد و در این دانشگاه… (ص118)… انتقال رشته گرفت و اینجا مشغول تحصیل شد… «معارف اسلامی و علوم سیاسی». فوق‌ لیسانس پیوسته… س) خُب دکترای بدون کنکور، چطور… یک مصوبه‌ای بود قانونی. که کسانی که وزیر بودند، اینها بدون کنکور با شرط داشتن «فوق‌ لیسانس»، دولت برای دکترایشان بورس می‌داد. آقای «تهرانی» از اون مصوبه استفاده کرد، قانونی. ... می‌گفتند، ایشان در حد وزیر هست. چون معاون [اطلاعات] نخست‌وزیر بود و ارزیابی شده بود که معاون نخست‌وزیر، در حد وزیر است... موضوع پایان‌نامه‌اش «منافقین خلق» بود. استاد راهنمایش آقای دکتر «سریع‌القلم» بودند، استادهای مشاورش هم یکی خودم بودم. یکی هم آقای «ری‌شهری» بود. (ص119)
از مصاحبه محقق با «منبع (ح)»:... دفتر اطلاعات و تحقیقات نخست‌وزیری دست «خسرو قنبری [تهرانی»] بود که به واحدهای مختلفی تقسیم‌بندی می‌شد...
س) از افراد شاخص زیر نظر «خسرو»، چه افرادی در دفتر فوق بودند؟
[«منبع (ح)»:] «محمد شریعتمداری» بود. همین «گلپایگانی» دفتر آقا بود که پشتیبانی بود. «شریعتمداری»، معاون اداری- مالی نخست‌وزیری بود. البته ولی خُب رفیق صمیمی «خسرو [تهرانی] و «سعید [حجاریان»] بود و... (ص120)

از مصاحبه محقق با «مهدی منتظری¯ - 27/8/1379:... ببینید اوایل پیروزی انقلاب، کار اطلاعاتی نه تنها جاذبه‌ای نداشت بلکه به لحاظ تداعی ساواک، یک حالت انزجار در اذهان ایجاد کرده بود و خیلی‌ها احتراز می‌کردند از ورود به تشکیلات اطلاعاتی یا انتساب به اون. خودجوش بود... کسانی که کار تشکیلاتی کرده بودند، مثل حزب توده یا منافقین اینها خوب به اهمیت کار و جایگاه کار، واقف بودند... (ص121)
... بعداً که نظام پیروز شد، هر کسی شروع کرد، اهداف خودش را دنبال کردن و این گروهکها و سازمانهایی که دنبال اهداف از قبل تعیین شده‌ [ی خودشان] بودند، سعی کردند افراد خودشان را در نهادهای انقلاب، نفوذ بدهند... مثلاً همان اوایل انقلاب، کمیته‌هایی در مراکز مهم ضد اطلاعات در ارتش، توسط نخست‌وزیری تشکیل داده شد، که افرادی را اعزام می‌کردند به آنجا... این کمیته‌ها مسئولیت نظارت بر اسناد و مدارک موجود را داشتند که حفاظت بشوند. چون نفرات، نفرات ضد اطلاعات سابق بود... (ص122)
... آقای «محمد رضوی» بود که الان در شرکت مخابرات است که مسئول کمیته اداره دوم بود و بقیه کمیته هم، زیر نظر ایشان بود که البته مثلاً مورد «جواد قدیری» که روی شنودها کار می‌کرد، مسئولیتش به عهده آقای «رضوی» بود... خود آقای «رضوی» از اعضای مجاهدین انقلاب اسلامی بود یا آقای «حبیب داداشی» که همین طور... (ص123)
از مصاحبه محقق با «شاهد (ع)»:... دسته مهندس «محمد رضوی»؛ «خسرو تهرانی» بود، «سعید مظفری»، «غفاری»، «مسعود کشمیری»، «حبیب داداشی»، «جواد قدیری»، «تقی محمدی» و به یک معنا «رضا عاصف» و تیم‌های عملیاتی زیر دستش.
س): همان «جواد قدیری» شوهر «زهره عطریانفر» هست؟
[«شاهد (ع)»:] بله. (ص124)

از مصاحبه محقق با «شاهد «ش»:.. یک طیف که آمدند از انجمن حجتیه بودند. آدمهای مؤمن و خوب هم بودند. آدمهای شوت هم بودند.
س): شاخصهاشان؟
[«شاهد (ش)»:] شهید «اقارب‌پرست» بود. تیمسار «نوادی» بود. خود سرهنگ «کتیبه» بود که زمان انفجار [نخست‌وزیری] هم رئیس اداره دوم شده بود. طیف کمیته انقلابی‌ها هم بودند که نوعاً مجاهدین انقلاب اسلامی بودند. مثل «کشمیری» و باندشون و «محمد رضوی» و «حبیب داداشی» و «تقی محمدی» و «سعید مظفری» و «جواد قدیری» و...(ص125)

 

فصل سوم: قوادان زیتون 
از کتاب «ارتباط خطرناک» - نوشته «اندرو» و «لسلی کاکبورن»:... «نیمرودی» در سال 1927 در یک خانواده یهودی که از کردستان عراق، به اورشلیم مهاجرت کرده بود، بدنیا آمد... نقطه عطف این سرگرد جوان، [«یعقوب»] به سال 1955 و هنگامی پدیدار شد که او را به تهران فرستادند و بخش اعظم دوران کار خود را، در این شهر گذراند... (ص144)
«نیمرودی» در 1968 تهران را ترک کرد... در بهار سال 1977 «شیمون پرز» که در آن هنگام، وزیر دفاع [جنگ] اسرائیل بود، توافقنامه‌ای را امضا کرد که در زمینه همکاری ایران با برنامه موشکبالستیک اتمی اسرائیل موسوم به «پروژه گل» بود... هنگامی که انقلاب ایران، پروژه گل و سایر اجزای جهانی را که «نیمرودی» را میلیونر کرده بود، در هم شکست و از بین برد؛ وی از این شکایت می‌کرد که 6 میلیون دلار از کف داده است. اما به هر حال کار «نیمرودی» نیز همانند آمریکائیها در ایران به آخر نرسیده بود... (ص144)
از کتاب «رهبران اسرائیل» - تحقیقات «محمد شریده»:... اوری لوبرانی، مأمور عالیرتبه اطلاعاتی سازمان موساد و به عنوان فردی قدرتمند، برای انجام بسیاری از مأموریتهای مهم اطلاعاتی توصیف می‌شود... گفته می‌شود، وی خطرناکترین فرد اسرائیل و سازمانهای وابسته به آن است... ضمناً او رابطه‌ای بسیار محکم و صمیمانه‌ با «محمدرضا پهلوی» [ستم] «شاه» ایران داشت و لذا از سوی سازمان موساد به ایران اعزام شد و گفته می‌شد که وی در ایجاد اتاقهای بازجویی معروف (و وحشتناک) «ساواک» همکاری داشته است... در هنگام حضورش در ایران، به عنوان فرستاده موساد، با «یعقوب نیمرودی» که تاجر اسلحه بود، همکاری کرد... (ص145)
وی به عنوان مبدّع «گزینش شیعی» [انتخاب مزدورانی برای خدمت به اسرائیل از میان شیعیان] شناخته می‌شود... (ص146)
از کتاب «بازار اسلحه»- نوشته «آنتونی سمسون»:... کمپانی «لاکهید» در سال 1964 و قبل از آنکه معامله بزرگ اسلحه صورت بگیرد، برای خود در این کشور، مأموری پیدا کرده بود که «عدنان خاشقی» نام داشت؛ این شخص، در مدت کوتاهی، به بزرگترین دلال اسلحه در جهان تبدیل شد...(ص147)... هنر بی‌نظیر «خاشقی» در ایجاد آتمسفری بود که در آن غیرطبیعی‌ترین معاملات، بسیار طبیعی و لذت بخش جلوه می‌کرد... (ص148)
از جلد یازدهم «اسناد منتشره لانه جاسوسی آمریکا در تهران»:... در اواخر 1958، یک سازمان روابط وابسته رسمی سه جانبه‌، شامل موساد، سرویس امنیت ملی ترکیه
TNSS و سازمان اطلاعات و امنیت ایران (ساواک) تشکیل شد که این سازمان «نیزه سه سر» [Trident] نامیده شد... هدف اصلی روابط اسرائیل با ایران، ایجاد و توسعه سیاستهای ضد عربی و موافق اسرائیل، در تصمیمات مقامات ایرانی بود. (ص151)
از جلد یازدهم «اسناد لانه جاسوسی آمریکا در تهران»:... در هیئت اسرائیلی مستقر در تهران، [غیر از «لوبرانی» در سند سیا افراد زیر] وجود داشتند:«آریه لوین» (
Levin(or Aryeh) Arieh) با اسم قبلی «لوالوین»... متولد ایران، افسر سابق نیروهای نظامی اسرائیل، مأمور به وزارت خارحه که به روسی، فرانسه، انگلیس، عبری و عربی سلیس صحبت می‌کرده... «یورام شانی» ... دبیر اول سفارت اسرائیل در تهران... «الیزر یوتوات» ... مسئول آرشیو و پیکهای دیپلماتیک اسرائیل در نیویورک و دبیر دوم سفارت اسرائیل در رم و وابسته نظامی صهیونیستها در توکیو... «آبراهام (آکارمی) لونز (لونتز») وابسته نظامی رسمی سفارت اسرائیل در تهران که قبلاً رئیس اطلاعات نیروی دریایی ارتش و نیز قائم‌مقام فرمانده پایگاه دریایی حیفا (1971)... سرهنگ «موسی موسی‌لوی»... افسر رابط خارجی در ستاد نیروی نظامی اسرائیل... کارشناس چند زبانه با شخصیت جذاب و ماهر در بوجود آوردن ارتباط میان محفل‌های نظامی خارجی از جمله پرسنل نظامی ایالات متحده که همسرش سکرتر سفیر و چند زبانه بوده است... (ص154-155)
از کتاب «معمای هویدا» - نوشته «عباس میلانی»:... یک نفر دیگر هم [که] در زندان به ملاقات «هویدا» رفت، «یوری لوبرانی» نام داشت و در عمل سفیر اسرائیل در ایران بود... از اوایل دهه‌ی پنجاه، ریاست دفتر اسرائیل را «لوبرانی» به عهده داشت و او روابط ویژه و نزدیکی با «هویدا» پیدا کرده بود... مرتب با او، در دفتر نخست‌وزیر هم دیدار و گفتگو می‌کرد. هر وقت سفیری از یکی از کشورهای خارجی به دیدار «هویدا» می‌آمد، او تأکید داشت یکی از منشیانش، در جلسه حضور داشته باشند. تنها استثنا «لوبرانی» بود... (ص156)
از روزنامه «کیهان» - چهارشنبه 5/10/1380:... موساد در ایران یک سازمان اطلاعاتی مستقل به نام «سرویس زیتون» داشت که وظیفه آن، مقابله با مخالفان اسرائیل در ایران، کشف اقدامات آنان و برکناری مسئولانی که نسبت به اسرائیل بدبین و یا با آن مخالفت می‌کردند، بود. (ص158)
از یادداشتهای تحقیق کتابخانه‌ای محقق در آرشیو «مرکز اسناد انقلاب اسلامی»:... مطابق با اسناد موجود، از میان رؤسای رده بالای ساواک که همکاری نزدیکی با زیتون داشتند، «منوچهر هاشمی» رئیس اداره هشتم ساواک [ضد جاسوسی] از عناصر کلیدی بود. مجموعه تحت اختیار او از جمله نزدیک‌ترین بخشهای امنیتی طاغوت در «زیتون» به حساب می‌آمد. (ص158)
از روزنامه صهیونیستی «جروزالم‌پست»¯ - نوشته دکتر [!] «دیوید کیمخی»:... در اثنای دیدار اخیر خود از فرانسه، من این اقبال را داشتم که با دو ایرانی که هر دو از چهره‌های برجسته فرهنگی در تهران بودند، ملاقات کنم... با کمال تعجب می‌دیدم که آنها از ملاقات و صحبت با یک اسرائیلی خوشحال شدند... (ص163)
از روزنامه فرانسوی «لیبرأسیون»- 12/7/1983:... در تاریخ 24 ژوئیه 1981، سرهنگ اسرائیلی «یعقوب نیمرودی» قراردادی را به مبلغ 135 میلیون دلار با سرهنگ «دهقان» معاونت وزیر دفاع ایران، در مورد تحویل بهترین نوع گلوله‌های توپ و موشکهای ساخت آمریکا موجود در بازار، به امضاء رسانید... این قرارداد دارای شماره 173164 و
IDE را متعهد به تحویل 50 موشک پشتیبانی تاکتیکی زمین به زمینLANCE از نوع 52 و ... می‌کند... (ص164)
از کتاب «عبور از بحران» - خاطرات «اکبر هاشمی‌رفسنجانی»:... پنجشنبه 3 دی [1360]:... آقای («محمد محمدی [نیک»]) «ری‌شهری»، پیش از ظهر به ملاقات آمد و گزارش از پرونده «کوچک دهقان» معاون لجستیکی، در رابطه با اتهام جاسوسی و فساد در خریدها داد و گزارشی از توطئه یکی از شخصتیهای منزوی شده و رابطه او با آمریکا و پولهای زیادی که دارد و رابطه‌اش با بعضی از علما و چیزهای دیگر... (ص165)
 

فصل چهارم: پاتریس لومومبا 
از مصاحبه «خوئینی‌ها» با هفته‌نامه عرب‌زبان «الشراع»: ... آمریکا چند پایگاه نظامی در اختیار داشت که جاسوسی علیه اتحاد شوروی از وظایف آنها بود. همچنین رادارهایی که آمریکا در زمان «شاه» نصب کرده بود، عمق خاک روسیه را زیر نظر داشتند. بنابراین خدمتی که انقلاب با تخریب این رادارها به اتحاد شوروی نمود، خدمت بزرگی بود و لازم بود اتحاد شوروی ارزشی به این عمل قائل می‌شد و از ایران حمایت می‌کرد. ولی اتحاد شوروی، نه فقط از ایران پشتیبانی نکرد، بلکه یک گروه سیاسی را برای تجسس به نفع خود و جمع‌آوری اطلاعات نظامی و سیاسی از کشور و ایجاد هرج و مرج و ناامنی مأمور ساخت و هدف اولیه حزب توده سرنگونی رژیم بود.(ص183)
از کتاب «جنگ قدرتها در ایران» - نوشته «باری‌روبین»:...گروه اشغال کننده سفارت آمریکا در تهران، حدود چهارصد نفر بودند که متوسط سن آنها 22 سال بود... در رأس آنها «محمد خوئینی» چهل و دو ساله قرار داشت... «نیلوفر ابتکار» 21 ساله دانشجوی سال دوم شیمی که چند سال در ایالت پنسیلوانیای آمریکا زندگی کرده و آمریکائیها، او را به نام «ماری» می‌شناختند...(ص184-183)
از مصاحبه محقق با «منبع(ف)»:... در تسخیر لانه، بله خوب طیفی از انجمن اسلامی دانشجویان بودند که التقاطی‌ها در آنها بودند. «پیمان‌»ی‌ها و ... ولی خب سازمان دانشجویان مسلمان دست حزب‌اللهی‌ها بود... «عباس زریباف»، با «محسن قمصری» اصفهان یک تیم بودند که البته «زریباف» رفت و با منافقین. شاید هم از اول نفوذی بود... البته ارتباطاتی هم با «محمد عطریانفر» داشت... (ص186)
از مصاحبه محقق با «مهدی منتظری»:... [«عباس] زری‌باف» هم از عناصر منافقین بود که در اطلاعات سپاه نفوذ کرده بود. هم خودش و هم زنش که الان اسمش یادم نیست با منافقین بودند که بعد از جریانات 30 خرداد 60 شناسایی هم شد و بازداشت شد. ولی نمی‌دانم با چه نفوذی یا سفارشاتی موقتاً آزاد شد و فرار کرد...(ص187)
از نشریه «همشهری ماه‌» - آذر ماه 1380:... از آن پس «خوئینی‌ها» همواره تعلق و همبستگی این دانشجویان را که به زودی به کادرهای مورد اعتماد جمهوری اسلامی تبدیل شدند، پشت سر خود احساس می‌کرد. در حالی که رسانه‌های وابسته به دولت آمریکا کوشیدند او را به کمونیست بودن متهم کنند و شایعه‌ای پخش شد که به موجب آن روحانی سرخ (لقب آقای «موسوی‌خوئینی‌ها») تحصیلکرده اتحاد جماهیر شوروی است. (ص190)
از مصاحبه «علی فلاحیان» با روزنامه «جام‌جم»:... «عباس عبدی» اگر تحت تأثیر حلقه کیان قرار نگرفته بود، فقط یک نیروی چپ تندرو محسوب می‌شد، اما یکباره تفکراتش گردش کرد.(ص191)
از مصاحبه «عباس عبدی» - روزنامه «حیات نو»:... من تقریباً از اوایل دهه پنجاه با سیاست آشنا شدم... به طور حاشیه‌ای با خواندن کتابهای «آل احمد» اما به طور مستقیم‌تر به خاطر ارتباط با «سعید حجاریان» که بچه محل ما بود و چند سالی هم بزرگتر. او به دانشکده فنی می‌رفت و با سیاست آشناتر از ما بود... (ص192)
از هفته‌نامه عرب‌زبان «المجله»- 11 مارس 2000:... نام این جوان [در جمع دانشجویانی که لانه‌ جاسوسی را فتح کردند،] «محمدرضا خاتمی» بود که چون دانشجوی پزشکی بود، دوستانش وی را دکتر صدا می‌زدند... همراهی «محمدرضا» با برادرش در سفرهای خارج از کشور بیانگر این بود که او کاندیدای ایفای نقش سیاسی مهمی در کنار برادرش خواهد بود. لذا وقتی اسم او جزء مؤسسین جبهه مشارکت اعلام شد، کاملاً مشخص شد که وی نامزد نمایندگی مجلس آینده از جانب این جبهه است. (ص194)
از «لس‌آنجلس تایمز» - مقاله‌ «رابین‌رایت»:... «میردامادی» در خلال مصاحبه در ستاد حزبش که با سفارت سابق آمریکا فاصله‌ چندانی ندارد، گفت: «... هر چند تأکید اولیه ما بر کسب استقلال از نفوذ قدرتهای خارجی و تشکیل جمهوری اسلامی بود،... اما تأکید امروزی ما بر آزادی است. ما می‌خواهیم بیشتر جمهوری باشیم.» (ص195)
از روزنامه‌ ترکیه‌ای «ملیت»- نوشته «طه‌اک‌یول»:... «میردامادی» گویا نماد گذشته و آینده... است. تبدیل یک انقلابی آتشین به یک دمکرات لیبرال...(ص196)
از مجموعه مصاحبه‌های محقق با «سیدرضا زواره‌ای»- آبان و آذر 1379:... در اسناد منتشره لانه جاسوسی که همه منتشر نشد؛ این سؤال جدی است که چرا در مورد عوامل نفوذی سفارت مثلاً در دادستانی، چیزی منتشر نشد؟... من یادم هست مجموعه‌ای از دانشجوها که روی کشف آن اسناد کار می‌کردند، به من مراجعه کردند و گفتند در مرحله‌ای که به این بخشهای حساس رسیده بودند، کار از دستشان گرفته شده بود... (ص197)
از مصاحبه محقق با «منبع(ل)»:... کتابهای «اسناد لانه جاسوسی»، اگر به آمریکا یا انگلیس یا حتی اسرائیل، ولو پستی ارسال بشود، جرم دارد. مصادره می‌شود. حالت امنیتی قضایی دارد. خب. به نظرت چطور نویسنده‌های اینها که آن رشته، رشته‌ها را چسباندند. سندها را منتشر کردند، مثل «محسن میردامادی»، مثل «ابراهیم اصغرزاده» و دیگران. چطور انگلستان این‌ها را راه می‌دهد، هیچ، بورس تحصیلی هم می‌دهد! (ص198)
از مصاحبه محقق با «علی فلاحیان»- 24/8/1379:... یک چنین تفکری را باید بگویم که در نوع نگاه یا به قول جماعت اونها قرائت سوسیالیستی؛ خب شاخص «خوئینی‌ها» بود... «خوئینی‌ها» خب دیگر چنان تفسیرهای وحشتناکی شروع کرد از قران که بالأخره آقای «بهشتی» اینها وارد شدند و توصیه کردند که بالأخره ایشان قطع کرد... فرقانیها هم بیشتر دنبال سوسیالیست کردن اسلام بودند... (ص200)
از هفته‌نامه‌ فرانسوی «اکسپرس»- سرمقاله «ژروم دومولن»:... زائران ایرانی برای اینکه کسی دچار اشتباه نشود، توسط «موسوی‌خوئینی‌ها» یک روحانی که گفته می‌شود با «ک.گ.ب» در ارتباط است... هدایت می‌شدند. در سال 1982 سعودیها ناچار وی را با 140 نفر از زائران ایرانی که از نزدیکان او بودند، اخراج کردند. (ص202)
از روزنامه «سیاست روز» - نوشته «یوسف بختیاری»:... کسانی که در سال 66 (ه.ش) حج تمتع برگزار نمودند، شاهد قتل عام قریب به 500 نفر از حجاج ایرانی توسط نیروهای نظامی و انتظامی کشور عربستان بودند... بعضی از این مطالب به قرار ذیل می‌باشد: «عده‌ای از دانشجویان تندرو که بعداً مشخص شد جناب آقای «محسن میردامادی» و دوستانش جزء این گروه بودند، برنامه‌ای طراحی نموده بودند که بعد از راهپیمایی حجاج که در یکی از میادین مکه به سمت حرم بود، داخل حرم شوند و با تصاحب بلندگوی مسجد‌الحرام شعار مرگ بر آمریکا و مطالب دیگر را قرائت نمایند که پلیس عربستان از این قضیه مطلع می‌شود. آگاهان، شدت عمل پلیس عربستان را در جریان آن راهپیمایی ناشی از این مسئله می‌دانستند... (ص202)
از نشریه‌ فرانسوی «پاری ماچ» - 28/6/1985:... این مرد اسرار آمیز حجت‌الاسلام «محمد موسوی‌خوئینی‌ها» هست... اشخاص وارد به امور کرملین، معتقدند که او یار «کا. گ.ب» در ایران و دوست قدیمی «حیدر علی‌اف» تنها مسلمان عضو دفتر سیاسی شوروی است. («علی‌اف») اجداد ایرانی دارد و در گذشته 17 سال رئیس پلیس مخفی آذربایجان بوده است) دوستی آنها از دهه 1960 در مجارستان شروع شد. در آن زمان «آندروپف» سفیر شوروی در مجارستان بود و «خوئینی‌ها»ی جوان در بوداپست یک دانشجوی انقلابی بود و قبل از «لیسانسه» شدن به آلمان شرقی رفت و بالأخره لیسانس خود را در دانشگاه «پاتریس لومومبا»ی مسکو گرفت. «خوئینی‌ها» در گذشته در اردوگاههای یمن جنوبی و جنوب لبنان آموزش دیده و بی‌قید و شرط «جورج حبش» را تحسین می‌کند. در دهه 1970 اکثر سرویسهای اطلاعاتی، خبر از رفت و آمدهای او به بغداد و الجزایره، ژنو، مسکو، طرابلس و وین می‌دادند... وی با «آیت‌الله خمینی» که از سال 1964 در اماکن مقدسه نجف در عراق در حال تبعید به سر می‌برد ملاقات کرد و همچنین با ژنرال «پناهیان» کمونیست قدیمی که در سال‌های 45-1944 رئیس ستاد ارتش خلق جمهوری مهاباد بود ملاقات داشت. وی با «پناهیان» و به خصوص با «تیمور بختیار» پایه‌گذار ساواک که به نوبه خود توسط مردانی که در قلب پلیس مخفی ایران تربیت کرده بود، کشته شد، ارتباط برقرار کرد. «خوئینی‌ها» که از سال 1975 در آلمان شرقی مستقر شده بود، تعلیمات خود را از «مارکوس ولف» ژنرال آلمان شرقی و رئیس سرویسهای مخفی برلین شرقی دریافت می‌داشت... او دوست ندارد نوعی کشش مذهی را در خود پنهان نماید. بخصوص از زمانی که در عراق با «آیت‌الله خمینی» ملاقات کرد... از دوران کودکی و نوجوانی او اطلاع زیادی در دست نیست... (ص204)
از روزنامه فرانسوی- «لوموند» 11 و12 مارس 1984:... کمونیستهای سابق حزب توده و حزب دمکرات آذربایجان ایران که به غرب گریخته‌اند، لب به سخن گشوده‌اند و کتابهایی چاپ کرده‌اند... یک روزنامه‌نگار ایرانی تعدادی از شهادتهای این افراد را گردآوری کرده است... (ص205) 
مرکز جاسوسی شوروی ضمن کنترل شدید حزب توده ایران، سعی می‌کرد با استفاده از نفوذ آن، با مخالفین «شاه» [معدوم] ارتباط برقرار کند. «آیت‌الله خمینی» در آن هنگام در شهر نجف (عراق) در تبعید به سر می‌برد. تیمسار «پناهیان» یکی از افسران حزب دمکرات آذربایجان ایران از طرف «علی‌اف» مأموریت یافت که به کمک «تیمور بختیار» ارتباطی با «آیت‌الله خمینی» برقرار نماید... (ص207)
از پاورقیهای کتاب «سپهبد «تیمور بختیار» به روایت اسناد ساواک» جلد سوم:... در پی به هلاکت رسیدن «بختیار» به دست مأموران ساواک در 16/5/1349، «پناهیان» به شکل رسمی جانشین او شد و رهبری ایرانیان در خدمت رژیم بعث عراق را به دوش گرفت و از رادیو عراق زیر عنوان «صدای میهن‌پرستان ایران» برنامه اجرا می‌کرد...نامبرده در مدت اقامت امام خمینی در عراق تلاش فراوانی برای دیدار با ایشان داشت، لیکن هیچگاه این خواسته او بر‌آورده نشد و امام از دیدار با او و دیگر جاسوسان وابسته به بیگانه به سختی دوری می‌گزید و آنان را هرگز به حضور نپذیرفت. (ص208)
از روزنامه فرانسوی «لوموند» - 11و12 مارس 1984:... سپس جای او [«پناهیان»] را... «خوئینی‌ها» گرفت. معاون کنونی مجلس، در آن تاریخ سفرهای متعددی بین «نجف» و «لایپزیک» بعمل آورد... به گفته همین منابع حجت‌الاسلام «دعایی» منشی [«امام] خمینی» نیز با تنی چند از مأمورین ایرانی کا.گ.ب ارتباط داشت. وی در سال 1974 به توافق «آندروپف»، سرپرستی بخش فارسی رادیو بغداد را بعهده گرفت. (ص209)
از هفته‌نامه عرب زبان «الوسط»- یازدهم اوت 1997:... «شانه‌چی» پدر چهار کشته است که دوتای آنها قبل ا‌نقلاب و به دست ساواک و دوتای دیگر پس از انقلاب به دلیل وابستگی به مجاهدین خلق [محاربین جنایتکار تروریست] کشته شدند... چند هفته پیش و بعد از انتخاب آقای سید «محمد خاتمی» به عنوان رئیس جمهور جدید ایران، «شانه‌چی» نامه دیگری دریافت کرد... نامه از دفتر آقای «خاتمی» بود و دعوت برای حضور در مرأسم تنفیذ حکم ریاست‌جمهوری بود. او نیز با توجه به استقبال سفارت ایران در پاریس، بی‌درنگ به این دعوت پاسخ مثبت داد. ناگفته نماند که ویزا و بلیط سفر «شانه‌چی» به تهران از سوی سفارت تهیه شد. (ص210)
از مصاحبه‌ محقق با «علی فلاحیان»- 3/8/1379:... [«فلاحیان»:] «دعایی» اینها بلیط فرستادند، برای شرکتش در مرأسم تنفیذ ریاست‌جمهوری «خاتمی». من هم متوجه شدم که او در مهرآباد دستگیر شد... دو سه ساعت با «دعایی» سر هم داد و بیداد کردیم. آخرش هم گفتم مسئولیت شرعی گردن من هست. تا من زنده‌ام و مسئولم، نمی‌گذارم که جانی‌های جاسوسی که بزرگان انقلاب را کشتند، راحت و آسوده برگردند... (ص212)
از مصاحبه محقق با «شاهد (ر)»:... پدر «خوئینی‌ها» را فکر می‌کنم، اون فئودالهای معروف قزوین بودند، «ذوالفقاری»ها را آنها کشتند. بعدها هم یک عکس درآوردند که او نظامی فرقه دموکرات بوده است. حالا جای طرح و تحقیق هست. چون او معمولاً خودش را به نشنیدن و جواب ندادن در مورد سوابقش می‌زند. (ص213)
از مقاله‌ «روحانی سرخ»- روزنامه ایتالیایی «کوریره دلاسرا»:... «خوئینی‌ها» دیدگان خود را در راه قرآن صرف کرده، لیکن روزهایی را نیز صرف [آموزش] متون انقلابی نموده است. در کجا؟ در مسکو یعنی پایتخت کفار و در آلمان شرقی آن زمان. این ملا [روحانی] در واقع تحصیلات خود را در دانشگاه «پاتریس لومومبا»ی روسیه، یعنی مرکز جهان سوم‌گرایی و شورش گذرانده است. (ص214)
از هفته‌نامه انگلیس «اکونومیست» (صفحه بولتن اطلاعاتی)- 30 ژانویه 1986:... بنا به گفته یکی از کمونیستهای ایرانی که اخیراً به غرب فرار کرده است، یکی دیگر از رابط‌های شوروی در ایران آیت‌الله «خوئینی‌ها» می‌باشد. این فراری گفت که او مأمور متوجه به [«امام] خمینی] بوده است. بنا بر گزارش سازمان سیا، «خوئینی‌ها» پس از آنکه در دانشگاه «پاتریس لومومبا»ی مسکو تحصیل نمود، به عنوان عنصر نفوذی استخدام گردید، به نظر می‌رسد که در اواخر 1960 و اوایل دهه 1970، «خوئینی‌ها» رابط بین دوستان آلمان شرقی خود در «لایپزیک» و «آیت‌الله خمینی» بوده است... (ص214)
از روزنامه آمریکایی «نیویورک تایمز» - مقاله‌ «الین شیولینو»:... خانم «ابتکار» 32 ساله... دارای درجه دکترا در رشته مصونیت شناسی است...وی که تقریباً به طور کامل به زبان انگلیسی- که آن را در دوران کودکی در آمریکا فرا گرفته بود- تکلم می‌کرد با پوشاندن موهایش زیر کلاه بارانی و با استفاده از نام مستعار «مری» با ظاهر شدن بر صفحات تلویزیون‌ها در آمریکا موجبات خشم و کنجکاوی بسیاری را فراهم می‌ساخت.( ص215)
... در پاسخ به این سؤال مستقیم که وی آیا همان «مری» است، او با صدای آهسته‌ای گفت: «من همان مری هستم. اما دیگر آن مسائل را مطرح نمی‌سازم.»... (ص216)
... در پایان مصاحبه، خانم «ابتکار» به میهمان آمریکایی خویش گفت: دستگاه ضبط صوت را خاموش کند و سپس از او خواست درباره نقش وی به عنوان «مری» زیاد ننویسد.[!] (ص217)
از کتاب «هدف تهران» - نوشته «جولیو کیه‌زا»:... «کاپلند» به این سه نکته، نکته‌ دیگری نیز می‌افزاید...: «هجوم به سفارت می‌باید مکمل عملیات نظامی وسیع‌تری علیه ایران باشد که البته بنا به نظر سرهنگ «مید» باید 24 ساعت بعد به اجرا درآیند.»... از این گفته به روشنی استنباط می‌شود که نظر «کاپلند» تنها آزادی گروگانها نبوده، بلکه انجام کودتا برای سرنگونی رژیم ایران، هدف اصلی این عملیات را تشکیل می‌داده است... از دسامبر 1979 (آذر1358) دهها نفر از مأموران جاسوسی و غیره بسوی ایران سرازیر می‌شوند... اینها عمدتاً ایرانیانی هستند که از اروپا یا آمریکا با نام‌های واقعی یا مستعار به ایران وارد می‌شوند... این افراد وظایف بسیار متنوعی بر عهده دارند، که مهمترین آنها عبارت است از برقراری تماس با اشخاص وابسته به رژیم سابق، ساواک و یا افسرانی که هنوز در ارتش قدرت دارند... «کاپلند» حتی نظرش را درباره اقدام آمریکا جهت به همکاری واداشتن دانشجویان مسلمان محافظ گروگانها (چیزی که مطمئناً برایش کوشش فراوانی نیز به کار رفته است) جز به جزء تشریح می‌کند:... می‌توانیم به بسیاری از آنها وعده زندگی یک میلیونر را که می‌تواند در اوج رفاه و آسایش، در جزایر جنوب سکونت کند، بدهیم و نیز حداقل چهل نفر از آنها شبها را در خانه‌های شخصی خود به سر می‌برند؛ تقاضای همکاری از آنها بیش از آنچه به نظرآید ساده است. (ص225-224)
... مأموران سیا با تکیه به تجربیات و فنون مختلف در زمینه به خدمت درآوردن افراد- زیرپوشش مأموران عراقی، لیبیایی و حتی ایرانی- می‌توانند زمینه دانشجویان را بسنجند و با عده‌ای از مناسبت‌ترین آنها تماس بگیرند. اگر هم برخی، واکنش‌های «ناخوشایند» بروز دهند، بلافاصله باید آنها را به قتل رساند و در رابطه با سایرین، با به وجود آوردن قید و بند‌های روانی، طوری آنها را کنترل کرد که هرگونه قصد کلک زدن به ما فوراً کشف شود و بالأخره باید در نظر داشته باشیم که درصد باقی مانده، وظایف محوله را به انجام می‌رسانند.» (ص226)
... روز 28 آوریل [8 اردیبهشت] تاس اعلام می‌دارد: «عملیات مذکور در واقع می‌باید به پیاده کردن نیرو در ایران ختم شود.» دو روز بعد همین خبرگزاری اطلاع می‌دهد که: «نفوذ تحریک‌آمیز آمریکا در خاک ایران، هدفش تنها آزادی گروگانها... نبوده، بلکه دستگیری [«امام] خمینی» هم در دستور قرار داشته است.» (تاس مسکو- اول مه) (ص227)

 

فصل پنجم: تلاشی تلاش‌ها 
از هفته‌نامه فرانسوی «لوپوئن» - 15/2/1982:... سازمان سیا در اوت 1979 یعنی سه ماه قبل از آغاز گروگانگیری در تهران، تلاشهایی را در جهت اجیر نمودن «بنی‌صدر» رئیس‌جمهور آینده جمهوری اسلامی ایران مبذول داشت... در ابتدا ایده‌ برقراری هرگونه روابطی با «بنی‌صدر» از سوی آمریکائیها مردود شمرده می‌شد، زیرا به عقیده آنها «بنی‌صدر» بیش از اندازه ضد آمریکایی بود [بدلیل نزدیکی به تفکرات سوسیالیستی چپ اروپایی] از سوی دیگر [در آن هنگام آمریکائیها به تماس با «قطب‌زاده» نیز هیچ رغبتیی نداشتند، زیرا از نظر آنان «قطب‌زاده»، جاسوس شوروی محسوب می‌شد. به همین دلیل آمریکا، «ابراهیم یزدی» را در هنگام دارا بودن پست مشاورت دولت «بازرگان» برمی‌گزیند. «یزدی» در فرانسه ملاقاتهای بسیاری با آمریکاییها در یکی از میهمانسراهای کوچک شهر پاریس داشته است. (ص251)
... از «بنی‌صدر» خواسته شد، تا مشاورت یکی از مؤسسات خصوصی را بپذیرد. این روش از معمول‌ترین روشهای سازمان سیا می‌باشد. (ص252)
از «اطلاعیه شماره 19»- «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی»:... «ابوالعباس» (حماد شیبانی) از چریکهای [به اصطلاح] فدائیان خلق [!]... کوشش داشت دو نفر عراقی را که کمونیست می‌باشند، امروز صبح با هواپیمای سوری به خارج بفرستد... او می‌گوید من تأمین از نخست‌وزیری دارم... وی روی تأمین و روابطش با پسر آقای مهندس «بازرگان» تکیه داشت. ولی استفاده از تأمین برای اخراج غیرایرانی، مورد رضایت مهندس «بازرگان» هم که قطعاً نیست... لذا شخص «عباس» جهت پاره‌ای از تحقیقات، توسط سپاه پاسداران انقلاب به فرماندهی ستاد، هدایت و تحقیقات و بازجویی شروع می‌گردد... می‌گوید من مقصر نیستم و دولت در جریان کار من می‌باشد و شخص آقای «عبدالعلی بازرگان» را مطلع از امور معرفی نموده است. (ص253-252)
از سخنرانی «شهید محمد منتظری» - روزنامه «جمهوری اسلامی» 9/2/1360:.. یکی از مسائلی که الان در مجلس می‌گذرد، محاکمه «امیرانتظام» است که جو درست می‌کنند و شرایطی را به وجود می‌آورند که طرف آزاد بشود!...(ص254)
... دارند فشار می‌آورند تا اعمال قاطعیت نشود و آزادش کند... پس از 4 روز که از انقلاب گذشته هر چه ضد انقلاب و مستشار بود و همه عاملان جنایت بدست «امیرانتظام» و سیاست آقای مهندس «بازرگان» از این کشور خارج شدند... (ص255)
از کتاب «معمای هویدا»- نوشته «عباس میلانی»:... نراقی که از چهره‌های بارز رژیم «پهلوی» و از دوستان هویدا بود، بنی‌صدر را به «هویدا» معرفی نمود...
از کتاب «غائله اسفند 1359» - منتشره زیر نظر «عبدالکریم موسوی اردبیلی»:... سید «ابوالحسن بنی‌صدر» دوم فروردین 1312 در همدان متولد شد... در کنگره سازمان جهانی جوانان در حیفا به دعوت اسرائیل شرکت نمود... در سال 1341 ایران را ترک کرد. در 1342 در جبهه ملی اروپا عضو شد و به همراه «ناصر تکمیل همایون» (دبیر کنفدرأسیون دانشجویان در خارج از کشور) جبهه ملی سوم را تشکیل داد. ... در 14 مرداد 58 حقوق ماهیانه هزار دلار را از عامل سازمان سیا پذیرفت... (ص257-256)
از کتاب «رازها» - جمع‌آوری شده توسط «ادواردکلن»:... ملاقات [«همیلتون] جردن» و [«صادق] قطب‌زاده» در پاریس در واقع نطقه عطف بحران به حساب‌ می‌آمد. زیرا اولین تماسی بود که ما بین سران دو دولت، بعد از آغاز بحران گروگانگیری یعنی از سه ماه قبل انجام می‌شد... شرکت‌کنندگان در آن جلسه نیز تا به حال [زمان نوشتن متن مقاله] هیچ گونه سخنی از آن ملاقات به میان نیاوده‌اند. (ص260)
از کتاب «بحران» - خاطرات «همیلتون جردن»:... جمعه 25 ژانویه 1980 (5 بهمن 1358):... مهمانان ما وارد شدند... «بورگه» کیف بزرگ چرمی و مندرس خود را باز کرد، نوار کاستی از آن بیرون آورد و لبخند زنان آن را به من داد و گفت: «هکتور» و من، این تحفه را از ایران برای شما آورده‌ایم... «بورگه» گفت: «این نواری است که از یکی از جلسات شورای انقلاب گرفته شده است.»... سه‌شنبه 29 ژانویه 1980 (9 بهمن 1358):... «بورگه» ... از من پرسید: «کجا می‌توانم از یک تلفن استفاده کنم؟» ... با تبسم گفتم: «خیر، مطمئن است.»... شماره‌ای گرفت و به زبان فرانسه «قطب‌زاده» را خواست و سپس گفت: «بن‌ژو صادق» ... فردای آن روز «بورگه» و «ویالون» واشنگتن را به قصد تهران ترک کردند... جمعه 8 فوریه 1980 (19 بهمن 1358): ... بزرگترین نگرانی من در حال تحقق بود. مذاکرات ما فاش می‌شد. کانالی که ما با ایران گشوده بودیم، از بین می‌رفت و رئیس‌جمهور [«کارتر»] باید توضیح می‌داد که چرا مزدور سیاسی‌اش از جورجیا [«همیلتون جردن»] درگیر چنین مذاکره سری در سطح بالا بوده است... یکشنبه 17 فوریه 1980 (28 بهمن 1358):... گفتم «از این ریسک بزرگی که با آمدنتان به اینجا و ملاقات با من کرده‌اید، بسیار قدردانی می‌کنم.»... «این ریسکی است که من آزادانه آن را در راه آرمان صلح به عهده می‌گیرم. از بابت من نگران نباشید. ولی من باید این اعتماد را به شما داشته باشم که هیچگاه هویت مرا فاش نخواهید کرد.» سه‌شنبه - دوشنبه 10-4 مارس 1980 (19-13 اسفند 1358):... صبح روز شنبه، «بورگه» و «ویالون» گزارش کردند که نقشه‌های مربوط به انتقال گروگانها به دولت ایران [از دست دانشجویان] در حال پیشرفت است و «قطب‌زاده» شخصاً با نمایندگان دانشجویان که در محل سفارت بسر می‌بردند و فرماندهان نظامی که قرار بود گروگانها را از سفارتخانه به وزارت امور خارجه پرواز دهند، ملاقاتهایی داشته است... جمعه، 18 آوریل 1980 (29 فروردین 59 [کمتر از پنج روز قبل از تجاوز مستقیم به طبس]):... بعدازظهر وارد اروپا شدیم و به وسیله‌ راننده اتومبیلی که انتظار ما را می‌کشید، به منزل یک دیپلمات آمریکایی رفتیم و مشتاقانه در آن محل، دقیقه شماری کردیم تا ساعت سه و نیم صبح فرا رسد و ما با رابط خود در همان محل ملاقات کنیم. هنگامی که رابط وارد شد، به گرمی از من استقبال کرد. ولی هنگامی که در صندلی راحتی خود فرو رفت، به نظر می‌رسید که یک چیزی تغییر کرده است. از هیجان و اعتماد به نفسی که در جلسات اولیه از خود نشان داده بود، اثری نبود... گفت: «اشتباه بزرگ ایالات متحده بود که روابط دیپلماتیک خود را با ایران قطع کرد. شما ایران را در برابر خطر روسیه قرار دادید. بزودی مملکت من پر از اعضای کا.گ.ب خواهد شد.»... (ص264-260)
از کتاب «پس از بحران»- خاطرات «هاشمی‌رفسنجانی»:... سه‌شنبه 10 فروردین [1361]:... آقای «ری‌شهری» خبر کشف توطئه‌ای از طرف یکی از چهره‌های مطرود را با حمایت آمریکا، علیه انقلاب و سوء قصد به جان «امام» و سران کشور داد که قرار است با توقیف عوامل آن سرکوب شود (اشاره به توطئه براندازی توسط «صادق قطب‌زاده» با حمایت مالی آیت‌الله سید «کاظم شریعتمداری») (ص265)
از کتاب «پس بحران»- خاطرات «هاشمی‌رفسنجانی»:...شنبه 4 اردیبهشت... من پیشنهاد عفو متهمان کودتا از جمله («صادق) قطب‌زاده» را دادم... (ص267)
از یادداشتهای تحقیق کتابخانه‌ای محقق و حاشیه‌نویسی تحقیقات پژوهشی بر آن: ... «اری‌بن مناشه»... بدلیل سابقه کار جاسوسی در ایران زمان طاغوت، از سوی مقامات رده بالای سیاسی رژیم اشغالگر فلسطین، جهت احیای بخشی از فعالیتهای معوق «سرویس زیتون» مأمور به کار روی عناصری از جمهوری اسلامی به ویژه ستاد فرماندهی کل قوا در دوران «بنی‌صدر» گردید... «بن‌مناشه» مدعی است که عناصر «اورا» بواسطه سابقه دوستی قدیمی با برخی مسئولین وزارت دفاع وقت و ستاد فرماندهی کل و از طرف دیگر نیاز شدید نیروهای مسلح ایران به قطعات یدکی و ابزار فنی، با ایجاد تسهیلاتی هدایت شده در خرید این توانمندیهای نظامی، سعی در رشد و ترقی عناصر مورد نظر و گسترش شبکه جنایتکار خود داشتند. روند تحولات در کشورمان تحت نظر و رهبری مدبرانه و خالصانه «حضرت امام» و آشکار شدن ماهیت منافقانه «بنی‌صدر» و وابستگانش روند رشد این کانال سرپل‌سازی را متوقف نمود. (ص269)
از هفته‌نامه آمریکایی تایم- 25/7/1983:... خبرنگار تایم شواهدی در دست دارد که صدها سند توسط «کارلوس وی ییرادی ملو» تاجر بین‌المللی اسلحه تهیه شده است. وی با «هاشمی» تاجر فرش همکاری داشت... خبرنگار تایم کسب اطلاع کرده است که مستشاران نظامی آمریکا در تابستان 1979 [1358] مخفیانه به ایران سفر کردند و دو موشک ضد هواپیمای «هاوک» (
Hawk) را برای نیروی هوایی ایران، مورد آزمایش قرار داده و آتش کردند... «زبینگنیو برژینسکی» (Zbignieu Brzezinski) مشاور سابق امنیت ملی در خاطرات خود که اخیراً منتشر کرد، اذعان دارد که (حتی پس از واقعه تسخیر سفارت [لانه جاسوی] آمریکا در تهران) دولت «کارتر» پیشنهاد فروش مخفیانه قطعات یدکی به ایران را کرد تا در مقابل، آزادی گروگانها را بدست آورد. وی نوشته است: «ما با کمال تأسف کسب اطلاع کردیم که اسرائیل قطعات یدکی آمریکایی را از طرق مخفی به [برخی] ایرانیان می‌فروشد.»... براساس مدارکی که خبرنگار تایم مشاهده کرده است، اسرائیل بیشتر معاملات را از طریق «فرخ عزیزی» (Faroukh Azzizi) تاجر ایرانی سلاح ساکن در آتن انجام داده است... «سیروس» (Cyrus)، برادر «هاشمی» نیز هزینه‌های شرکت «زومر فلای» (Zoomer Fly Ltd) را که دفتر آن در لندن است، تأمین کرد... «آقای ملو» و «هاشمی» از جانب سازمانهای فدرال آمریکا، به سبب معامله سلاح، تحت بازجویی قرار دارند... (ص273-271)
از فصل یازدهم کتاب «پول خون»- نوشته «اری‌بن‌مناشه»:... «سیروس هاشمی»، یکی از سه برادری بود که در سال 1980، پرزیدنت «کارتر» فکر کرده بود که آنها در ایران دارای نفوذ کافی برای آزادی گروگانهای آمریکایی بودند... کارگزاران گمرکی آمریکا شروع به بازجویی از برادران «هاشمی» کردند... (ص273)
از روزنامه «جمهوری اسلامی» - سخنان «شهیدمحمد منتظری» در مجلس شورای اسلامی:... الان هم مطرح است و این شوخی نیست که اسناد محرمانه نخست‌وزیری در «میزان» باشد و بعد بخواهند و بروند اسناد را بگیرند. بعد هیاهو دربیاورند که آقا، «میزان» را اشغال کرده‌اند... اسناد محرمانه نخست‌وزیری در روزنامه «میزان» چه کاری دارد؟ از آن طرف دفتری هست به نام دفتر انقلاب که قبلا بوده است و هنوز هم هست. اسناد وزارت خارجه را دو ماشین بزرگ، اواخر عمر آقای «قطب‌زاده» با تصویب آقای رئیس‌جمهور، از وزارت امور خارجه، خارج کردند و بعد با فشار آقای «رجایی» (نخست‌وزیر) برگردانده شد و بیش از دویست پرونده هم غیب شده است... آقایان ساواک یا رکن دوم ارتش یا ژاندارمری را در سپاه و در نخست‌وزیری و در وزارت امور خارجه جای (می‌دهند) الان این کار بدست یک جناحی در داخل کشور صورت می‌گیرد و ما از «امام» هم پرسیدیم. از «امام» سؤال شده است و «امام» هم فرموده‌اند من چنین چیزی را نگفته‌ام که افراد این شکلی را برگردانند. ولی دارند به اسم جنگ، آقای «بنی‌صدر» و امثال جناحی که در اطرافشان هستند، دارند این نوع افراد را برمی‌گردانند... اینها را می‌گویم برای اینکه ثابت کنم که دیوانه نیستم... (ص278-277)
از روزنامه «جمهوری اسلامی»31/2/1360- مصاحبه «بهزاد نبوی»:... دو روز قبل، شخصی در حالی که از وزارتخانه خارج می‌شده است یک مجموعه اسناد سری و طبقه‌بندی شده را با کیف خود حمل می‌کرده که در اثر تحقیقات بعمل آمده، اسم این شخص آقای «فضلی‌نژاد» است که از دفتر ریاست جمهوری حکم داشت... از جمله این اسناد که خیلی مهم است یکی پرونده شخصی بنام «کاظم رجوی» است در ارتباط با رژیم سابق و ساواک بوده و در این رابطه، مستمری می‌گرفته است و عجیب آن است که در موارد دیگر، اکثراً فتوکپی پرونده‌ها برده شده اما در مورد این، پرونده این فرد... اگر ریاست جمهوری نیازی به سندی داشته باشند، مستقیماً با نخست‌وزیر تماس می‌گیرند و نخست‌وزیر سند را در اختیار ایشان قرار می‌دهد. نه اینکه سلسله مرتب رعایت نشود... (ص279)
از روزنامه «جمهوری اسلامی» - پنج‌شنبه 31/2/1360:... مهندس «بهزاد نبوی»... «بله چنین مسئله‌ای واقعیت دارد و یک سری اسناد به مناسبت برگزاری کنفرانس بررسی جنایات آمریکا از وزارت خارجه بیرون برده شده است (حدود دو کامیون) که آخرین مقر این اسناد در نخست‌وزیری، در قسمت دفتر امور انقلاب بود، که این دفتر امور انقلاب، زیر نظر آقای مهندس «چمران» اداره می‌شده و بعداً که ایشان رفتند و معاون تحقیقات و اطلاعات آقای «رجایی» [«خسرو تهرانی»] مسئولیت این دفتر را به عهده گرفتند، اصل این اسناد تحویل داده نشد. این اسناد در یک اطاق دربسته بود و معاون تحقیقاتی آقای «رجایی» عیناً اینها را به وزارت خارجه منتقل کرد و ظاهراً آن طور که گفته می‌شود 200 سند یا تعدادی بیشتر یا کمتر از این سندها نیست که مشغول بررسی هستند که هر وقت نتیجه بررسی‌ها مشخص شود، به اطلاع عموم خواهد رسید. (ص281)
از کتاب «جنگجویان اسلام»- تحقیقات «کنت‌کاتزمن»:... «نبوی» به عنوان بنیانگذار سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و یک مهره عمده در جناح نظامی غیرروحانی رژیم، که دانشجویان آشکارا به آن تعلق داشتند، یک مقام دولت بود که برای تضمین تمکین دانشجویان به مفاد یک معامله برای آزادی گروگانها، از اعتبار کافی برخوردار بود... (ص282)
از روزنامه «جمهوری اسلامی»30/10/1359 - سخنان «بهزاد نبوی»:...
سؤال): آیا تقارن آخرین روز حکومت «کارتر» با آزادی گروگانها، امری تصادفی است؟
[جواب «بهزاد»:] اصلاً اینطور نیست. ما بارها اعلام کرده‌ایم؛ توی مجلس هم گفتیم. ما قصدمان این است که در دوران حکومت «کارتر» براساس مصوبه مجلس، گروگانها آزاد بشوند یا اینکه حتماً به محکمه بروند... تصمیم این بود که اگر در این سه روز یعنی روزهای باقیمانده دولت «کارتر» آمریکا با مصوبه مجلس موافقت نکند و گروگانها آزاد نشدند، پیش از اینکه «ریگان» وارد کاخ بشود، ما گروگانها را تحویل دادگاه بدهیم. چرا که ما نمی‌خواستیم مذاکره را با این دولت که مردم ما را بربر و غیره خطاب کرده، ادامه بدهیم و هیچ علاقه‌ای نداشتیم و در ضمن نمی‌خواستیم که کاری که 75 روز ادامه داده بودیم دوره طولانی‌تر بشود. (ص286)

از روزنامه «جمهوری اسلامی»6/12/1359 - سخنان «علیرضا نوبری»:... دولت آمریکا در ازای آزادی گروگانها و قراردادی که به این طریق بسته می‌شد، متحده شده بود که شروطی را اجرا کند که یکی از آنها باز پس دادن دارائیهای ایران در آمریکا بود که در این مورد هنوز دولت «ریگان» کوچکترین کاری انجام نداده است. (ص288)
از روزنامه «جمهوری اسلامی» 31/2/1360- سخنان «بهزاد نبوی»:... حتی رئیس بانک مرکزی صریحاً به خود من می‌گوید که من ماجرای آزادی گروگانها را خیانت می‌دانم... (ص288)
از روزنامه «جمهوری اسلامی» - شنبه 2/12/1359:... دکتر «محسن نوربخش» به عنوان نماینده اصلی دولت جمهوری اسلامی ایران در بانک جهانی انتخاب گردید... (ص289)
از روزنامه «کیهان» - سخنان «سید محمود کاشانی»16/3/1380: در سال 59 در اسفندماه، «شهیدرجایی» با من تماس گرفت و با توجه به اینکه هیچ کس حاضر نبود داوری ایران را در دیوان بپذیرد، لذا از من خواهش کرد... و من در شرایطی این مسئولیت را قبول کردم که هیچ یک از حقوقدانان ایرانی آمادگی پذیرش این مسئولیت را نداشتند... اما پس از گذشت چهار سال، دولت آمریکا به این نتیجه رسید که با بودن این حقوقدانان ایرانی کاری از پیش نمی‌توانند ببرند... یکی از دولتمردان به من پیشنهاد کرد که استعفا بده، گفتم هرگز استعفا نمی‌دهم... اتفاق بی‌نظیری در طول تاریخ جهان. یعنی دولت آمریکا درخواست برکناری من را کرد و مسئولان دولتی ایران درخواست را پذیرفتند و من و داور ایرانی آقای دکتر «شفیعی» استاد وقت دانشگاه «شهیدبهشتی» را از این سمت برکنار کردند و وقتی این رویداد اتفاق افتاد، تیم حقوقی ما هم در واقع استعفا کردند... به هر حال دو عنصر بی‌سواد و بی‌تجربه را در جای ما گذاشتند... پس از برکناری ما رقم 3 میلیارد و پانصد میلیون دلار علیه ایران حکم صادر شد و این احکام از حسابهای سپرده ایران بدون درنگ برداشته شد... (ص292-291)
از روزنامه «جامعه» - یکشنبه 20/2/1377:... سید «محمود کاشانی» سرپرست سابق هیئت ایران در دیوان داوری ایران و آمریکا افزود: «... اشخاص مذاکره کننده ایرانی به دولت آمریکا وکالت داده‌اند که از محل رقم 3 میلیارد و 668 میلیون دلار مزبور، بدهی‌های دولت ایران را به بانکهای آمریکایی و غیرآمریکایی بازپرداخت کند. تشخیص میزان و رقم این بدهی‌ها و اینکه آیا اساساً جمهوری اسلامی ایران تکلیفی به بازپرداخت آنها داشته باشد، یا نه؟ کلاً به عهده دولت آمریکا واگذار شده است، بی‌آنکه حق اعتراضی برای دولت ایران، پیش‌بینی شده باشد.» (ص293)
از نشریه «ایران فردا»(اردیبهشت 1377)- مصاحبه با دکتر «مولایی»:... «امام خمینی» در تاریخ 22/6/59 چهار شرط اساسی برای آزادی گروگانها اعلام می‌دارد: 1- بازپس دادن اموال خانواده «شاه» 2- لغو تمام ادعاهای آمریکا علیه ایران 3- تضمین آمریکا به عدم مداخله سیاسی و نظامی در ایران و 4- آزاد گذاشتن تمامی اموال (سرمایه‌های) ایران. (ص293)
از روزنامه «جامعه» 27/2/1377- مصاحبه سید «محمود کاشانی»:...خواسته مجلس از سوی اشخاص مذاکره کننده ایرانی («بهزاد نبوی» و مشاور حقوقی ایشان دکتر «افتخار جهرمی») به درستی به مورد اجرا گذاشته نشد. از مجموع سپرده‌های بانکی ایرانی [که برپایه مذاکرات اشخاص مذاکره کننده ایرانی و نمایندگان دولت آمریکا بیش از ده میلیارد دلار تعیین شده بود] تنها رقمی، حدود چهار میلیارد دلار [در دو مرحله] به حساب بانک مرکزی ایران واریز شد. مابقی این سپرده‌ها به ایران بازپرداخت نشد و به گونه واقعی در اختیار دولت ایران قرار نگرفت… به دیگر سخن اشخاص مذاکره کننده ایرانی،به دولت آمریکا وکالت داده‌اند که از محل رقم سه میلیارد و 668 میلیون دلار مزبور، بدهی‌های دولت ایران را به بانکهای آمریکایی و غیرآمریکایی بازپرداخت کند!... تشخیص میزان و رقم این بدهی‌ها و اینکه آیا اساساً جمهوری اسلامی ایران، تکلیفی به بازپرداخت آنها داشته است یا نه به عهده دولت آمریکا است، بی‌آنکه حق اعتراضی برای دولت ایران پیش‌بینی شده باشد... (ص298)
از روزنامه «جامعه» - دوشنبه 28/2/1377:... با امضای این توافق، دولت آمریکا با استناد به قوانین داخلی خود که صدور اسلحه به کشورهای درگیر را با محدودیتهایی روبه رو می‌کند، به استناد ادامه جنگ ایران و عراق، از استرداد اموال نظامی ایران خودداری کرد... به گفته سرپرست دفتر خدمات دولت، آمریکا تنها مبلغ 173 میلیون دلار بابت مطالبات و اموال نظامی که میلیاردها دلار ارزش دارد، به ایران پرداخت کرده است [!؟!] (ص302)
از نشریه «ایران فردا»(اردیبهشت 1377)- مصاحبه دکتر «مولایی»:... بر اساس تقسیم‌بندی دیوان داوری، دفتر خدمات در تهران و لاهه، پرونده‌ها را بین سه شعبه تقسیم نمود و در این مورد توجه ویژه‌ای به دفتر خدمات لاهه مبذول داشت. دفتر تهران... متاسفانه مورد بی‌مهری مسئولان دفتر واقع شده است. در مقابل توجه ویژه‌ای به دفتر لاهه مبذول شد. من هیچ وقت نتوانستم ضرورت تمرکز امور در دفتر لاهه را درک کنم. اداره دفتر لاهه از نظر مالی بسیار پرهزینه و از نظر امنیتی، بسیار آسیب‌پذیر بوده است... آقای «جعفر نیاکی» که از بدو تا تشکیل دفتر لاهه تا همین دو سال پیش (که قادر به ادامه کار نبود) تقریباً همه کاره دفتر لاهه بود... جالب این است که اسم ایشان در فهرست ساواکیها بود و حرف و حدیث زیادی در خصوص وابستگی ایشان به رژیم «شاه» وجود داشت... جمع کردن افرادی از این قبیل در لاهه که در وفاداریشان به انقلاب و منافع ملی تردید وجود دارد، اشتباه بسیار بزرگی بود... در کنار این افراد مشکوک که ما هیچ وقت معجزه تخصص و تدبیر آنها را مشاهده نکردیم، افراد بی‌انگیزه و بی‌تفاوت و کسانی که دغدغه خاطرشان انباشت دلار و زندگی آرام و بی‌خطر در اروپا بود، اعضای اصلی مشاوران دفتر لاهه را تشکیل می‌دادند. (ص304-303)
از روزنامه «رسالت» - سه‌شنبه 23/5/1380:... مدیر مسئول روزنامه رسالت در خصوص بیانیه الجزایر گفت... کمیسیون ویژه مجلس تصریح می‌کند که آقای «بهزاد نبوی» حق نداشته است تن به حکمیت بدهند. لذا اینکه نظرات «حضرت امام» و مصوبه مجلس در مذاکرات جناب آقای «نبوی» تأمین نشده است، نظر من نیست بلکه نظر کمیسیون ویژه مجلس است... (ص306)
از یادداشتهای نهایی مصاحبه محقق با «منبع (ج)»:... شنیدم که حزب توده و فکر کنم «کیانوری» یک نامه‌‌ای هم به «امام» نوشتند که صریحاً به سوابقی اشاره کردند که دلالت بر ارتباط «بهزاد» با «سیا» می‌کرد. ولی خب چون مصداق «اذا جاء فاسق بنباء...» شاید بتوانیم بگوییم. یعنی خب اونها هم خط را از مسکو می‌گرفتند و «کا.گ.ب» به هر حال بحث شرکت الکترونیکی و آمریکایی‌ها که روی پایگاه‌های شنود ضد روسی توی ایران کار می‌کردند و «بهزاد» با اونها مرتبط بود، جداً مطرح هست. ولی در سطح اخبار امنیتی و نه اتهام... (ص310)
از روزنامه «جمهوری اسلامی»13/5/1360 - سخنان «بهزاد نبوی»:... «بنی‌صدر» زمانی که فرمانده کل قوا شد، یک استراتژی خاصی را در جهت حاکمیت دادن ضد انقلاب در ارتش و کنار گذاشتن عناصر مؤمن به انقلاب پیاده کرد... «بنی‌صدر» پس از این ماجرا، بلافاصله تحلیلی از کودتای نوژه را مطرح کرد تا اذهان عمومی را منحرف سازد و کشف کنندگان کودتا را زیر سئوال قرار دهد و در این رابطه گفت کودتای نوژه توطئه آمریکا بود تا متخصصین را از ارتش کنار بگذارند. در حالی که ما می‌دانیم کودتا واقعی بود و در این رابطه هم عده‌ای دستگیر شدند. او می‌خواست نشان دهد کسانی که کودتا را کشف کرده‌اند، آمریکایی‌ هستند... چرا «بنی‌صدر» به فرانسه پناهنده شده و چه کسانی را بر ارتش تحمیل کرده؟ «باقری»ها، «فریور»ها کسی که فاجعه 56 میلیون دلار را ببار آورد... (ص313-311)
از نشریه فرانسوی «لوماتن»- 18/6/1985:... آنها [آمریکائیها] بیهوده تلاش‌های خود را در جهت «بنی‌صدر» معطوف کردند، اما بزودی ملزم به تغییر روش گردیدند و دریافتند که مخاطب آنها فرد مناسبی نبود، چرا که از صحنه خارج شد. (ص315)
از سخنان «شهید سیدحسن آیت» در مخالفت با صلاحیت کاندیدای احراز وزارت خارجه:... اگر ایشان (موسوی) همین الان هم به این سؤال من پاسخ بدهند، شاید مسئله حل شده است که آیا ایشان «مصدق» امام را قبول دارند که «امام» می‌فرمایند: «مصدق به اسلام سیلی زد»، «مصدق مسلم نبود»، در زمان مصدق در چشم سگ عینک زدند و رویش نوشتند آیت‌الله، در زمان «مصدق روزنامه «شورش» که مورد تأیید «مصدق» هم بود، تصویر آیت‌الله «کاشانی» را به صورت سگ و مار و عقرب می‌کشید. آیا این «مصدق» را قبول دارند؟ یا «مصدق» سرمقاله 28 تیر ماه 1358 و 14 اسفند 1358 [مندرج در روزنامه «جمهوری اسلامی» به سردبیری «موسوی»] و مقاله اخیری که تحت عنوان «خیابان مصدق» نوشتند؟ (ص319)
از روزنامه «جمهوری اسلامی»26/5/1360- دفاعیات شهید «محمدجواد باهنر» در مجلس شورای اسلامی:... نخست‌وزیر در دفاع از وزیر امور خارجه که متهم شده بود دنبال کننده خط «مصدق» است، اظهار داشت:... ایشان اول بحث روشنفکر را مشخص کرده است و روشن نموده که چه کسی روشنفکر است و بعد گفتند که این انقلاب تنها و تنها بوسیله روشنفکران به ثمر رسیده است. تنها روزنامه‌ای که مسئله ملی‌گرایی را علم کرد و بحث راه‌ انداخت، جمهوری اسلامی است و ایشان یکی از کوبندگان ملی‌گرایی است. (ص320)
از روزنامه ترکیه‌ای «ملیت» 4/12/1988- «انورباتور»:... «میرحسین موسوی» نخست‌وزیر ایران به منظور تعدیل تشنج موجود در روابط، طی یک ماه اخیر، قدم اول را برداشت و «بهزاد نبوی» فرستاده ویژه خود را همراه با یک پیام کتبی به آنکارا فرستاد... (ص321)
از سخنان «بهزاد نبوی»17/12/1379 - روزنامه «رسالت»:... «بنی‌‌صدر» همدوره‌ای دانشکده‌ای ما بود... (ص322)

 

فصل ششم: دانه‌های شن 
از کتاب «کودتای نوژه» - موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی:... ورود [«منوچهر] قربانیفر» (به عنوان چهره اصلی ارتباطات جاسوسی) به ایران و دستگیری او در فرودگاه، مقارن با اعلام تجاوز نظامی آمریکا و واقعه طبس بود. «قربانیفر» از آشفتگی اوضاع سود جسته و گریخت [!!!]... و از آن پس تا شب انجام کودتا اثری از وی برجای نمی‌ماند. (ص339)
از کتاب «هدف: تهران» - نوشته «جولیتو کیه‌زا»:... [به نقل از فرانس پرس 26 آوریل 1980]: اولین حرکت [بعد از تسخیر لانه جاسوسی] جهت نجات گروگانها در کمتر از 72 ساعت بعد از اشغال سفارت صورت گرفته... (ص339)
از کتاب «اسرار ماهواره‌های جاسوسی» - نوشته «ویلیام‌ای. باروز»:... عملیات شناسایی در زمان حقیقی ماهواره
KH-11 فوق‌العاده به نظر می‌رسد... در آوریل 1980 برای تعیین مکان گروگانهای آمریکایی در سفارتخانه آمریکا در تهران به کار گرفته شد و همچنین اطلاعاتی را درباره مسیری که باید مورد استفاده گروه نجات بداقبال «نیروی دلتا» قرار می‌گرفت، فراهم آورد. (ص340)
از هفته‌نامه آمریکایی «نیوزویک» - 12/7/1982:... از اولین روزهایی که سفارت آمریکا در تهران، بوسیله مبارزان ایرانی به اشغال درآمد- یعنی 4 نوامبر 1979- هم «بکویث» و هم «میدوز» در تلاش برای نجات شرکت داشتند. «بکویث» فرمانده یک نیروی ویژه ضد تروریستی به نام «دلتا» (
Delta) بود که اخیراً تمرینهایی در «جورجیا» (Georgia) انجام داده و به عنوان بالاترین نیروی دولتی آمریکا علیه تروریسم به رسمیت شناخته شده بود. «میدوز» نیز هر چند از یک مقام استثنایی نظامی در 1977 بازنشسته شده بود، اما به عنوان مشاور مخصوص «دلتا» استخدام شده بود... (ص341)
... اشغال سفارت، حتی یک مأمور رسمی برای سیا [به عنوان سرشبکه] باقی نگذاشته بود. کلیه مأموران سیا در تهران، به گروگان گرفته شده بودند و هیچ‌گونه راه تماسی با مأمورانی که تحت نظر آنها فعالیت می‌کردند، وجود نداشت... اولین مأمور سیا که در اواخر دسامبر وارد تهران شد، افسر اطلاعاتی بازنشسته‌ای بود به نام «باب» (
Bob) ... به زودی مأمور دیگری به «باب» ملحق شد. وی ایرانی ثروتمند و تبعید شده‌ای بود که خود را در اختیار سازمان سیا قرار داده بود... محقق بر این باور است که وی نمی‌تواند فردی غیر از «منوچهر قربانیفر» از اعضای شبکه «منوچهر هاشمی» رئیس اداره هشتم ساواک- ضد جاسوسی - باشد... (ص342)
در همین احوال دیگر مردان نظامی آمریکایی، به طور پنهانی وارد تهران شدند. دو تن از کلاه سبزها هم که آلمانی صحبت می‌کردند، از برلین غربی به تهران وارد شدند تا ساختمان وزارت خارجه [که چند گروگان در آنجا بودند] را زیر نظر داشته باشند. (ص343)
از هفته‌نامه آمریکایی «نیوزویک» - مقاله «دیویدسی. مارتین»:... دو خدمتگزار ایرانی الاصل آمریکایی نیز که یکی از آنها از سرطان حادی رنج می‌برد، به تهران فرستاده شدند تا رانندگی «میدوز» را برعهده بگیرند. آنها در ایران اقوامی داشتند و به این سرزمین آشنا بودند. [از مجموع شواهد و قرائن برمی‌آید که نفر غیربیمار، شخصی به نام «آلبرت حکیم» بوده است.] (ص344)
سه ورز قبل از شروع عملیات، «میدوز» پیامی به واشنگتن فرستاد و به طراحان اطمینان داد که همه چیز روبراه شده است. (ص345)
دو روز قبل از شروع عملیات، ایرانی تبعیدی [«قربانیفر»] که انبار را اجاره کرده بود، از روی ترس، ایران راترک نمود. آیا این، تنها جنبه تحریک اعصاب داشت یا در آن هنگام، مسئولیت «میدوز» سنگین‌تر می‌شد؟ … پس از انفجار هواپیمای حامل سوخت سی- 130، خلبانها هلیکوپترهای خود را رها کرده نقشه‌های سری، عکسهای شناسایی، علامات رمز تماسها و بالأخره لیست فرکانس‌های رادیویی را در صحرا باقی گذاردند. (ص348)
... بی‌مبالاتی واقعی در تمامی این مأموریت، این بود کهنقشه‌های خلبانها محل انباری را که در حول و حوش تهران مورد استفاده «میدوز» بود، نشان می‌دادند... نگاهی اجمالی به این نقشه‌ها، تمامی اطلاعات مورد نیاز جهت دستگیری مأموران سازمان سیا که قبل از مأموریت وارد تهران شده بودند، را در اختیار یک پلیس کارآمد قرار می‌داد... اکنون نام «ریچارد کیث» که پوششی برای «میدوز» بحساب می‌آمد، افشاء شده و برای او قابل استفاده نبود. وی سه راه بیشتر نداشت. از راه خشکی به مرز ترکیه برود. به آبادان در کنار خلیج فارس رفته و درخواست هلیکوپتر نماید. بالأخره راه سوم آنکه سعی کند از طریق فرودگاه بین‌المللی مهرآباد تهران از کشور خارج شود. (ص349)
یکشنبه شب، «میدوز» به فرودگاه رفت و بنابر اظهارات یکی از منابع، در حالی که کاملاً انتظار داشت، دستگیر شود، بدون هیچ اتفاقی با یک پرواز تجاری، به سلامت در آنکارا، پایتخت ترکیه به زمین نشست... کلیه مأمورین سیا در تهران خود را نجات دادند... (ص350)
از کتاب «هدف: تهران»:... ما شاهد چیزی هستیم که در چارچوب گفته‌های رسمی مقامات آمریکایی نمی‌گنجد. یعنی، دستور حرکت فوری. [ترک منطقه طبس پس از برخورد هلیکوپتر و هواپیمای سی- 130] به چه دلیل؟ چرا این قدر با شتاب که حتی جسدها را هم با خود حمل نمی‌کنند؟ و به فکر برداشتن مدارک و اسناد سری مربوط به جزئیات عملیات موجود در هلیکوپترها نیز نمی‌افتند؟ به علاوه چرا چهار فروند هلیکوپتر کاملاً سالم را که می‌توانسته‌اند با وسایل و ابزار همراهشان بازگردند، برجای گذاشتند؟ به هر حال با توجه به جوانب ذکر شده، تصور می‌شود که در آن ساعت حساس یعنی بین یک الی 2 و15 دقیقه بامداد، وقایع بسیار دیگری بیش از آنچه گفته شده و یا به بیرون درز کرده است، رخ داده باشد... (ص354)
از هفته‌نامه آلمانی «اشپیگل» - 28 آوریل 1980:... قبل از اینکه روز شروع شود، آنها دچار صدمات شدیدی گشته و مجدداً بازگشتند و 8 جسد و دو فروند هواپیمای اسقاط شده، یک هلیکوپتر خراب و چهار هلیکوپتر سالم و نیز یک نقشه سری برای اجرای عملیات از آنها بجای ماند.(ص357)
از روزنامه ترکیه‌ای «جمهوریت» - نوشته «میرافق‌گلد»:... سرهنگ «نورث» در یک یاداشت [مکاتبه داخلی] به شورای امنیت ملی در تاریخ سوم ژوئن 1980 تاکید می‌نماید، در یک پایگاه نیروی هوایی آمریکا در شرق ترکیه به سر برده و تحولات را از نزدیک پیگیری کرده است. (ص358) 
از روزنامه «کیهان» - یکشنبه 9/9/1365:... حجت‌الاسلام «هاشمی‌رفسنجانی» [رئیس‌مجلس شورای اسلامی] ... اعلام کرد یکی از افرادی که همراه «مک‌فارلین» به تهران آمده بوده است، ما تا دو سه روز پیش نمی‌دانستیم فرمانده عملیات طبس بوده که در آن هنگام با استقرار در ترکیه، عملیات نیروهای دلتا را در طبس هدایت کرده است. (ص359)
از هفته‌نامه آمریکایی «تایم» - 12 مه 1980:... آمریکا در اواخر ماه نوامبر دو ماهواره سری نظامی به فضا پرتاب کرده بود، که با این اقدام خود، موقعیت شش ماهواره فرماندهی و ارتباطی نیروی هوایی آمریکا در اطراف جهان، من جمله بر فراز اقیانوس هند را تکمیل می‌کرد. نقل و انتقال سریع پیام میان پنتاگون و گروه عملیات در میدان عمل از طریق این سیستم، امکان‌پذیر شده بود. احتمالاً این سیستم در انتقال دادن اطلاعات عوامل مخفی آمریکا در تهران به خارج کمک کرده باشد. (ص369)
از کتاب «هدف: تهران»:... هفته‌نامه «تایم» در گزارشی از مرحله اول عملیات می‌نویسد:... یکی از جوانب فکاهی عملیات این است که هواپیماهای «سی- 130» دقیقاً به مقصدی می‌رفتند که خود ایرانیها نیز قبلاً از مورد استفاده قرار گرفتن آن محل در شرایط ضروری توسط نیروهای آمریکایی بیم داشتند... حتی ایرانیها نقشه آن منطقه را نیز داشته‌اند. این نقشه از «محمود جعفریان» متخصص ضد شورش رژیم شاه که بعد از انقلاب اعدام شد، به دست آمده بود. دقیقاً او هنگامی که مشغول سوزاندن این نقشه بود، بوسیله نیروهای انقلابی دستگیر شد. «جعفریان» اقرار کرده بود که این باندها بوسیله سازمان سیا بطور مخفی و با موافقت مستقیم «شاه» برای استفاده احتمالی در مواقع ضروری ساخته شده است... پس از کشف این نقشه، نیروی هوایی ایران تصمیم به تخریب آنها گرفت، زیرا وجود دستگاههای مخفی جهت راهنمایی و فرود هواپیماهای آمریکایی را در آن محل محتمل می‌دانست. ولی اغتشاش در دستگاه دولتی ایرانی، به حدی بود که در این باره، هیچ‌گونه اقدامی انجام نشد. (ص372)
از یادداشتهای تحقیق کتابخانه‌ای محقق:... در کتاب «طبس؛ مصداقی بر سوره فیل» به نامه‌ای اشاره می‌شود که می‌توان آن را سندی تاریخی برشمرد. این نامه، چند ماه قبل از تجاوز آمریکائیها به ایران تهیه و خطاب به شورای انقلاب ارسال گردیده است… هر چند نگارنده نامه، خود را تبعه اسرائیل و مبدأ نامه را «تل‌آویو» معرفی می‌کند، اما از نوع اطلاعات افشاء‌ شده و نحوه پردازش آن، می‌توان احتمال بالای ریشه‌دار بودن نامه در «کا.گ.ب» را به نظر درآورد.
ضمیمه شماره 2 بیانیه شماره 61 صادره از «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی»:... نامه 28 دسامبر 1979 [از] تل‌آویو (7 دی ماه 1358) [چهار ماه قبل از تجاوز آمریکا به صحرای طبس:]...[به:] شورای انقلاب اسلامی- تهران... آقایان! من چند سالی در ایران کار کرده‌ام و شاهد جنایات خونین و فساد رژیم «شاه» بوده‌ام... تصمیم‌ گرفتم این نامه را برای شورای انقلاب اسلامی بنویسم، تا از یک توطئه مشترک آمریکا و اسرائیل بر علیه ایران پرده بردارم...1- شورای امنیت ملی آمریکا، یک نقشه نظامی را برای آزاد کردن گروگانهای آمریکایی مستقر در سفارت آمریکا در ایران تصویب کرده است تا در شرایط مناسب به اجراء درآورد. یک گروه خبره برای اجرای عملیات مربوطه، با همکاری اسرائیل تشکیل یافته است... به موازات این نقشه یک گروه از ارتشیان و ساواکیهای سابق در تهران، فعالیت جهت معین کردن موقعیت دقیق گروگانها را انجام خواهند داد... (ص374)
برای سرنگونی [«امام] خمینی» سرویس‌های نظامی اسرائیل و آمریکا و بعضی از افسران ارتش و ساواک ایران که در اروپای غربی، اسرائیل، آمریکا و ترکیه تبعید هستند، همکاری نزدیک دارند. با بعضی از افسران عالیرتبه فعلی ارتش ایران برای پیدا کردن افراد مورد اعتمادی تماس گرفته شده است... یکی از رابطها (پیکها) «محمود مورتهران» (
Mahmout Murtahran) [«محمود میرطاهران» یا چیزی شبیه به آن] می‌باشد... (ص375)
از مصاحبه محقق با «مهدی منتظری»- 27/8/1379:... [«منتظری»:] حمله نظامی که انجام شد که اصلاً کسی خبردار نشد. تا اینکه خود آمریکائیها اعلام کردند. خب پیگیری و ریشه‌یابی و دنبال کردن قضایا و عناصر هم که انجام نشد؛ (ص376)
از کتاب «هدف: تهران»: «بنی‌صدر» سخنرانی را ناتمام رها می‌کند و بلافاصله به فرودگاه می‌رود. کمی بعد در حالی که به وسیله فانتومها همراهی می‌شود، بسوی طبس (بیش از هزار کیلومتری اهواز) پرواز می‌کند. او از نخستین کسانی است که از داخل هواپیما، منطقه و آثار باقیمانده از آمریکائیها را بازدید می‌کند...از جمله مسائلی که در بعدازظهر روز 25 آوریل [5 اردیبهشت] مطرح می‌شود، احتمال باقی ماندن مدارک سری عملیات در داخل هلیکوپترهاست (ص377)
ساعت 18 و 25 دقیقه روز 25 آوریل (5 اردیبهشت) به وقت تهران رادیو «صدای آمریکا» خبر باقی ماندن مدارک سری مربوط به عملیات را در هلیکوپترها اعلام می‌کند... دقیقاً 15 دقیقه بعد از انتشار این خبر توسط «صدای آمریکا»، چند فروند از هواپیماهای نیروی هوایی ایران، هلیکوپترهای آمریکایی [به جای مانده] را بمباران می‌کنند... کلیه امکانات، برای از بین بردن هلیکوپترها به کار برده می‌شود و نتیجه آن نیز محو آثاری است که بوضوح همدستی برخی از افراد فعال ارتش ایران با آمریکا را به ثبوت می‌رساند.» (ص378)
... به چه دلیل دولت ایران، بعد از مطلع شدن از وقایع، برای تعقیب و دستگیری مجرمین چندان اهمیتی قائل نشد؟ به احتمال زیاد، در برخی قسمتها، دستهایی با قدرت، مانع کشف جنایتکاران می‌شده است... (ص379)
... در واشنگتن هم، آگاهانه از «همدستی در سطح بالا» صحبت می‌شود. بویژه روزنامه‌نگاران بسیار نزدیک به کاخ سفید از «بنی‌صدر» و وزیر امور خارجه صادق قطب‌زاده نام می‌برند. (ص380)
از کتاب «طبس؛ مصداقی بر سوره فیل»:... در مورد فرماندهان ارتش («باقری» و «شادمهر») حرکات و تصمیمات و نکاتی ثبت و گزارش شده است که حکایت از هماهنگی نزدیک و ارتباط مشورتی «بنی‌صدر» به عنوان فرمانده کل قوا، «باقری» به عنوان فرمانده نیروی هوایی، «شادمهر» به عنوان رئیس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی و هجوم کنندگان به خطه اسلامی ایران دارد، (ص382)
از کتاب «طبس؛ مصداقی برسوره فیل»:... در تحقیقاتی که از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عمل آمده، معلوم شد که تهیه کننده این کامیون‌ها شخصی بوده است بنام «علی اسلامی» از تجار بازار و از دارودسته حزب منحله و آمریکایی خلق مسلمان. این شخص انباری در حوالی گرمسار داشته که قرار بود، مورد استفاده مزدوران آمریکایی جهت اختفا قرار بگیرد... (ص386)
روزنامه ایتالیایی «ایل‌تمپو» - اول مه 1980:... به نظر «نیویورک تایمز» همه مأمورین شبه نظامی که برای نجات گروگانها به درون ایران، نفوذ کرده بودند، از عوامل نیروهای مخصوصی به شمار می‌روند که از یک پایگاه واقع در اروپا به ایران رفته بودند... نفرات ستون پنجم آمریکا، گویا قبل از شروع سال نو مسیحی به ایران وارد شده بودند و در کمال راحتی به صورت بازرگان اروپایی نیز از کشور خارج شده‌اند. (ص389)
اعلامیه سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی- 13/2/1359:... در حدود ساعت 10 بامداد پنجم اردیبهشت ماه، یعنی درست 11 ساعت پس از شروع و شش ساعت بعد از خاتمه یافتن ماجرا، از آن مطلع می‌شوند و این زمانی است که کاخ سفید آمریکا، تقریباً تمام آنچه را که اتفاق افتاده، در اختیار خبرنگاران گذاشته بود... در ساعت 6 بعد از ظهر پنجم اردیبهشت، رادیوی صدای آمریکا اعلام می‌کند که در درون یکی از هلیکوپترهای باقیمانده، اسناد مهمی وجود دارد و تقریباً در همین ساعت و درست همزمان با خروج برادران [سپاهی] از درون آخرین هلیکوپتر، بمباران منطقه، توسط هواپیماهای خودی آغاز می‌گردد و برادران در حال دو و سینه خیز تا 150 متری هلیکوپترها خود را دور می‌کنند، که در آنجا راکتی در کنارشان منفجر و منجر به شهادت «محمد» و زخمی شدن برادر همراه وی می‌گردد... حتی پس از اطلاع از کنترل منطقه، توسط نیروهای خودی در ساعت 11 همان شب و ده صبح فردا نیز مجدداً، محل فرودگاه بمباران می‌شود!... اسناد باقیمانده از هلیکوپترها نشان می‌دهد که نیروهای مهاجم، قصد پیاده شدن در چهارده نقطه تهران را داشته‌اند و مشخص می‌گردد که توطئه، صرفاً در جهت آزادی گروگانها و یا گروگانگیری نبوده و عملیات دیگری نیز به دنبال داشته است... (ص394-393)
همزمان با این ماجرا، درگیری‌های سنندج به اوج خود رسیده و ضد انقلاب حداکثر نیروی خود را وارد میدان می‌کند. (ص395)
... بنا به اطلاعات رسیده در ماجرای توطئه نظامی آمریکا، حداکثر بین هزار تا دو هزار آمریکایی مهاجم شرکت داشته و مابقی از عمال سازمانهای جاسوسی غرب، موساد، شبکه‌های مخفی ساواک، عمال «بختیار» (ملی‌نماها) و... در داخل کشور بوده‌اند... در این زمینه از قبل گزارشاتی از یک اسرائیلی! و از یکی از اعضای ساواک منحله بدست ما رسیده که در آن، مشکل می‌شد به صحت آنها ایمان آورد، ولی پس از وقوع توطئه نظامی آمریکا، صحت بسیاری از موارد آن تأیید گشته است. ما برای آگاهی هموطنان عزیز از توطئه‌های پشت‌ پرده، عین‌نامه‌های مزبور را به ضمیمه این مجموعه ارائه می‌دهیم،... (ص399)
ضمیمه یک- نامه یکی از کارمندان ساواک منحله:... استقرار ناوگان آمریکا برای قوت قلب دادن به عمال زیرزمین رفته ساواکی‌ها، مزدوران و افسران خود فروخته و فراری ارتش سابق شاهنشاهی [ستمشاهی] و حتی عده‌ای که هنوز لو نرفته و در سازمانهایی فعلی مشغول فعالیت هستند، می‌باشد... (ص401)
از روزنامه انگلیسی «فایننشال تایمز»- نوشته «باربرلیونل»:... به گفته آقای «ویلیام سافیر» یکی از مفسران محافظه‌کار، ارتباط آقای «مک‌فارلین» با ایران در سال 1980 آغاز می‌گردد. او به همراه یک ایرانی که پیشنهاد آزادی گروهی دیگر از 51 گروگان آمریکایی را نموده بود، به اردوگاه «ریگان» نزدیک می‌شود! (ص403)
از روزنامه «جمهوری اسلامی»- پنج‌شنبه 7/12/1359:... حجت‌الاسلام «محمدی ری‌شهری» حاکم شرع و رئیس دادگاههای انقلاب ارتش جمهوری اسلامی ایران طی یک مصاحبه مطبوعاتی با حضور خبرنگاران داخلی... درباره علل دستگیری تیمسار «باقری» فرمانده سابق نیروی هوای اظهار داشت: «هنوز بازجوییهای ایشان تکمیل نشده، ولی احتمالاً آنچه که تا به حال بدست آمده، چنین است که ایشان به اتهام زمینه‌سازی برای حمله نظامی آمریکا، به وسیله جمع‌آوری توپهای ضد هوایی در تهران، بابلسر، شیراز و مشهد دستگیر شده است.» (ص405)
از روزنامه آمریکایی «واشنگتن پست» - مقاله «جورج سی. ویلسون»:... در سال 1980 هنگامی که دولت «کارتر» در نظر داشت افسران ارتش آمریکا را به منظور تدارک دیدن برنامه نجات گروگانهای آمریکایی مخفیانه وارد ایران کند، ارتش اقدام به تشکیل یک سازمان ضد اطلاعاتی موسوم به
ISA «فعالیتهای پشتیبانی اطلاعاتی» نمود... سه سال بعد، کنگره آمریکا تصور می‌کرد این سازمان بکار خود پایان داده، اما «آی اس‌ای»، کماکان به طور مخفیانه به کار خود ادامه داده است... (ص407)
از نشریه فرانسوی «لوکوتیدین دوپاری»-12/5/1983:... طبق اطلاعات مشابهی که از منابع مختلف بدست آمده، این اداره (
ISA) در سال 1980 برای جبران نارسایی سیا بوجود آمد. هنگامی که دولت آمریکا طرح آزادی گروگانهای آمریکایی تحت اختیار دانشجویان اسلامی در تهران را می‌ریخت، کلیه مأمورین رسمی سیا در تهران، دستیگر شده بودند و این سازمان جاسوسی نمی‌توانست افراد باصلاحیتی را برای انجام این مأموریت بیابد. به همین دلیل پس از آن، پنتاگون مصمم مانده است که دیگر هیچگاه غافلگیر نگردد[!] (ص408)

 

فصل هفتم: کودتا در ضدکودتا 
از کتاب «کودتای نوژه»- موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی:... «طی شش هفته گذشته، سه ایستگاه پنهانی برای پخش گفتار رادیویی به زبان فارسی به داخل ایران به مساعدت کشورهای همجوار که مشاهده تغییر رژیم در تهران مسرورشان خواهد ساخت، دایر شد... رادیوی «صدای آزادی ایران» بعنوان بلندگوی «اویسی» (در خاک عراق) و «رادیو ایران» بعنوان بلندگوی [«شاهپور] بختیار» (در خاک مصر) از جمله رادیوهای فعالی بودند که برای تهاجم تبلیغی- روانی علیه مردم مسلمان و انقلابی و برای تشجیع مخالفان، بویژه تحریک عوامل کودتا و تأمین ارتباطات سریع با آنان از طریق پیامهای رمز، کار خود را آغاز کردند. (ص424)
از فصل چهل‌و سوم کتاب «شاهد»:... وقتی «آیت‌الله خمینی» رژیم «شاه» را سرنگون کرد، نه تنها یک زرادخانه نظامی برجسته، بلکه در کنار آن، وابستگی به صنعت آمریکا را نیز به ارث برد... در بهار 1982، ژنرال «اویسی» از منابع نزدیک به «آیت‌الله» خبر یافت که در سال 1981، آمریکا، پیشنهاد فروش اسلحه به رژیم [جمهوری اسلامی] را نموده است... (ص433)
... [افسر سیا] وقتی با فشار تیمسار «اویسی» مواجه شد، گفت که قضیه اسلحه چندان هم عقیده بدی نیست و ادامه داد: فروش اسلحه به ایران می‌تواند هدفهای متعددی را برآورده کند. آمریکا خواهد فهمید که ایران به چه سلاحهایی نیاز دارد و بدین ترتیب متوجه نکات ضعف ارتش آنها خواهد شد. همچنین موجب تسهیل در ایجاد تماس مستقیم با افسران ارتش شده...» (ص434)
از کتاب «کودتای نوژه»:... پس از سفر «بنی‌عامری» به پاریس در اسفند ماه 1358 و ارائه گزارش از پیشرفت کار به «بختیار» که به «تصویب اولویت کودتا» [در مقایسه با حمله نظامی عراق به ایران] انجامید، سازمان نقاب که به منظور مطالعه و زمینه‌سازی کودتا تشکیل شده بود، دستخوش تغییر و تحول متناسب با کودتا گردید. (ص436)
ساختار جدید مرکب بود از:... 1- شاخه نظامی تحت ریاست «بنی‌عامری»...2- شاخه سیاسی تحت ریاست «قادسی»...3- شاخه پشتیبانی تحت ریاست «قربانیفر».(ص437)
از یادداشتهای تحقیق کتابخانه‌ای محقق: ... در جلد سی و هشتم از مجموعه منتشر شده اسناد لانه جاسوسی آمریکا [سفارت شیطان بزرگ در تهران] که با عنوان «پاریس، پناهگاه جاسوسان آمریکا توسط دانشجویان مسلمان پیرو خط امام منتشر شد، اصل و ترجمه یکصد و شش سند امنیتی از پرونده مکاتبات پیرامون فعالیتهای جاسوسی و براندازانه جاسوسان آمریکایی، در معرض دید مخاطبین عمومی، قرار گرفته است... حتی در میان حداقل این یکصد و شش سند که به دست دانشجویان افتاد (و پس از عبور در میان مجموعه آقای «خوئینیها» منتشر شده است) می‌توان ردپای عناصر وطن‌فروش و مزدور اجنبی را با دقت و از سر عبرت‌آموزی نگریست... (ص438)
از کتاب «کودتای نوژه»:... روز 3/2/1359 عامل نفوذی حزب منحله توده در محافل سطح بالای ضد انقلاب رأست، هیئت سیاسی حزب را در جریان یک کودتای در شرف وقوع قرار داد. طبق گزارشی که در اختیار هیئت سیاسی قرار گرفت، روز سه‌شنبه 2/2/59 دو وانت بار حامل سلاحهای سبک و نیمه سنگین که زیر یک لایه کاه مخفی شده بود، وارد منزل «ابوالقاسم خادم» شد و محموله آنها در زیرزمین خانه مخفی گردید. «خادم» به عامل نفوذی حزب، که با وی از پیش از انقلاب ارتباط داشت و کاملاً مورد اطمینانش بود، گفت: «تا دو، سه روز آینده» (سه‌شنبه 2/2 تا جمعه 5/2/59) اتفاق مهمی خواهد افتاد.» (حمله نظامی آمریکا به ایران، تجاوز طبس) و «به عمر جمهوری اسلامی پایان داده خواهد شد.»... روز شنبه 6/2/59، یک روز بعد از اعلام اقدام نافرجام آمریکا، «خادم» خطاب به عامل نفوذی گفت: «منتظر دستور جدید هستم و تا دوشنبه از پاریس پیام خواهد رسید که عمل کنیم یا نه.» اخبار فوق به دفتر ریاست جمهوری [زمان بنی‌صدر] گزارش شد. متعاقب آن، در روز دوشنبه 8/2/59، گروهی از پاسداران عازم خانه خادم شدند. آنان هنگامی وارد خانه شدند که خادم با عده‌ای از رهبران سیاسی و نظامی کودتا جلسه داشت. پاسداران از خادم می‌پرسند که این افراد چه کسانی هستند؟ خادم می‌گوید: مهمان! (ص440)
از کتاب «کودتای نوژه»:... در بهار سال 1358، سرهنگ دوم بازنشسته ژاندارمری «محمدباقر بنی‌عامری» [... با نامهای مستعار: «باقر»، «امید»، «احسان» و ...] از همکاران فعال و نزدیک ارتشبد سابق «غلامعلی اویسی» درصدد برآمد تا از مواضع غرب (ناتو و آمریکا) نسبت به ایران اطلاع یابد و براساس آن، میزان موفقیت تدارک یک توطئه را بر علیه نظام نوپای جمهوری اسلامی ارزیابی کند... (ص443)
این تماس بلافاصله به نزدیکی «بنی‌عامری» با هواداران «بختیار» از طریق یکی از عوامل فعال دکتر «شاپور بختیار» در ایران بنام «ابوالقاسم خادم» (عضو «حزب ایران» و از دوستان فعال «بختیار» و از بزرگ مالکین گنبد) انجامید... پس از واقعه طبس، «بختیار» تحت فشار آمریکا و انگلیس به سازماندهی اجزاء کودتا برای مقابله همه جانبه با نظام جمهوری اسلامی شتاب بخشید... (ص444)
شاخه تدارکات:... این شاخه که وظیفه تهیه پول، اسلحه، خانه، ماشین و دیگر لوازم مورد نیاز برای انجام یک کودتای موفق را بعهده داشت، تحت مسئولیت «منوچهر قربانیفر» بود... پول در وهله اول از جانب کشورهای آمریکا، انگلیس و عراق در اختیار ستاد کودتا مستقر در پاریس نهاده می‌شد و از آن طریق به داخل کشور سرازیر می‌گشت. به طوری که در مدت کمتر از یک هفته، قریب به یکصد میلیون تومان ارسال گشت... (ص446)
... اطلاع داد که قایقی حامل 5/2 تن اسلحه در نزدیکی سواحل بوشهر، آماده تحویل سلاح می‌باشد. «منوچهر قربانیفر» که از شرکای شرکت کشتیرانی حمل و نقل «استارلاین» بود، فردی به نام «کورس ناظمیان» را مأمور ساخت تا توسط لنج، سلاح را تحویل بگیرد. (ص447)
کودتای نوژه ... در تاریخ 18 تیرماه 1359 خنثی شد... در فاصله شکست «کودتاینوژه» تا «کودتای قطب‌زاده- شریعتمداری» یعنی در طول 5/1 سال، سه توطئه کودتای دیگر نیز به سرنوشت «نوژه» دچار شد... حجت‌الاسلام «ری‌شهری»، رئیس‌ وقت دادگاه انقلاب ارتش، در گزارش مطبوعاتی خود گفت: «اولین گروه براندازی «پارس» بود، که مخفف «پاسداران رژیم سلطنتی» است. دومین گروه براندازی «نمارا» بود و سومین گروه «نیما» نام داشت و چهارمین گروه که آقای «قطب‌زاده» نام آن را «نجات انقلاب ایران» گذارده بود. ارتباط تمامی این گروهها، با واسطه یا بی‌واسطه به سازمان جاسوسی «سیا» و شیطان بزرگ برمی‌گردد... (ص448)
همزمان با تجاوز طبس، «سیا» از طریق «شاپور بختیار» در تدارک طرح کودتای «نوژه» بود. تجاوز نظامی طبس و کودتای نوژه دو حلقه یک زنجیر واحد بود که باید براندازی نظام جمهوری اسلامی را به ثمر می‌رساند. (ص449)
از کتاب کودتای نوژه: در شب کودتا (18/4/59) بیش از 200 نفر از کودتاگران از جمله «قربانیفر» در منزل فردی به نام «نور» که در حوالی جام جم واقع بود، با لباس نظامی و با بازوبندهایی منقوش به شیروخورشید اجتماع کرده بودند تا با دریافت علائم موفقیت کودتا، مرکز سیمای جمهوری اسلامی ایران را تصرف کنند. ولی در همان ساعات اولیه توسط تلفن به آنان اطلاع داده می‌شود که عملیات منتفی است در گروههای دو سه نفره پراکنده شوید... (ص452)
از مصاحبه محقق با «منبع (ک)»:... «قربانیفر» عضو باشگاه ورزشی شاهنشاهی بود و مدیر یک شرکت دریایی فکر کنم «کشتیرانی استارلاین» ... قطعاً او در تهیه سلاح و مهمات و لجستیک عملیات ترور «امام» و مراجع و مسئولین جمهوری اسلامی دست داشت تا زمان افشای نوژه که فرار کرد... می‌گفتند قبل از نوژه هم توی روشن بودن چراغهای استادیوم برای نشستن هلیکوپترهای آمریکایی و اسرائیلی جریان طبس نقش داشت... (ص453)
از نشریه فرانسوی «لونول ابسرواتور» - 12 ژوئیه 1980:... از چند ماه پیش، ژنرال «اویسی» مشهور به «قصاب تهران» بین نیویورک، پاریس و عراق در رفت و آمد است. فعلاً تا رسیدن «روز بزرگ» عاملان او در مرز عراق مستقر شده و طرفداران [«امام] خمینی» را به ستوه می‌آورند... «بختیار» اغلب به عراق سفر می‌کند و تا کنون 5 بار، با تیمسار «اویسی» دیدار کرده است... (ص456)
از هفته‌نامه «یالثارات‌الحسین» - چهارشنبه 30/8/1380:... متن سخنرانی پروفسور «مارک گازیوروفسکی» استاد دانشگاه ایالتی لوئیزیانا در آمریکا و استاد مدعو [مجموعه] مطالعات ایران‌شناسی در کالج سنت آنتونی دانشگاه آکسفورد انگلیس می‌باشد که پیرامون کودتای نافرجام نوژه در دانشگاه اکسفورد انگلیس ایراد گردیده است... چنین تخمین زده شده است که «بختیار» در مراحل مختلف تنها از رژیم عراق حدود 70 میلیون دلار پول دریافت کرد. گذشته از «بختیار»، «اویسی» نیز علاوه بر کمک تدارکاتی و مالی از بغداد یک شبکه نظامی و یک ایستگاه رادیویی در عراق ایجاد نمود. مهره اصلی کودتای نوژه... «بنی‌عامری» نام داشت که یک سرهنگ برکنار شده ژاندارمری بود...(ص457)
آمریکا فعالیتهای مختلفی علیه نظام ایران داشت... از جمله در حین انتخابات نخستین دوره ریاست جمهوری به دریادار «احمد مدنی» کمک مالی رسانده بود. عملیات موسوم به کودتای نوژه دارای دو شاخه نظامی و سیاسی بود. همکاران اصلی «بنی‌عامری» در شاخه سیاسی برخی از اعضای حزب ایران (حزب «شاپور بختیار» تا زمان قبول نخست‌وزیری و اخراج وی از جبهه ملی) بودند. مهمترین افراد در این شاخه عبارت بودند از: «جواد خادم» از وزیران دولت «بختیار»، «پروین شیبانی» از کارکنان پیشین وزارتخانه و «سعید تیموری» یک مهندس صنایع... «ابوالقاسم خادم» در ابتدای سال 1359 در ایران دستگیر شد... به دنبال آزادی «خادم» و گسترش فعالیت‌های بنی‌عامری، دو شاخه نظامی و سیاسی کودتا با یکدیگر ادغام گشت و این عده «سازمان نقاب» را به عنوان نام گروه و عنوان «عملیات نقاب» را به عنوان نام رسمی عملیات کودتا برگزیدند. در این مرحله کودتاچیان با سه چهره داخلی تماس گرفتند، تا همکاری آنان را به کودتا جلب نمایند... این سه نفر عبارت بودند از دریادار «احمدمدنی» فرمانده نیروی دریایی، آیت‌الله «کاظم شریعتمداری» از مراجع مخالف حاکمیت و «مسعود رجوی» رهبر سازمان مجاهدین (منافقین) خلق. (ص458)
... به گفته ... «بنی‌عامری» کل افراد دخیل در عملیات کودتای نوژه در داخل کشور و در شهرهای مختلف روی هم رفته در حدود 100 نفر نظامی و غیرنظامی بود... بر اساس اطلاعات موجود در مجموع و علیرغم قلع و قمع شدید عوامل کودتا، تنها حدود یک چهارم رهبران و یک سوم عوامل آن دستگیر شدند. (ص459)
از روزنامه «جمهوری اسلامی»- 3/3/1360:... حجت‌الاسلام «ری‌شهری» رئیس‌دادگاه انقلاب اسلامی ارتش در گفتگویی از چگونگی دستگیری یک گروه ضد انقلاب بنام «سازمان پارس» که قصد براندازی جمهوری اسلامی [داشت] پرده برداشت... این توطئه، یک توطئه آمریکایی است، در امتداد جریان واقعه طبس و کودتای نافرجام 18/4/59 و حمله عراق به ایران... من یک تکه کوچکی از آن پرونده را می‌خوانم. پرونده آقای «رکنی» است که می‌گوید حمله عراق به ایران طرحی بود که در ستاد کودتا نیز مطرح شده بود و طبق گفته «بنی‌عامری» به آن حق تقدم دو داده بودند (حق تقدم یک با کودتا بود، زیرا در صورت پیروزی، مشکل آمریکا را به طور کلی حل می‌کرد.)... تعداد اینها که دستگیر شدند 18 نفر است و لیکن شواهدی است که می‌شود حدس زد که در حدود 250 الی 300 نفر باشند و برنامه‌شان آنطور که از بازجوئیها و از کل مدارک استفاده می‌شود، چند برنامه بوده است: یکی تشدید زمینه‌های نارضایتی و یکی ایجاد رعب و وحشت و یکی هم تشکیل کادری که در موقعی که نارضایتی به حد اعلا رسید، کار و ضربه آخر را بزنند... (ص461-460)
از روزنامه «جمهوری اسلامی» - پنجشنبه 7/12/1359:... رئیس‌ دادگاههای انقلاب ارتش [حجت‌الاسلام «ری‌شهری»] در مورد دستگیری کودتاچیان گفت: بجز- پانزده نفری که در زندان هستند، در مورد بقیه افراد تعیین تکلیف شده است و در همین اواخر نیز یکی از رهبران سران سیاسی این کودتا - مهندس «مرزبان» - را دستگیر کرده‌ایم که البته سرشاخه‌های این کودتا سه نفر بودند یکی «خادم» (پدر مهندس «خادم» وزیر کابینه «بختیار»)، مهندس «مرزبان» و یک نفر دیگر که هنوز دستگیر نشده است... مدارکی که اخیراً در رابطه با دستگیری مهندس «مرزبان» بدست آمده، دلالت می‌کند که بسیاری از گروهها که ضد جمهوری اسلامی هستند؛‌ تنها بهانه‌ایی که اخیراً برای ادامه کار خود بیان کردند، این است که می‌خواهند به بهانه طرفداری از رئیس‌جمهوری، رژیم را ساقط کنند و بعد از ساقط کردن رژیم، خود ایشان را هم ساقط کنند که این مدارک بدست آمده نشان می‌دهد که اینها نه تنها موافق ایشان نیستند بلکه می‌خواهند از وقت استفاده کنند و تمام کسانی که در رأس هستند از بین ببرند. (ص463)
از روزنامه «جمهوری اسلامی» - 3/9/1359:... حجت‌الاسلام «محمدی ری‌شهری» حاکم شرع دادگاههای انقلاب ارتش... بیان داشت:... «امام» هم این دو شرط را پذیرفتند و تعدای از آنها را آزاد کردیم که تعدادشان از نیروهای هوایی و زمینی مجموعاً از 20 نفر هم تجاوز نمی‌کند و خوشبختانه امتحان خودشان را پس دادند و الان هم خدمت می‌کنند... متأسفانه باید عرض کنم 51 نفر که در این رابطه در اهواز دستگیر بودند، بدون مجوز قانونی بدستور آقای «بنی‌صدر» آزاد شدند. در صورتی که ما باید این کار را انجام داده باشیم. و این انجام نشده، این عده هنوز هم بلاتکلیف هستند، یعنی آزاد هستند و بلاتکلیف... (ص464)
از روزنامه «جمهوری اسلامی»- چهارشنبه 21/5/1360:... آقای «ری‌شهری»... بفرمایید نقش این افراد در کودتا چه بود و علت تأخیر مجازات آنها؟... [ری ‌شهری]: و دیگری «ناصر رکنی» بود که از اعضای بسیار حساس بلکه روابط عمومی کودتا بود و اطلاعات زیادی در رابطه با کودتا در اختیار دادگاه گذاشت و دیگری «ایزدی» معاون لشکر بود که ایشان هم از رهبران کودتا بودند... مخصوصاً «ناصر رکنی» شاید حدود صد نفر را تنها فقط رکنی لو داده بود و همچنین «خادم» یک سلسله مسائل زیادی گفته بود... (ص465)
از روزنامه انلگیسی «فایننشال تایمز»- 14 ژوئیه 1980:... توطئه کودتا که جوانه‌ا‌ش خشک شد، به اسم رمز «آژیر قرمز» خوانده می‌شد و قرار بود چهارشنبه یا پنجشنبه گذشته به مرحله اجرا درآید. چند ساعت قبل از شروع به کار، یکی از کودتاگران خلبان، یک مقام اسلامی را در جریان می‌گذارد... حجت‌الاسلام «محمدی ‌ری‌شهری» حاکم شرع و مسئول دادگاههای انقلاب ارتش، دیروز گفت: دو تیمسار دستگیر شدند. ژنرال «سعید مهدیون» و تیمسار «احمد محققی» به داشتن ارتباط مستقیم با دکتر «بختیار» اذعان کرده‌اند. (ص466)
از مصاحبه محقق با «منبع (ف)»:... س) مجموعه ضد کودتا را از لحاظ افراد اصلی و نسبت «کشمیری» با آنها، اگر امکان دارد، کالبد شکافی بفرمایید.
[«منبع (ف)»:] در کمیته خنثی‌سازی نقاب [کودتا] بعد از «محسن‌ رضایی»، «مهدی منتظری» سرپرست شد. «مسعود کشمیری» بود که توضیح می‌دهم... کارهای تعقیب و مراقبت و جلب و به یک معنا عملیاتهای لازم به عهده «رضا عاصف» و مجموعه اطلاعات سپاه بود، بیشتر بازجوئی‌ها هم مختلف انجام می‌شد... «سعید مظفری» [حجاریان»] بود که با «رکنی» کار می‌کرد... «جمال اصفهانی» بود. مسئول مرکزیت کودتایی‌ها به عهده‌اش بود... وقتی جمعی خدمت «حضرت امام» رفتیم «کشمیری» هم بود، متنی را که تنظیم شده بود، خواند که لب حرف این بود که به ارتش امیدی نیست و نحوه پیشنهاد انحلال ارتش بود که «امام» هم خیلی برای من عجیب بود، فرمودند این موارد در دیگر جاها غیر از ارتش هم هست. بین خود شما هم هست حالا کمتر بیشتر دارد ... خب «کشمیری» رابط رکن 2 ارتش با مجموعه ضد کودتا بود. یعنی «رضوی» که نماینده اداره دوم بود... «جواد قدیری» هم بود... اما خب «کشمیری» ‌با بعضی از این افراد رفیق بود، با بعضی همکار بود با بعضی هم باند بود. شرایطیپیش می‌آمد دسترسی‌های خطرناک اطلاعاتی پیدا می‌کرد... (ص471-470)

از مصاحبه محقق با سید «رضا زواره‌ای»- آبان و آذر 1379:... «مسعود کشمیری» به همراه مهندس «رضوی» (که از اعضای شورای مرکزی سازمان مجاهدین انقلاب بود به «هادوی» دادستان انقلاب معرفی شدند. از مجرای «هادوی» به اداره دوم ارتش (رکن2) که اصلی‌ترین تشیکلات حفاظتی ارتش به شمار می‌رفت، معرفی شد. او هم به ساختمانی رفت که مقر اصلی جاسوسی نظامی آمریکا در خاورمیانه بود. در مقر فرماندهی اداری سیا در ایران و حدود یک کامیون اسناد از طریق او جابجا و مفقود شدند. (ص472)
از مصاحبه محقق با «شاهد(ش)»:... توی ستاد خنثی‌سازی کودتا، یک قسمتی اخبار مردمی را جمع می‌کرد. یک کارگر با حالِ بنگاه معاملات ملکی بود. تلفنی خبر داد که فلان جا، دستگاههای عجیب و غریب تبادل اطلاعات و امواج دارند و کلی اسلحه و مدارک. که به نظرش مربوط به کودتا بوده. سرپرست ستاد «منتظری» بود. معاونش هم «کشمیری» ... فردا صبحش زنگ زده بود و گفت: «کسی چرا نیامد؟ ‌همه وسایل را بردند؛ ولی نفراتش هستند بیاید بگیرید.»... سری بعد زنگ زد فحش خواهر و مادر که «فلان فلان شده‌ها. همتون نامردید. خبرچین هستید.»... (ص472)
از مصاحبه محقق با «منبع (ص)»:... «جمال اصفهانی» تقریباً رده بالایی داشت... روی مرکزیت کودتا کار می‌کرد... س) مرکزیت چه کسانی بودند؟ [«منبع (ص)»:] «بنی‌عامری» و «قادسی» و «قربانیفر» و اینها. (ص473)
از مصاحبه محقق با «مهدی منتظری» -27/8/1379:... س) در بحث «جواد قدیری» لطفاً:
[«منتظری»:] «جواد قدیری» یک آدمی بود که سابقه تشکیلاتی کار با مجاهدین خلق از قبل از انقلاب داشت. حتی زندان هم رفته بود و با [«مسعود] رجوی» هم بند بود و از نوچه‌های «رجوی» در زندان بود و جالبه که بعد از آزادی از زندان و جریانات انقلاب، یک دفعه سر از دستگاه اطلاعاتی در می‌آره... «جواد قدیری» همان اوایل شکل‌گیری کمیته مستقر در اداره‏ آمد و ... مشغول به کار شد... دوره «رضوی»...(ص473)

البته مسئولیت کمیته اداره دوم به عهده «جواد قدیری» نبود. بعد هم در کارهای اطلاعاتی که شروع شد و ستاد خنثی سازی کودتا تشکیل شد، «جواد قدیری» رفت و آمد زیادی پیدا کرد و وارد مباحث اطلاعاتی جدی شد. (ص474)
از مصاحبه محقق با «شاهد(ش)»:... «جواد قدیری» معمولاً شنودها را پیاده و تجزیه و تحلیل می‌کرد. (ص475)
از مصاحبه محقق با «منبع(ه)»:... «جواد قدیری» رفیق نزدیک سرگرد «مرتضی نیلی» بود. خب رفیق‌های «عطریانفر» و «محسن‌ قمصری» و «زریباف» به حساب می‌آید. (ص475)
از مصاحبه محقق با «شاهد (ش)»:... «جواد قدیری» وقتی خواست بپره و در بره، چند سری پرونده‌های نوژه‌ایها و غیرنوژه‌ایها را هم که انحصاری هم فکر کنم بود، با خودش برد. (ص475)

از مصاحبه محقق با «منبع(ص)»:... از نوچه‌های «سعید حجاریان» [«کاشی»] توی معاونت آموزش، دو سه تا بودند یکی «قاسم میرزایی» نامی بود. یکی هم «محسن خوشخو»، یکی «اصغر هاتفی»، اینها را پیدا کنی، اصلاً باهاشون صحبت کنی؛ متوجه می‌شی چه تیپ عجیب فکری‌ای دارند... (ص476)
از روزنامه «ابرار» - چهارشنبه 14/2/1379:... زمانی که «سعید حجاریان» مدیر مسئول روزنامه «صبح امروز» نایب رئیس شورای شهر تهران، مشاور سیاسی رئیس‌جمهور و بنا به گفته اطرافیانش مغز متفکر اصلاحات در پاسخ به یک سؤال «عمادالدین باقی» گفته بود که «بچه‌ها» از همان زندان با («شهید) لاجوردی» مشکل داشتند؛ نه «باقی» و نه حتی خود «حجاریان» هیچ کدام توضیح ندادند که منظور از «بچه‌ها» کیست... (ص477)
از مصاحبه محقق با «منبع (ز)»:... زن «سعیدحجاریان» دکتر «وجیهه مرصوصی» است... یادم می‌آید که سابقه نفاق [عضویت در مجاهدین خلق] داشت. ولی خب بیشتر به قبل از انقلاب برمی‌گردد. الان با زنهای جمعیت مؤتلفه اینها ارتباط دارد... آن زمان در مرگ «تقی محمدی» یک خطی هم مطرح بود که چون «مرصوصی» فامیل‌های مادری‌اش اگر الان حافظه‌ام یاری بکند «محمدی» باشند که چند تا هم اعدامی دادند... به هر حال اینکه خود «سعید [حجاریان»] رفیق نزدیک «تقی [محمدی»] بود تردیدی وجود ندارد. (ص480)
از مصاحبه محقق با «شاهد(ع)»:... توی جریان ضد کودتا [ی نقاب] بازجوی خلبان... که متخصص ویژه موشکی هم بود، «بیژن تاجیک» بود. بازجوی «رکنی»، «سعید مظفری»... البته «بیژن تاجیک» با «خسرو تهرانی» دستگیر شد. سر پرونده شهادت «رجایی» و «باهنر». ولی «سعید حجاریان» ... آره بازجوی اصلی «رکنی» بود... تو جریان ضد کودتا با «کشمیری» هم توی یک اتاق بودند. «تقی محمدی» هم یک حالت پادویی و دستگیری و اینها داشت... «کشمیری» یک کیفی همیشه با خودش می‌آورد و می‌برد... بین همه ماها او کیف رو ترک نمی‌کرد. مثلاً الان او اگر می‌آمد؛ ‌اینجا می‌رفت بیرون، دوباره می‌آمد، دوباره می‌رفت دستشویی، دوباره می‌آمد؛ عین هر چند بار کیف را می‌برد و می‌آورد. یا اگر گیت بازرسی بود فرضاً این هر بار که داخل و خارج می‌شد این را هم داخل و خارج می‌کرد. اصلاً شاخص بود توی این کار. که خب یک بار دیگر کیف را با خودش خارج نکرد که روز انفجار نخست‌وزیری بود... (ص482)

 

فصل هشتم: کید و کلاهی 
از مصاحبه محقق با «علیرضا نادعلی»- 1/4/1379:... حضور «کلاهی» خیلی حالا سخت هم نبود. چون حزب خیلی گزینشی عمل نمی‌کرد. خیلی‌ها با یک مقدار استعدادی که از خودشان نشان می‌دادند، خب وارد می‌شدند و رشد هم می‌کردند. (ص515)
... از جمله اون موقع حزب یک خبرنامه‌هایی منتشر می‌کرد که باید مطالبش تهیه می‌شد، تایپ و تکثیر می‌شد. بین مجموعه ما، این «کلاهی» خبیث هم اون موقع یک موتور هندای 125 داشت و سریع ورجه و ورجه می‌کرد. از این طرف به اون طرف، توی پیگیریها. که خوب اون وقت ما ماشاءالله بهش می‌گفتیم که دمش‌گرم چقدر پرکار و با انرژیه... یعنی اگر حادثه اتفاق نمی‌افتاد، با نوع کاری که می‌کرد، خیلی زود به نظر من می‌رفت توی شورای اجرایی حزب و حتی مقام‌های بالاتر پیدا می‌کرد... «کلاهی» البته در بین ماها، خیلی دنبال این بود که کارهای جدی مسئولین حزب، مثل همین جلسات و جزوه‌ها و خبرنامه‌ها را حضور داشته باشد و توی چشم بیاید...(ص517)
... ما هر هفته، تحلیل دورن گروهی چاپ می‌کردیم که یادم هست بیشتر آن تحلیلها را هم مهندس «موسوی» می‌نوشت. فکر کنم تحلیلی بود، به قلم ایشان. باز هم دقیقاً یادم نیست، فکر می‌کنم به نام «بنی‌صدر، عامل دو بحران». ما هم این را در تیراژ دو هزار نسخه کپی کردیم که به اعضای حزب برسانیم، تا استفاده کنند. قرار بود این تحلیل را در این جلسه هم توزیع کنیم؛‌ که من خودم، آن روز تحلیل را، نسخه اصلی را، بردم برای تکثیر پیش «شهید ابراهیمیان»، «عباس» آقا. که خدا رحمتش کند، در درگیری با منافقین، شهید شد. او هم سریع کپی گرفت... آن وقت پشت مجلس، بغل انجمن معلمان، ما این کارهای اجرایی را انجام می‌دادیم. تند و تند جزوه را مرتب کردیم و منگنه زدیم و من در یک کارتن خالی کاغذ سفید، یک کارتن کاغذ زیراکس بود. کاغذها را گذاشتم. «کلاهی» گفت خب من تحلیلهای جلسه را می‌برم. گفتم نه. من خودم می‌برم. اصرار کرد که نه خیر؛ امروز خودم می‌برم. این کارتن را برداشت... البته من بعدها به این نتیجه رسیدم که چون این کار ما روتین بود، احتمالاً یکی از بمبها را قبلاً توی یک کارتنی مثل این کارتن جاسازی کردند. او هم چند تا دانه از این جزوه تحلیل‌ها را رو گذاشت و به راحتی داخل جلسه برد. شاید هم بمب حاضر بود. جایی در همان کارتن جزوه‌های همان روز قرار داد، که آن کارتن را روی میز جلسه گذاشت... (ص518)
ظاهراً دومین بمب در کیفش بود. یعنی بمب اول که روی میز جلوی سخنران بود و کیفش در عقب سالن (ص520)
س) خروج «کلاهی» قبل از انفجار چطور بود؟... آن جلسه «کلاهی» به بچه‌ها می‌گوید که من می‌روم بستنی بخرم. یکی از بچه‌ها خواست با او برود. گفت: نه. خودم می‌روم. خب معمولاً مواقعی که من بودم چند بار با «شهید ترابی»، یا «کلاهی» خبیث یا بچه‌های دیگر می‌رفتیم و می‌خریدیم. (ص521)
... خانواده عجیب و غریبی داشتند. بعداً خب معلوم شد پدرش سلطنت طلب بود. یک خواهرش با چریک فدایی‌ها بود، رده بالا. برادرش که توی فراری دادنش نقش داشت، از افراد نیروی هوایی ظاهراً پایگاه وحدتی «دزفول» بود. یک هفته، ظاهراً قبل از این حادثه فرار «بنی‌صدر» اینها خودش را به تهران منتقل کرده بود، تا آنجایی که من می‌دانم، بعداً دستگیر و اعدام شد. (توی بحثهای ضد امنیتی و اینها توی نیروی هوایی). (ص523)
... «شهید آیت» یک مدتی معاونت سیاسی حزب بود. اون ایام آنها قبل از انفجار، یادم هست که «شهید آیت» سر درگیری با مهندس «موسوی» از حزب قهر کرده بود و جلسه شورای مرکزی را هم حتی نمی‌آمد... سر درگیری با «بنی‌صدر» از جماران یک جمعی از آن جلسه، قبل از انفجار، اصلاً رفته بودند که فکر کنم مرحوم «رجایی» بود، آقای «هاشمی» بود. «بهزاد نبوی» بود... به هر حال من یادمه که بعد از مدتها که مرحوم «آیت‌» بدلیل همان اختلاف با «میرحسین [«موسوی»] اینها نمی‌آمد؛‌ آن روز، آمده بود... «شهید آیت» خیلی تند و محکم به ملی‌گراها و سلطنتی‌ها و منافقها حمله می‌کرد، با الفاظ خیلی عجیب... «شهید آیت» علناً مطرح می‌کرد که خیلی از این ملی‌ها اصلاً دین ندارند و ضد انقلابند و منتظر فرصتند که به جمهوری اسلامی ضربه بزنند. این طرف خب «میرحسین» و بعضی دور و بری‌هایش سمپاتی داشتند به این ملی‌ها. (ص524)
مهندس هم اون موقع جوان بود، خوش تیپ هم بود. خیلی از جوانترها حزب هم طرف او را می‌گرفتند... (ص525)
از نشریه آمریکایی «کریسچین ساینس مانیتور» - 9/7/1981:... آیا توطئه انفجار 28 ژوئن را یکی از گروههای درون حزب که خواهان سلطه‌یابی بر کلیه تشکیلات است، طرح‌ریزی کرده است یا خیر؟... از جمله مصادیق این بدگمانیها آقای «رفسنجانی»، «محمدعلی رجایی» و «بهزاد نبوی» هستند که لحظاتی قبل از انفجار محل دفتر مرکزی حزب جمهوریرا ترک کردند. یکی دیگر از منابع اطلاعاتی می‌گفت: « تنها دقایقی پیش از انفجار، «نبوی» به اطرافیان خود در کنفرانس گفته است که احساس می‌کند، حالش خوب نیست. «رجایی» و «رفسنجانی» به او می‌گویند که اگر قصد دارد برود، آنها نیز در معیت وی خارج خواهند شد و انفجار بلافاصله پس از خروج آنها صورت گرفته است. [!؟!] (ص528)
از روزنامه «جمهوری اسلامی»23/4/1360 - سخنان «بهزاد نبوی»:... منابع غربی سعی دارند گروههای وابسته به خود را که در داخل فعالیت می‌کنند، مبرا کنند. مثلاً در روزنامه «کیهان» چندی پیش اشتباهاً خبری نوشته بودند که «نبوی» و «رجایی» و «هاشمی» قبل از انفجار جلسه را ترک کردند و روزنامه‌های خارجی به نحوی دیگر از این خبر سوءاستفاده کردند... (ص528)
از نشریه «همشهری ماه» تیرماه 80- مصاحبه «حسین موسوی تبریزی»:... بعد کاری که ما کردیم، همه اینها را جمع کردیم، از سپاه و کمیته و نخست‌وزیری و دادسرای انقلاب تهران و آقای «فلاحیان» را مسئول هماهنگی اینها قرار دادم و دو سه ماه که با هم هماهنگ شدند، کارها خیلی خوب پیش رفت و بیش از 80 خانه تیمی مجاهدین خلق را کشف کردند و همان جا بود که محل اختفای «موسی خیابانی» و سران‌شان کشف شد... (ص530)
از مصاحبه محقق با «سیدرضا زواره‌ای» - آبان و آذر 1379:... «کشمیری» به عنوان یک عنصر نفوذی که تا دبیری شورای امنیت هم بالا آمده و امکان نفوذ بیشتر هم دارد برای مسئولین شبکه خودش؛‌ این قدر بی‌ارزش بوده که او را خرج ترور افرادی بکنند که به سادگی از طرق دیگر می‌شد، آنها را ترور کرد؟!... چه اتفاقی افتاد که او خرج این ماجرا شد؟ (ص531)
از مصاحبه محقق با «حسنعلی تاجدوست»- آذرماه 1380:... «کشمیری» مورد احترام خود مرحوم «شهیدرجایی» بود. می‌توانم بگویم حالت نورچشمی داشت... فکر می‌کنم کارهای هماهنگی‌های جلسات با وزرا و مسئولین نظامی و اینها را معمولاً انجام می‌داد... (ص532)
از مصاحبه محقق با «منبع (ح):... در بحث کشمیری، در جنگ امنیتی معمولاً یک نفر را در قالب شهادت یا خوشنامی از صحنه نفوذش حذف می‌کنند، به دو دلیل عقلانی: اول او کارهایی را راه انداخته یا هدایت می‌کرده که به دلایل تأمینی امنیتی، آن کارها با تداوم حضور او، در صحنه، در معرض خطر یا سوختن احتمالی قرار خواهد داشت... دوم خود این حذف خوشنام، مثلاً در مورد «کشمیری» خروج از صحنه‌اش به اسم شهید، موجب بالا رفتن ضریب رشد همراهانش در شبکه نفوذی خواهد شد و... می‌شود بررسی کرد که در مقطع مرداد و شهریور سال 60، آیا اتفاق خاصی که ماهیت اصلی یا سوابق قبل از نفوذ «کشمیری» به دورن سیستم امنیتی جمهوری اسلامی را بسوزاند، بوقوع پیوست؟... (ص533)
از جلد دوم کتاب «مجموعه آثار یادگار امام [ره]» - خاطره حاج «سید احمد خمینی»(7/7/1371):... «کشمیری» و بنا بود یک چمدان مواد منفجره را بیاورد و در کنار «حضرت امام» بگذارد، در زمانی که ریاست جمهور، رئیس مجلس و نخست‌وزیر و وزرا خدمت «حضرت امام» می‌آمدند... «کشمیری» ... دبیر شورای امنیت بود و کلیه مسائلی که در آنجا می‌گذشت، در جریانش بود و معاونت آقای «رجایی» را که آن موقع ریاست جمهور بودند، به عهده داشت. در جلسه معارفه رئیس‌جمهور، نخست‌وزیر و کابینه و رئیس‌مجلس و بعضی از شخصیتهای دیگر با «امام»؛ در سه راه بیت «حضرت امام» آمدند گفتند: آقای «کشمیری» با یک ساک هست که در آن ساک وسایل و چیزهایی که بناست یادداشت کنند... ما قرار گذاشته بودیم که هیچ کس را در هر مقامی که باشد، اجازه ندهیم که با وسیله‌ای که دستش هست بیاید ...آمدند گفتند که آقای «رجایی» می‌گوید آقای «کشمیری» که دبیر شورأست ایشان بیاید و ایشان همه چیزهای ما را می‌نویسند. اگر به ایشان هم ما بخواهیم اعتماد نکنیم، پس دیگر به کی اعتماد کنیم؟... دوباره گفتند آقای «باهنر» و «رجایی» پیغام می‌دهند به ما و بالا نمی‌آیند و می‌گویند باید آقای «کشمیری» باشد و این ساکش را بیاورد... «کشمیری»... به عنوان اعتراض همراه کیفش برگشت... (ص535-534)
از کتاب «عبور از بحران» - خاطرات «هاشمی‌رفسنجانی»:... یکشنبه 8 شهریور - 29 شوال- 30 آگوست... جلسه علنی داشتیم و لایحه بازسازی مطرح بود. ساعت سه بعدازظهر، هنگامی که عازم رفتن به جلسه علنی بودم، صدای انفجاری شنیدم... [«یوسف] کلاهدوز» مسئول سپاه پاسداران و [«خسرو] تهرانی» سالم درآمده بودند. «تهرانی» کمی سوخته بود... (ص536)
از هفته‌نامه سروش- شنبه 6/8/1361:... سؤال: جناب سرهنگ «کتیبه» شما که خود در جلسه 8 شهریور حضور داشتید توضیح بفرمایید که موضوع آن جلسه چه بود و حادثه انفجار چگونه رخ داد؟...من موقع ورودم به اتاق کنفرانس مشاهده نمودم که آن خائن از خدا بی‌خبر («کشمیری») در حال ورود به جلسه است... قبل از همه مرحوم «شهید وحید دستجردی» گزارش وقایع هفته شهربانی را عنوان کرد... (ص537)
مرحوم کلاهدوز هم در آن جلسه از طرف سپاه پاسداران حضور داشت ... در همین لحظات که بحث و گفتگو در جلسه ادامه داشت من ناگهان احساس کردم همین‌طور که روی صندلی نشسته بودم بی‌اراده سرپا ایستاده و تمام صورتم و مخصوصاً پیشانیم بشدت می‌سوزد... (ص538)
مسئله‌ای که برای من اهمیت دارد، شدت انفجار بود که ما صدای آن را در آن لحظه نشنیدیم، ولیکن پرده‌های گوش افرادی که آنجا بودند تمام پاره شده بود... (ص539)
از هفته‌نامه «شما»- مصاحبه همسر «شهید باهنر»:... آتش نشانی بار اول آمد و شلنگها را باز کرد و گفت آب نداریم. بار دوم آمد گفت شلنگ سوراخ است. بار سوم که همه ساختمان سوخت و خراب شد آمد و آبپاشی کرد... آخرین روز، شهادت... صبح یکی زنگ زد و گفت می‌خواهند شما را شهید کنند. ایشان خنده‌ای کرد و رفت سرکار... (ص541)
از روزنامه «جمهوری اسلامی» - دوشنبه 9/6/1360:... مهندس «بهزاد نبوی» وزیر مشاور در امور اجرایی نیز به خبرنگار خبرگزاری پارس گفت: ... شاید در آن اطاق، در حدود 15 نفر بودند که حدود سه، چهار نفر را دیدیم که خودشان حرکت می‌کردند... (ص541)
از روزنامه «جمهوری اسلامی»- سه‌شنبه 10/6/1360:... تهران- خبرگزاری پارس به نقل از فرانس پرس از پاریس گزارش داد: سازمان مجاهدین خلق عصر یکشنبه گذشته با انتشار اعلامیه‌ای مسئولیت انفجار نخست‌وزیری ایران را بعهده گرفت. به گزارش فرانس پرس این اطلاعیه در انگلستان از سوی سازمان مجاهدین خلق در لندن منتشر شده است. (ص542)
از کتاب «بیمها و امیدها»- مصاحبه «بهزاد نبوی»:... توجه کنید! منافقین [مجاهدین خلق]، هرگز مسئولیت فاجعه انفجار حزب جمهوری اسلامی و انفجار نخست‌وزیری را که طی آن بسیاری از چهره‌های شاخص نظام و انقلاب به شهادت رسیدند، به عهده نگرفتند.(ص543)
از روزنامه «جمهوری اسلامی»- سه‌شنبه 10/6/1360:... روابط عمومی نخست‌وزیری دیشب اعلام داشت: نفر سومی که دیروز توسط مردم تهران تشییع شده است، متعلق به «مسعود کشمیری» کارمند شهید نخست‌وزیری نبوده و نام این شهید تشییع شده، سید «عبدالحسین دفتریان» مدیر کل امور مالی نخست‌وزیری بوده است. (ص545)
... بر اساس همین گزارش پیکر «شهید مسعود کشمیری» در واقعه انفجار متلاشی شده بود، که قسمتهای بدست آمده نیز همراه سه شهید دیگر به خاک سپرده شده است.[؟!!!]... [ یادداشت نویسنده: در این اطلاعیه رسمی که سندی غیرقابل انکار می‌باشد، به دروغ نه تنها «مسعود کشمیری» به عنوان شهید اعلام می‌گردد، بلکه پس از افشای کذب بودن، بر دفن قسمتهای بدست آمده از جسد وی! به همراه سه شهید دیگر تأکید می‌گردد... نکته عجیب دیگر اینکه مطابق قسمت اول اطلاعیه: «شهید دفتریان» در اثر خفگی شهید شده و نه سوختگی. پس پیکر او از ابتدا قابل تشخیص هویت بوده، پس چگونه او را با «مسعود کشمیری» اشتباه گرفته بودند؟ و الله یشهد انَّ‌المنافقین لکاذبون] (ص546)
از هفته‌نامه سروش- شنبه 6/8/1381: من همسر «شهید دفتریان» هستم ... این قدر می‌دانم که ساعت حدود هشت و چند دقیقه‌ای بود که نام «کشمیری» را به عنوان سومین شهید نام بردند حتی تا ساعت 2 آنروز هم نام «دفتریان» به عنوان شهید اعلام نشد و فردا بعدازظهر ساعت 2 نام «دفتریان» را اعلام کردند. معلوم شد که به هرحال شهید اول و دوم و سوم هم «کشمیری» و چهارم شهید «دفتریان» ولی چون سه جنازه بیشتر حمل نشد یکی جنازه «شهید رجایی» ‌و یکی جنازه «شهید باهنر» که سوخته بودند و غسل نمی‌خواستند ولی جنازه ما تا رفت، شسته شد و دفن کردیم حدود سه بعداز ظهر شد و فردای آن روز که من و خانم «باهنر» و خانم «رجایی» که قرار گذاشتیم با هم صبح به بهشت زهرا برویم در آنجا متوجه شدم که بعد از جنازه «دفتریان» جنازه «کشمیری» دفن شده که این برای من سؤال شد که دو تا جنازه که سوخته بود کنار هم دفن شده بود. مگر نگفتند که کشمیری هم سوخته بود خوب این هم باید سریع دفن می‌شده. چطور شد که دو تا جنازه سوخته کنار هم بعد از آن جنازه‌ای که سوخته نشده و بعد از آن یک خشتی زده‌‌اند و نوشته‌اند «کشمیری» به هر حال این سؤال برای ما بود...(ص551)
از کتاب «عبور بحران» - خاطرات «هاشمی‌رفسنجانی»:... دوشنبه 9 شهریور [1360]... جنازه‌ها را به سالن مجلس آورند، مشاهد کردم. سخت سوخته بودند. آقایان «باهنر» و «رجایی» را فقط از داندانهای طلای جلو دهان و آسیابشان، می‌شد تشخیص داد. علامت دیگری نمانده بود. (ص554)
مقداری گوشت [؟!] هم در کیسه نایلونی [جمع] کرده بودند؛ به عنوان فرد دیگری به نام «مسعود کشمیری» منشی جلسه (در این باره بعداً مطلب را درست و مفصل می‌نویسم) [درباره این وعده آقای «هاشمی رفسنجانی»، بنده به کلیه منابع در دسترش مراجعه کردم و تا تاریخ نگارش کتاب چیزی نیافتم. اما در همان کتاب عبور از بحران توضیحی به عنوان پاورقی ذیل توضیحات مربوط به جمله داخل پرانتز فوق آمده است به شرح:] («مسعود کشمیری» کارمند نخست‌وزیری و منشی جلسه شورای امنیت، عامل انفجار و فاجعه 8 شهریور بود. این کار برای این بود که منافقین فکر کنند نظام نمی‌داند که«مسعود کشمیری» عامل انفجار بوده و از غفلت آنها، برای دستگیر کردن او استفاده شود.) (ص555)
از صورتجلسه 345 مذاکرات مجلس شورای اسلامی26/5/1361- سؤال «زواره‌ای» از «اصغری»... مسئله دیگر اینکه صبح حادثه برای «کشمیری» جسد ساختند. شما هم می‌دانید. افرادش هم مشخص هستند چه کسانی ساختند؟ چرا ساختند؟ چگونه مسئولین را فریب دادند؟ در زمینه تعقیب این پرونده و کشف قضایا و شناخت شبکه جاسوسی، دادگستری چه کرده تا حالا؟ (ص555)
از روزنامه «جمهوری اسلامی»- یکشنبه 22/6/1360: [بهزاد نبوی]: کل کسانی که در اطاق بودند 14 نفر بودند که از اینها 3 نفر جراحات مهمی نداشته‌اند که سرپایی معالجه شده‌اند و یک نفر برادر شهیدمان «وحید دستگردی» بعداً شهید شدند.(ص557)
از کتاب «خاطرات» - «صادق خلخالی»:... من خود شاهد زبانه کشیدن شعله‌های آتش از پنجره‌ها و در قسمت شمالی نخست‌وزیری بودم. آقای «بهزاد نبوی» را که سرأسیمه بود، به دفتر آقای «هاشمی» آوردند و من هم آنجا رفتم... بعد هم معلوم شد که بمب‌گذار، اصلاً خود «کشمیری» بوده است. در حالی که ما ابتدا تصور می‌کردیم او جزء شهداست. حتی سه تابوت تهیه کرده بودند... حال آن که او عامل نفوذی مجاهدین خلق و بمب‌گذار بوده و فرارکرده بود. این جریان، پس از یک هفته معلوم شد... (ص558-557)
از روزنامه «جمهوری اسلامی»14/6/1360- خطبه‌ نماز جمعه «هاشمی رفسنجانی»:... برنامه می‌ریزند، یکی را بکشند. یکی هم در کنار او بدنام کنند... اخیراً من شنیدم تلفنهایی به کار افتاده و افرادی جریانهایی که تحقیقاً ریشه‌اش در لیبرالیسم است و یا خود منافقین است شخصیت بسیار معتبر این جمهوری، آقای «بهزاد نبوی» را دارند زیر علامت سؤال قرار می‌دهند و این ترور دوم است. (ص559)
از یادداشتهای تحقیق کتابخانه‌ای محقق:... در بحث پیگری دقیق و جمع‌آوری ویژه اخبار مربوط به انفجارها و ترورهای سال 1360 به ویژه انفجار نخست‌وزیری نام خبرنگاری ایرانی در نشریات و منابع آمریکایی و انگلیسی به چشم می‌زند: «راجی صمغ‌آبادی»... (ص560)
از مصاحبه محقق با «موسی‌ زرگر»:... توی همان حال و هوا دلم برای «کشمیری» می‌سوخت. می‌گفتم چرا جنازه این از بین رفته؟...همین ناخودآگاه همین طوری گفتم: این چیه یک سری خاک و خاکستر رو برداشتید، آوردید اینجا. بروید جنازه این «کشمیری» بدبخت را پیدا کنید ...گفتم ببین یک جایی وقتی منفجر می‌شود و می‌سوزد؛ اولاً به این سرعت که همه جنازه و استخوانها که نمی‌سوزد، بخصوص جمجمه. داخلش آب هست. ممکن نیست ظرف 10 دقیقه یک ربع بسوزد... من چندین سالم کارم جراحیه... این غیرممکنه جنازه‌اش پودر شده باشد... بگردید پیدایش کنید. معصیت دارد... گفتم: این بیچاره «کشمیری» اینجا شهید شده، اینها رفتند یک ذره خاک جمع کردند، آوردند می‌ گویند «کشمیریه». (ص6564-563)

 

فصل نهم: کشمیری شهید؟! 
سؤال سید «رضا زواره‌ای» از وزیر [وقت] دادگستری26/5/1360: هیچ‌گاه ندیدیم، که به صورت سؤال در رسانه‌ها، چه روزنامه‌ها و چه رادیو و تلویزیون مطرح بشود، که مثلاً انفجار حزب جمهوری اسلامی، نتیجه تعقیبش به کجا انجامید؟ مسئله نخست‌وزیری به کجا انجامید؟ آنچه در این قضیه جلب توجه می‌کند، این است که این عوامل نفوذی یک شبکه بهم پیوسته‌ای هستند که عواملشان را به راحتی در جاهای حساس نفوذ می‌دهند. (ص576)
از کتاب «عبور از بحران»- خاطرات «اکبر هاشمی‌رفسنجانی»:... سه‌شنبه 10 شهریور [1360]... آقای «بهزاد نبوی» هم آمد و گزارش از پیشرفت کار تحقیق، درباره عامل انفجار نخست‌وزیری را داد. تقریباً همه چیز روشن شده. بنا شد پس از نتیجه‌گیری، اعلان شود. (ص576)
از هفته‌نامه عرب‌زبان «المجله»- 18/9/1981:... هر انفجاری که باعث مرگ یکی از چهره‌های رژیم ایران می‌شود (آخرین آنها «علی قدوسی» دادستان کل کشور بود) نشاندهنده نفوذ مخالفین در داخل نهادها و ارگانهای رژیم است...(ص580)
از روزنامه «جمهوری اسلامی»21/6/1360- خطبه‌های نماز جمعه «هاشمی‌رفسنجانی»:... ما امیدواریم که بیدار شده باشیم و مؤسسات، اطراف خود را مواظب باشند و افرادی را با کوچکترین شبهه کنار بگذارند... (ص584)
از روزنامه «جمهوری اسلامی»22/6/1360- حرفهای «بهزاد نبوی»:... بعد کم کم برادران ما توانستند، در نهادهای مختلف حتی از روزهای اوایل پیروزی انقلاب، در کمیته، یک بخش اطلاعاتی تأسیس شد و براداران سپاه یک سری کارهای اطلاعاتی را شروع کردند، منتهی خیلی جدی با مسئله برخورد نشد تا اینکه شورای انقلاب، قانونی در این زمینه تهیه کرد، برای ایجاد یک سازمان اطلاعاتی که آن هم ظاهراً کامل نبود. که اخیراً یک طرحی که با کمک برادرانی که در این زمینه‌ها کار می‌کنند، تهیه و به مجلس داده شده که امیدواریم این طرح هر چه زودتر، تصویب بشود و یک سازمان اطلاعاتی یکپارچه و سرأسری در مملکت بوجود آید... (ص586)
از روزنامه «جمهوری اسلامی»- دوشنبه 23/6/1360:... [آیت‌الله «ربانی املشی» دادستان کل، در پیام تلویزیونی:]... اما راجع به انفجار نخست‌وزیری تقریباً شاید همان روز اول مشخص شد که عامل انفجار چه کسی است. ما این مطلب را فهمیدم و کمابیش بعضی‌ها هم حدس می‌زدند... عامل انفجار همان شخصی بود که در بین شهدا نام او برده شد و روز اول در کنار شهید عزیز ما، رئیس جمهور ما و شهید محبوب ما نخست‌وزیر، به نام شهید سوم قلمداد شد و جنازه‌ای به نام او به وسیله مردم تشییع شد. (ص588)
از روزنامه خراسان23/5/1380- سخنان سید «رضا زواره‌ای»:... [در فاجعه انفجار دفتر نخست‌وزیری]... مرحوم «املشی‌» که دادستان کل بود، از بنده خواست که این پرونده را دنبال کنم؛ که من گفتم شرایطی دارد...مرحوم «ربانی‌» نه توانست ساختمان بگیرد و نه خودرو و نه امکانات تهیه کند. تمام تلاش‌ آقای «املشی» آن شد که محافظان ما آمدند گفتند که یک پیکان از نخست‌وزیری آورده‌اند، که یک چرخ آن به سمت چپ می‌رود و یکی به سمت رأست. بعد معلوم شد آقای «بهزاد نبوی» که همه کاره نخست‌وزیری بود، آن را فرستاده؛ که ما گفتیم برگردانند.
از روزنامه «جمهوری اسلامی»- دوشنبه 23/6/1360:... [مصاحبه رادیو تلویزیونی دادستان کل («ربانی املشی»):... البته بعضی از موارد اشکال وارد است. مثلاً در فاجعه دادستانی کل انقلاب [شهادت شهید «علی قدوسی»... یک فردی که هنوز برای ما خیلی مشخص نیست و یک احتمال ضعیف نسبت به او می‌دهیم، اگر ما او را بگیریم و به این عنوان دستگیر کنیم. برای او دیگر آبرو و حیثیت باقی نمی‌ماند... (ص591)
از صورتجلسه 345 مجلس شورای اسلامی- سؤال «زواره‌ای» از «اصغری»:... من اعتقاد خودم را می‌گویم. با توجه به اسنادی که به جهاتی، من دیدم که از خانه «کشمیری» بدست آمده، شاید آن موقع هم برای بعضی از برادرها عرض کرده باشم. (سی‌.آی.ا) و آن عواملی که «کشمیری» را تا اینجا رساندند، افرادی به مراتب قویتر از «کشمیری» به صورت نفوذی در دستگاهها باید داشته باشند تا «کشمیری» را قربانی اینکار بکنند... (ص594)
از صورتجلسه 345 مجلس شورای اسلامی- سؤال «زواره‌ای»:... سؤال دیگری که اینجا مطرح است... چطور کارهای جزئی‌تر می‌رود به دادسرای انقلاب و اطلاعات سپاه. ولی این کار به این عظمت می‌آید، دادگستری؟ این کاری که باید قیقاً ریشه‌یابی بشود؟ (ص595)
از مصاحبه محقق با «منبع (ص)»- بحث شهید سازی از «کشمیری» خبیث:.. ببین بعد از انفجار هیچ نشانه‌ای از مجروح شدن یا کشته شدن «کشمیری» نبود... آقای «بهزاد باستانی» که معاون و رئیس‌ دفتر «بهزاد نبوی» بود، «محمد سازگارا» معاون سیاسی اجتماعی «بهزاد نبوی»، «علی‌اکبر تهرانی»، «بیژن تاجیک» و «محمد رضوی» بودند که به نحوی هسته اولیه پخش خبر شهادت «کشمیری» ملعون به حساب می‌آمدند... (ص595)
باز بین همین جمع پنج تایی هم «سازگارا» و «باستانی» به نظرم توی روابط عمومی [نخست‌وزیری]، روی این قصه که «کشمیری» کاملاً سوخته و هیچ چیزی جز خاکستر ازش نمانده، خیلی محکم مانور کرده بودند... رئیس ‌روابط عمومی نخست‌وزیری یکی بود به نام «محمد دوائی» که خبر صددرصد کذب شهید شدن «مسعود کشمیری» را به رادیو می‌دهد، که اعلام می‌شود به عنوان شهید «کشمیری»...
س) خود آقای «بهزاد نبوی» توی آن بحبوحه انفجار کجا بود؟
[«منبع (ص)»:]... تقریباً همزمان با آتش‌سوزی ساختمان، «بهزاد نبوی» به سمت مجلس رفته بود و خودش را به رئیس مجلس رسانده بود. درست همون لحظه همه از مجلس برای کمک به جهت برعکس می‌رفتند... اگر روال ظاهری قضایا انجام می‌شد و تابوت جنازه خیالی «کشمیری» باز نمی‌شد، الان یک تابوت خالی در کنار قبر «شهید رجایی» و «باهنر» وجود داشت، به نام «شهید مسعود کشمیری».
س) در بحث تابوت و جنازه درست شده «کشمیری»، عوامل آن دقیقاً چه کسانی بودند؟ [«منبع (ص)»:] «علی اکبر تهرانی»، «محمدمحسن سازگارا»، «نادر قوچکانلو» و «سیف‌الله ابراهیمی»، بدون کوچکترین دلیل از مجروحیت یا قتل «کشمیری» از خاکسترهای محل انفجار، یک جنازه ساختگی که داخل پلاستیکی ریخته شده بود، را به اسم بقایای پیکر مطهر «شهید کشمیری» همراه با جنازه‌های واقعی «شهید رجایی» و «شهید باهنر» به مرأسم تشییع، برای دفن به بهشت‌زهرا فرستادند... البته این تیم هماهنگ‌کننده تشییع جنازه، صبح روز تشییع جنازه‌ها یعنی نهم [شهریور] توسط «بهزاد نبوی» در نخست‌وزیری تشکیل شده بود...
س)‌در بحث دفن توی بهشت‌زهرا چه شد؟
[«منبع‌(ص)»:] حالا چون جلوی مجلس کار برای اونها از حالت پیش‌بینی شده خارج شده بود؛ در بهشت زهرا هم دچار مشکل شد. یعنی دفن جنازه ساختگی، غیرقانونی انجام می‌شود. نظریه پزشکی قانونی، جواز دفن و مراحل اداری و کارهای دفتری در بهشت زهرا برای «کشمیری» انجام نشد. در حالیکه همه این تشریفات برای «شهید رجایی» و «شهید باهنر» انجام شد... که همان موقع نماینده سپاه [پاسداران انقلاب اسلامی] در پزشکی قانونی به مسئولین بهشت‌زهرا در مورد اجازه دفن برای «کشمیری» شدیداً اعتراض کرده بوده...
س) او که بود؟
[«منبع (ص)»:] اسمش «تاجیک» بود. اسم کوچکش یادم نیست. ولی فامیلی‌اش «تاجیک» بود...در زمینه دفن جنازه‌ها هم مهندس «صنیع‌پور» بود، قائم‌مقام «بهزاد نبوی». «سازگارا» بود و «علی‌اکبر تهرانی» که جالبه دائماً با «بهزاد نبوی» در تماس بودند...بعد از اینکه تدفین صورت گرفت، «بهزاد نبوی» یک عده‌ای را دعوت کرد که به اصطلاح تیم تحقیق و بررسی انفجار نخست‌وزیری باشند که خودش هم آن را سرپرستی می‌کرد. دسته اول آنها «خسرو تهرانی»، «محمد رضوی»، «علی‌اکبر تهرانی»، «بیژن تاجیک» و «سعید حجاریان» بودند. دسته دوم هم سرهنگ «حجاری» رئیس شهربانی و چند نفر از آگاهی و یک نفر از سپاه بود، که البته همه کارها با دسته اول پیگری شد و دسته دوم بیشتر جنبه تشریفاتی داشت...نکته عجیب هم وجود داشت که یک زنی به عنوان همسر «شهید کشمیری» در مرأسم ختم شهدا شرکت داده شده بود، در صورتی که زن «کشمیری» با بچه‌هایش فراری بودند...خانواده کشمیری را هم به عنوان خانواده شهید در مدرسه عالی «شهید مطهری» آورده بودند [!]...دسته اول بدون مجوز دادستانی، منزل «کشمیری » را تفتیش می‌کنند و اسناد و مدارکی را غیرقانونی ضبط می‌کنند که ظاهراً سر از کمیته اداره دوم در آورده بود. گویا در مورد سوابق کار «کشمیری» توی اداره دوم و نیروی هوایی بود که بعداً هم روی این اسناد با بازپرسی ویژه، کش و قوس شد... در حقیقت همین تفتیش غیرمجاز باعث شد که دادستان کل کشور، بازپرس ویژه‌ای را جهت بررسی انفجار نخست‌وزیری مأمور بکند. این بازپرس ویژه دسته تحقیق اول را منحل اعلام کرد که «بهزاد نبوی» شدیداً مخالت کرد. بعداً همین بازپرسی ویژه دادستان کل، بعضی از افراد دسته اول را دستگیر و ممنوع‌الملاقات کرد... نکته‌ای که وجود داشت، این بود که در حقیقت آقای «بهزاد نبوی» رسیدگی به موضوع را به دوستان صمیمی و همکارهای خود «مسعود کشمیری» سپرده بود، که ظاهراً همین‌ها بعدها گفتند که «سازگارا» از طرف «بهزاد» مسائل پزشک قانونی را داشته پیگری می‌کرده و برای بررسی و تشخیص نوع بمب هم باز به دعوت «بهزاد نبوی» عده‌ای از مراکز مختلف آمده بودند، که با نظر خود او هماهنگ بودند...
س) چرا منزل «کشمیری» بدون هماهنگی دادستانی تفتیش شده بود؟
[«منبع (ص)»:] خب این را برو از آقای «بهزاد نبوی» بپرس. بگو فلانی [نام منبع] پرسید هم «کشمیری» هم «جواد قدیری» خانه‌هایشان به دستور شما که صلاحیت قضایی انجام چنین کاری نداشتی، تفتیش شده. چرا؟ (ص599-595)

از روزنامه کیهان19/11/1378- مصاحبه با «علی فرزین»:... با آنکه خیلی جوان بود و قابل مقایسه با آنها نبود، ولی به دلیل فعال بودن، رده‌اش در نهضت آزادی بالا بود. او بعداً به نخست‌وزیری رفت. در جریان وانمود کردن اینکه «کشمیری» شهید شده، نقش داشت. (ص 599)
از روزنامه «خرداد»10/2/1377- حرفهای «محسن سازگارا»:... دقیقاً پاییز سال 1357 بود، که ما درس را رها کردیم و آمدیم پیش «امام». ما در واقع کارگزاران آن منزل بودیم. موقع بازگشت «امام» به ایران، سه نفر مسئول هماهنگی خبرنگاران بودند که دو نفرشان جا ماندند و من، تنها مسئول هماهنگی این امور شدم...(ص600)
از نشریه «پیام هامون» شهریور 1378- حرفهای «محسن سازگارا»:... من خودم قبل از انقلاب هم، یک مبارزه خارج از کشور بودم. وقتی برای ادامه تحصیل به آمریکا رفتم، از فعالین جنبش دانشجویی خارج از کشور بودم... (ص601)
از روزنامه «جامعه» 30/2/1377- بررسی مقاله «اسکات مک‌لئود»:... بخشهایی از گزارش «تایم» درباره سیاست [روزنامه] «جامعه» که نسبتاً دقیقتر است، در زیر می‌آید:... «محسن سازگارا»، ناشر «جامعه» به دنبال انتخاب «محمد خاتمی» به ریاست جمهوری، با اتکا به وعده او درباره آزادی مطبوعات، با چند نفر از دوستانش، «جامعه» را به راه انداختند که خود را متعهد به گسترش دادن گفت و شنودها، در محدوده‌ای فراتر از شعارهای تند انقلاب اسلامی کرده است... (ص602)
از هفته‌نامه آمریکایی «تایم» 18/5/1998،مقاله «اسکات مک‌لئود»:... او با غنیمت شمردن وعده آقای «خاتمی» درباره آزادی بیان، به اتفاق دو تن از دوستانش، انتشار روزنامه «جامعه» را آغاز کرد. این روزنامه به بسط و گسترش بحثها و جدلها فرأسوی شعارهای رادیکالی اسلامی انقلابی اختصاص دارد... اداره این روزنامه در یک ویلای اجاره‌ای، دارای استخر شنا که به سبک ویلای کالیفرنیا ساخته شده است، قرار دارد...(ص603)
از روزنامه عرب‌زبان «الشرق‌الاوسط» - 18-مه 2001:... «محمدمحسن سازگارا» - نامزد اصلاح طلب در انتخابات ریاست جمهوری ایران [؟!] که قرار است، ماه آینده انجام گیرد، تاکید کرد که او به خواست دانشجویان و نسلی که در فضاهای پس از انقلاب زاده شده است، برای شرکت در این انتخابات نامزد گشته است... «سازگارا» در نامه‌ای به رهبر انقلاب [ایت‌الله] «علی خامنه‌ای» که «الشرق‌الاوسط» سه ماه پیش متن آن را منشتر کرد، به شدت و به صراحتی برانگیزاننده [!] از اقدامات دستگاههای وابسته به رهبری انتقاد کرد...(ص604)
از روزنامه آمریکایی «هرالدتریبیون» 18 مه 2001- مقاله «جینو عبدو»:... «محسن سازگارا» مهندس ناراضی که خود از دانشگاه تکنولوژی «ایلییونز» فارغ‌التحصیل شده، مدتها یک بازیگر در پشت پرده و عضوی از یک گروه کوچک روشنفکرانی بود که در شعارهای اصلاح‌طلبانه روز،‌ نظیر «جامعه مدنی» و «گفتگوی تمدنها» را خلق کردند... نامزدی او ... اصل و اساس مبارزه ملی ایران را جذب خود کرده بود. او در یک سری از مصاحبه‌هایش ابتدا در تهران و پس از آن با تلفن از واشنگتن، گفت: «فقط کافی نیست که ما بگوییم جامعه مدنی می‌خواهیم. ما باید اسلام را اصلاح کنیم.» [؟! ] (ص605)
از جلد دوم کتاب شهید دکتر «باهنر» الگوی مقاومت- مصاحبه مقام معظم رهبری در دوران ریاست جمهوری [1360]: مسئله به این صورت بود که بعد از آنکه توانستند آتش اطاق را خاموش کنند و جسدها را بیرون بکشند و مجروحین را به بیمارستان منتقل کنند، سه نفر جزو زنده‌ها نبودند. یکی مرحوم «رجایی» بود. یکی مرحوم «باهنر» بود که جسدهای آنها بود و یکی هم «کشمیری» بود که نه زنده و نه مرده آن آنجا دیده نمی‌شد. هیچکس خبر نداشت که او از نخست‌وزیری خارج شده است. بنابراین نتیجه‌گیری می‌شد که او در همان اطاق بوده، سوخته و خاکستر شده است. یا اگر بخواهیم به صورت دقیق‌تری برای آن کسانی که دست اندکار این مسئله بودند و دنبال جسدها می‌گشتند، بگوییم اگر یقین هم نشده بود که خاکستر نشده، به هر حال یک چیز مبهمی بود. اما در هر صورت حقیقت این بود که «کشمیری» وجود ندارد و گمان زیاد بر این بود که «کشمیری» کشته شده است. از خاکسترهایی که در آنجا بود، مقداری جمع کردند و در پلاستیک ریختند و به عنوان جسد «کشمیری» به مسئولین معرفی کردند. البته بعضی از آن کسانی که این کارها را می‌کردند؛ الان در زندان هستند و بعنوان همین مسئله مورد سؤال هستند که چگونه یک مشت خاکستر را بعنوان جسد «کشمیری» معرفی کردند؟ (ص607)
... لیکن به فاصله شاید یک روز اطلاع پیدا کردیم که «کشمیری» کشته نشده بلکه گریخته است... چند روزی که بین این حادثه و اعلام دادستان کل، آقای «ربانی‌املشی» فاصله شد، بخاطر این بود که مسئله را مسلم‌تر بکنند و معلوم شود که در حقیقت چگونه بوده است... متأسفانه آن متنی هم که اعلام شد، حرف روشنی هم به مردم زده نشده، یعنی حرف مشخص و روشنی وجود نداشت و قضیه در ابهام ماند. متهمینی در این رابطه دستگیر شدند که بعضی از آنها آزاد شدند و بعضی دیگر هنوز در زندان هستند و پرونده همچنان تحت پیگری است. (ص608)
از صورتجلسه 345 شورای اسلامی- سؤال زواره‌ای:... «کشمیری» چه کسی است؟ «کشمیری» قبل از انقلاب، مدیر عامل یک شرکت انگلیسی است و رفت وآمدهای مشکوکی در جزایرخلیج [فارس] دارد. مدارکی که از خانه‌اش به دست آمد، خانواده‌ای بی‌قید و بی‌بند و بار دارد... ایشان از طریق دادستانی کل انقلاب در ابتدای انقلاب به اداره دوم ارتش معرفی می‌شود و می‌رود، در آنجا مشغول کار می‌شود. یعنی یک مرکز حساس و مرکز اسرار مهم مملکت. از اداره دوم به نیروی هوایی... این چه شبکه‌ای است که این قدر نفوذ دارد و این را این قدر رشدش می‌دهد؟ مسائلی که در همین چند روزه، برادرانی از نیروی هوایی در مورد اقدامات «کشمیری» می‌گفتند، درخور توجه است... شخصی به نام ستوان یکم «هرمز یعقوبی» می‌رود، از کنار خیابان، یقه‌اش را می‌گیرد، می‌آورد کیفش را می‌گیرند باز می‌کنند. می‌بینند یک مقدار اسناد سری درون کیفش است و دارد می‌برد... باز بچه‌های نیروی هوایی می‌گفتند: که یک کامیون اسناد سری تحت عنوان کاغذ باطله از نیروی هوایی به وسیله «کشمیری» خارج می‌شود... مطلب دیگر آقای «کشمیری»، ‌به عنوان سرپرست کمیته خنثی سازی کودتای نوژه تمام جریانات کودتای نوژه را در دست می‌گیرد و یک عاملی که قرائن نشان می‌دهد به احتمال زیاد عضویت (سی.آی.ا) را دارد، تمام سرنخهای اصلی (س-آی-ا) را در این کودتای خائنانه کور می‌کند و قطع می‌کند و بعد چطور می‌شود؟‌ چه شبکه قوی هست که این را می‌آورد در نخست‌وزیری؟ بعد از این همه مسائل؟... سوال اینجاست که چه کسی صلاحیت «کشمیری» را برای ورود به نخست‌وزیری تأیید کرد و چگونه او را آوردند در نخست‌وزیری؟... بعد از آنکه «کشمیری» خانه تکانی کرده و همه اسنادش را برده، درست برای ساعت 3 که نخست‌وزیری منفجر می‌شود، یک ماشین می‌آید در خانه‌اش و زن و بچه‌هایش را برمی‌دارد و می‌برد... (ص610-608)
از روزنامه ترکیه‌ای «جمهوریت»3/3/1982- مقاله «چنگیز چاندار»:... [«رفیق‌دوست»:]... «انتظاریون» که یکی از دوستان صمیمی «بنی‌صدر» در پاریس بود و اینک نیز زندانی می‌باشد و نیز «حسین نواب صفوی» که از نزدیکان «بنی‌صدر» بوده و اعدام شد، در بازجویی‌های خود گفته بودند که: تصمیم ترور شخصیت‌های مهم مملکتی در جلسه‌ای متشکل از خود ما، «بنی‌صدر»، «موسی‌خیابانی» ‌و «کلاهی» گرفته شده بود... در اوایلگفته می‌شد که «کشمیری» نیز زیر آوار مانده است. اما تروریست از این فرصت استفاده کرده و خود را از انظار دور نگهداشته بود، «کشمیری» را یک ساعت بعد از حادثه دیده بودند و اکنون نیز براساس اخبار رسیده وی در آمریکا می‌باشد. (ص612-611)
از هفته‌نامه سروش- شنبه 6/8/1361:... ج: من «مصطفی مهذب» ذیحساب و مدیر کل امور مالی رئیس‌جمهوری که حدود 15 یا 16 سال با شهید دفتریان روابط دوستی و رابطه خانوادگی داشتم ... «خانم دفتریان» رفتند و جنازه را دیدند و ما حدود ساعت 4- 3 موفق شدیم که جنازه را به بهشت زهرا منتقل کنیم و در همان محلی که نوشته شده بود به دروغ «کشمیری» ما «شهید دفتریان» را دفن کردیم...(ص615)
از روزنامه «دوران امروز» 21/2/1379- مصاحبه با «بهزاد نبوی»:... [«نبوی»:] این خیلی جالب است. بحث انفجار نخست‌وزیری را در مرحله اول به بنده منتسب کردند و در مرحله بعد نیز خواستند سازمان [مجاهدین انقلاب] را به همراه من در پرونده، شریک و ذینفع کنند... تا خیلی جاها هم پیش رفتند. علیرغم اینکه «امام رحمه‌الله علیه» در سال 1364 و یا 1365 بر اساس گزارش رئیس قوه قضائیه وقت، آقای «موسوی‌اردبیلی»، دادستان کل کشور [آقای «موسوی خوئینی‌ها»] و دادستان انقلاب اسلامی، آقای «رئیسی» که در یک جلسه، هر سه به حضور «امام (ره)» رسیدند. در آنجا گزارش پرونده را پس از بازجویی‌های مفصل از تمام افرادی که در این زمینه متهم بودند، انجام داده بودند. گزارش نتایج را به ایشان ارائه دادند. ایشان دستور مختومه شدن پرونده را به دلیل عدم وقوع بزه صادر کردند و حتی دستور دادند کسانی که در این پرونده سازی شرکت داشته‌اند، تحت پیگرد قرار بگیرند؛ تا اینکه معلوم شود، این افراد از کجا آمده‌اند و چرا علیه خدمتگزاران انقلاب و نظام، پرونده‌سازی می‌کنند، که البته این کار هرگز انجام نشد... (ص619)
از مصاحبه محقق با «منبع(ص)»:... من شنیدم که «حضرت امام» فرمودند که وقتی حالا نقل به مضمون، که یک وقتی آقای «رجایی» مرحوم در همین اتاق و در آنجا نشسته بود. صحبت این آقای «بهزاد نبوی» شد. مرحوم «رجایی» رحمت‌الله علیه به من گفت ایشان را می‌شناسم. از همان زندان فردی مؤمن و قرص بود و او را تأیید می‌کرد و اینکه دستی در کار هست که افراد را بدنام کنند و این حرفها را در حدی که من شنیدم... اینکه به دلایل مختلفی در عرصه‌های سیاسی یا غیره، پرونده‌ای مختومه‌ اعلام بشود که دلیل بر برائت نیست. (ص621)
از مصاحبه روزنامه نشاط با «ابراهیم یزدی» 2/6/1378:... مسئولان کشور، در هر دو مورد، عاملین انفجار را نفوذی سازمان منافقین اعلام کردند. اگرچه چند نفری ظاهراً بازداشت شدند، اما یک بررسی و پیگیری جدی هرگز صورت نگرفت و هیچ گزارشی به ملت داده نشد... در عرف روابط بین‌المللی، ‌اگر چنان سازمانی، فرد یا افراد دیگری را در درون نهادهای تصمیم‌گیرنده در همان سطح «کشمیری» یا بالاتر و با نفوذ بیشتر نداشته باشند، این مهره را نمی‌سوزانند. اما کسی به این مطلب توجه نکرد. (ص623)
از مصاحبه محقق با «منبع (ک)»:... نکته‌ای که من واجب می‌دانم، عرض بکنم. برای «کشمیری» ختم و سوم گرفتند. همین تیپهای عجیبی هم که عرض کردم به عنوان خانواده شهید مطرح شدند. منزلشان پارچه سیاه زدند و محفل بود. حتی گفتند زن شهید هم در جلسه حاضر بود. در صورتی که همان روز یا به هرحال روزهای بعد، زنش هم فرار کرده بود. پس اون همسر ساختگی شهید ساختگی که بود؟ هنوز برایم مجهول مانده است. (ص624)
از مصاحبه محقق با سید «رضا زواره‌ای» - آبان و آذر 1379: ... مطابق با اظهارات بازجویی، که من دیدم، در روز انفجار نخست‌وزیری، آرایش نیروهای حاضر در نشستن، به این شکل بوده که رئیس جمهور در صدر میز [ضلع شمالی میز مستطیلی جلسه] و در سمت چپ او [ابتدای ضلع طولی چپ به سمت درب خروجی] نخست‌وزیر، بعد صندلی وزیر کشور، بعد رئیس شهربانی و بعد نمایندگان نیروهای مسلح در دو طرف میز... در سمت رأست رئیس‌جمهور [ابتدای ضلع طولی سمت رأست رئیس‌جمهور] مکان منشی جلسه قرار داشت که «کشمیری» در آن روز روی آن صندلی نشست. کیف بمب را در کنار پای خود نزدیک به «شهید رجایی» کار گذاشت. «کشمیری» نمی‌بایست در آن جلسه شرکت کند و در صورت شرکت احتمالی هم، باید در انتهای ضلع طولی چپ میز یعنی تقریباً آخرین فاصله از رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر می‌نشست. ولی درست جلسه قبل از انفجار و نیز جلسه انفجار او در مکان کنار رئیس جمهور که جای نشستن مسئول اطلاعات و تحقیقات نخست‌وزیری یعنی «خسرو تهرانی» بود، جا گرفت... در کنار درب ورودی یعنی پشت صندلی‌های نخست‌وزیر، وزیرکشور، رئیس‌شهربانی، درب ورود و خروج جلسه بود که در کنار درب با کمی فاصله، فلاکسهای آب‌جوش و چایی و تعدادی استکان و نعلبکی وجود داشت. «کشمیری» بدون کیف، از جای خود بلند می‌شود. برای «باهنر» و «رجایی» چایی می‌ریزد. از پشت «باهنر» و «دستجردی» اینها به طرف جای اصلی استقرار خود در انتهای میز که «خسرو تهرانی» روی آن نشسته بود، می‌رود. با او مکالمه کوتاهی می‌کند. به جای اینکه برود و سرجای جدید خود در کنار مرحوم «رجایی» بنشیند، از درب خارج می‌شود... شما تعقیب کن که چه کسانی از نخست‌وزیری یا جاهای دیگر «ربانی‌املشی» و «موسوی‌اردبیلی» را در شورای عالی قضایی با هزار جور بازی و بهانه، بازی دادند که پرونده، دست «لاجوردی» نیفتد. بچه‌های 15-14 ساله که روزنامه منافقین توزیع می‌کردند، اوین می‌رفتند. پرونده قتل رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر را ارجاع دادند به دادگستری؟ چه دستی در کار بود؟... چطور «تقی محمدی» سرنخ اصلی، از کشور خارج شد. وقتی هم که با پیگیری «لاجوردی»‌، «تقی محمدی» مطالبی را عنوان کرد، پیگیری‌اش چه شد؟ روز روشن، شهید ساختند از آن منافق بی‌همه چیز جانی. آوردند تا مجلس و تریبونها، که دکتر «زرگر» حساس شد و داد و بیدادش درآمد که این چیه آوردید،‌ می‌گویید جنازه «کشمیری» است؟... مگر «کشمیری» در ارتش، پرونده سرقت اسناد و ضد جاسوسی برایش درست نشده بود؟ مگر به حضور «باقری» فرمانده نیروی هوایی هم کشیده نشده بود. با آن سابقه چرا به نخست‌وزیری آوردندش؟ (ص628-625)
از مصاحبه محقق با «مهدی منتظری»- 27/8/1379:... «کشمیری» سابقه گرایش به مجاهدین خلق را داشته بود. در نیروی هوایی، مستشاری آمریکایی‌ها ساختمان ضد اطلاعات را در اختیار گرفته بود. «کشمیری» در نیروی هوایی فعال مایشاء بود. و قطعاً کلی اسناد و مدارک را برده و یا نابود کرد. س) جایگاه «کشمیری» و یا اصولا چارت سیستم ستاد خنثی کننده کودتای «نقاب» به چه شکلی بود؟
[«منتظری»:] از جاهای مختلف آمده بودند. از اطلاعات سپاه، نیروی هوایی ارتش، [نیروهای] لانه جاسوسی، که البته در واقع متولی کار، اطلاعات سپاه بود. جایگاه «کشمیری» هم خیال شما را راحت کنم، به طوری بود که به همه اطلاعات دسترسی داشت. س) مسئولیت این ستاد با چه کسی بود؟ [«منتظری»] آقای «محسن رضایی» مسئول ستاد بود... (ص629)

از مصاحبه محقق با «شاهد(ش)»:... ما دیدیم که یک مقداری حواسمان روی دور و بری‌های خودمان فعلاً باید بیشتر باشد؛ من روی سوابق «محمد رضوی» کار کردم. اولین نکته جالب این بود که اسم کاملش «محمدکاظم پیرو رضوی» بود... چرا آدم باید بین خودیها اسم کاملش را کسی نداند. خب توی سوابق استعلام شد که بحثهای اسناد ساواک روی جریان حجتیه جواب داد... (ص631)
از مصاحبه محقق با «شاهد (ع)»:... معرف «کشمیری»، اول به نخست‌زویری «علی تهرانی» بود که بعداً دستگیر شد و به جایی نرسیدند. آزاد شد... «خسرو تهرانی» اینها هم دستگیر شدند و چندین ماه هم در مجموع حبس دارند. «خسرو تهرانی» قبل از انقلاب هم بازداشت ساواک داشت. ولی هنوز نماز جمعه‌اش ترک نمی‌شود. (ص631)
از مصاحبه محقق با «منبع (ن)»:... «خسرو تهرانی» روزهایی که دستگیر شد؛ حتی بادیگارد داشت... بالأخره «بهزاد نبوی»، «خسرو تهرانی» و «مسعود کمشیری» را به اطلاعات نخست‌وزیری برد... در کمیته مرکزی سه طیف اعضا جمع شده بودند: دسته اول مشترک سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بودند. مثل «خسرو تهرانی»، «بهزاد نبوی»، «عباس یزدانپناه»، «خلیل اشجعی»، مهندس «خالدی» (معاون وزیر بازرگانی)، «قنادان»... طیف دوم صددرصد با اینها مخالف بودند که نماینده اونها دکتر «گلاب بخش» است ... دسته سوم سایر افرادی که غالباً بی‌طرف بودند... البته آن طیف مجاهدین انقلاب با برادر آقای «کنی» («باقری») ارتباط نزدیکی داشتند. (632)
از مصاحبه محقق با «شاهد (ش)»: توی کمیته اطلاعات، یک بار یک گزارشی آمده بود، از یک سپاهی. از بچه‌های خیلی تیز سپاه بود. گزارش داده بود که آخرای حکومت طاغوت، قرار بر مناظره جدی ایدئولوژیک با مجاهدین خلق [منافقین] شده بود. گفتند یکی از گردن کلفتهای طرفین حاضر بشوند که خصوصی مناظره بکنند. از طرف اینها این بچه سپاهیه رفته بود، از طرف اونها «مسعود کشمیری» آمد... گذشت... تصادفاً توی اطلاعات و تحقیقات نخست‌وزیری پیش «خسرو تهرانی» این برای کاری رفته بوده که «کشمیری‌» را می‌بیند، بلافاصله شناخته بود. گزارش دقیق داده بود و به کمیته اطلاعات اداره دوم. شخص «پیرو رضوی» هم رسیدگی کرده بود. ولی هیچ ترتیب اثری نداد. (ص633)
از هفته‌نامه «شما»- سخنرانی «روح‌الله حسینیان» 10/6/1379:... یک مقاله‌ای در روزنامه اطلاعات همان زمان چاپ شد که یکی از کادرهای سازمان منافقین این مطلب را نوشته بود، که سازمان مجاهدین [خلق] اشتباه کرد، که رو در روی نظام ایستاد و خودش ضربه خورد. اینها باید این استراتژی را انتخاب می‌کردند که می‌آمدند زیر عبای آخوندها قرار می‌گرفتند، مدتی می‌ماندند. در موقع مقتضی بیرون می‌آمدند و قدرت را قبضه می‌کردند. یک عده به این سفارش ماندند و عمل کردند... اینها چنان تظاهر به خط «امامی» می‌کردند که خط «امام» را در انحصار خودشان قرار داده بودند و گفتند که فقط ما در خط «امام» هستیم... اولین خیانتی که کردند شهادت مرحوم «شهید رجایی» و «شهید باهنر» بود، آنها اطلاعات نخست‌وزیری را داشتند و می‌دانستند «کشمیری» منافق است. با او سابقه‌دار و هم بند بودند. او را آوردند در نخست‌وزیری و به پستهای بالا ارتقاء دادند... بلافاصله آمدند، یک جنازه برای «کشمیری» درست کردند... وقتی با اعتراض و آگاهی دیگران روبرو شدند، آمدند این شعار را ترفند خودشان قرار دادند که بله ما می‌دانستیم، می‌خواستیم منافقین «کشمیری» را خارج نکنند، تا دستگیرش کنیم! تنها کسی که به این مسئله پی‌ برد و رحمت خدا بر او باد، مرحوم «شهید لاجوردی» بود. پرونده‌ای تشکیل داد، عده‌ای از اینها را دستگیر کرد. یک نفر به نام «تقی محمدی» کاردار ایران در افغانستان بود. دستگیر شد. آمد تا شروع کرد به پرده برداشتن از مسائل، یک روز بعد جنازه او را کف سلول دیدند! نفوذ داشتند [-] یکی از همین منافقین به نام «قدیری» در اوین بود [-] او [«تقی محمدی»] را کشتند و نگذاشتند پرونده [«کشمیری»] پیگیری شود. (ص636-634)
از مصاحبه محقق با «شاهد (ش)»:... واقعاً خود «تقی محمدی» یک کیس جدی قابل تحقیق و تحلیل تاریخی هست... جمع‌بندیهای من با رجوع به خاطرات و بعدها تحقیقات این هست که نزدیکترین افراد در بحث اداره دوم به «مسعود کشمیری» او بود و نزدیکترین فرد از کمیته‌ایهای اداره دوم به «تقی‌محمدی»، «سعید حجاریان»، بعد «بیژن تاجیک»...(ص636)
از مصاحبه محقق با «شاهد (ع)»:... فکر کنم اگر کشته نمی‌شد نفر بعدی باید «سعید مظفری» [حجاریان] را می‌گرفتند. چون با هم بودند. ولی بعد «سعید» رفت دادستانی و پیگیر کارهای «تقی محمدی» شد. (ص637)
از وصیت‌نامه «شهید سیداسدالله... «لاجوردی»- منتشره در شهریور 1377:... خدایا تو شاهدی چندین بار به عناوین مختلف، خطر منافقین انقلاب را [-] (همانها که التقاط به گونه منافقین خلق سرأسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را پر کرده و همانا ریاکارانه برای رسیدن به مقصودشان دستمال ابریشمی بسیار بزرگ به بزرگی مجمع‌الاضداد به دست گرفته‌اند؛ هم «رجایی» و «باهنر» را می‌کشند و هم به سوگشان می‌نشینند؛ هم با منافقین خلق پیوند تشکیلاتی و سپس...! برقرار می‌کنند، هم آنان را دستگیر می‌کنند... خود را در صف منافق‌کشان می‌زنند و هم در حوزه‌های علمیه به فقه و فقاهت روی می‌آورند تا مسیر فقه را عوض کنند؛) [-] به مسئولین گوشزد کرده‌ام.... ولی نمی‌دانم چرا ترتیب اثر نداده‌اند؟ «گرچه نسبت به برخی تا اندازه‌ای می‌دانم چرا؟»... به مسئولین بارها گفته‌ام که خطر اینان [منافقین انقلاب] به مراتب زیادتر از خطر منافقین خلق است. (ص639)
از کتاب «عبور از بحران- خاطرات «هاشمی رفسنجانی»:... چهارشنبه 6 آبان [1360] ساعت سه بعداز ظهر، خبر دادند که از طرف دادستانی انقلاب به خانه آقای («حسن) لاهوتی» ریخته‌اند و خانه‌ را تفتیش می‌کنند. به آقای («اسدالله) لاجوردی» گفتم با توجه به سوابق و مبارزات آقای «لاهوتی» بی‌حرمتی نشود... پنج‌شنبه 7 آبان... اول وقت بعد از نماز و کمی مطالعه، «عفت [مرعشی»، همسر راوی («اکبر هاشمی رفسنجانی»)] تلفنی اطلاع داد که آقای «لاهوتی» را دیشب به بیمارستان قلب برده‌اند. بلافاصله تلفن زد و گفت از دنیا رفته‌اند... (ص652)
از کتاب «پس از بحران» - خاطرات «هاشمی‌رفسنجانی»:... یکشنبه 7 تیر [1361]... شب آقای «صبوری» از گروه پیگیری پرونده انفجار نخست‌وزیری و جنایت («مسعود) کشمیری» آمد و اطلاعات زیادی راجع به «کشمیری» و همکاران او داد. یک سازمان انقلابی را زیر سؤال برده بود که باید تحقیق کنیم. مطلب مهمی است. [توضیحات پاورقی مربوطه نیز چنین است:] اشاره به نقش سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و شخص آقای «بهزاد نبوی» و «خسرو تهرانی» که تاکنون صحت یا سقم آن به اثبات نرسیده است... [نکته قابل توجه، تعارض این جملات پاورقی با پاورقی‌های کتاب عبور از بحران درباره همین موضوع می‌باشد.] (ص656)
فصل دهم: نفوذ نفاق
 
از روزنامه «جمهوری اسلامی» - شنبه 10/10/1379: در یکی از اسناد ساواک که بعدها به دست مبارزین انقلابی افتاد به شماره 655/311 به تاریخ فروردین 1351 درباره «مسعود رجوی» فرزند «حسن» آمده است، که نامبرده در جریان تحقیقات کمال همکاری را در معرفی اعضاء سازمان مشکوفه به عمل آورده، لذا به نظر این سازمان [ساواک] استحقاق ارفاق در مجازات را دارد. بدین ترتیب بود که «مسعود رجوی» جان به سلامت برد و از اعدام نجات یافت... (ص671)
از جلد چهاردهم کتاب «یاران امام به روایت اسناد ساواک»: ارتباط «شهید رجایی» با «حنیف‌نژاد» و پس از آن سایر کادر مرکزی سازمان مجاهدین خلق، نظیر برادران «رضایی» («احمد»، «مهدی» و «رضا») در جهت تقویت مشی مسلحانه سازمان، تا بدانجا پیش رفت که کادر مرکزی از منزل او به عنوان یکی از نقاط امن استفاده می‌کردند، که این امر در اعترافات «بهرام آرام» و «منیژه اشرف‌زاده» اشاره شده است... وی هیچگاه مبارزه و فعالیت سیاسی خود را منحصر به همکاری یک گروه و سازمان و یا نهضت نکرد... «شهید رجایی» پس از آزادی از زندان (مرحله اول) به سازماندهی بقایای هیئت مؤتلفه که به دلیل زندانی شدن تعدادی از عناصر اصلی آن، کاملاً از هم متفرق شده بودند، پرداخت: «به کمک دکتر «باهنر» و آقای («جلال‌الدین) فارسی» این گروه را جمع کردیم و به صورت تشیکلات مخفی اداره می‌کردیم... «شهید رجایی» به دلیل ارتباط گسترده‌ای که با کادر اولیه رهبری سازمان مجاهدین خلق داشت،‌ بعضی از این کمکها را از طریق دوستانی که مانند او با این سازمان همکاری داشتند و در هیئت مؤتلفه هم فعال بودند، به شبکه‌های خارجی سازمان،‌ ارسال می‌کرد... (ص676-674)
از کتاب خاطرات «مرتضی الویری»- شکل‌گیری «فلاح»: ... این نخستین بار بود که دستگیر می‌شدم. این حادثه در فروردین سال 1350 اتفاق افتاد و علت آن هم همکاری در تکثیر جزوه‌های ولایت فقیه بود... به «وحید افراخته» گفتم که بسیار علاقمند هستم که وارد تشکیلات سازمان مجاهدین خلق بشوم. او هم پذیرفت که کمکم کند. پس از چند مرحله قرار و دیدار، عاقبت در زمستان سال 1350 همکاری خود را به طور جدی با سازمان مجاهدین خلق آغاز کردم... در 15 مرداد 1351 دستگیر شدم... توسط «بهروز ذوفن» لو رفته بودم... من صحبتهای مفصلی با «بیژن جزنی» (که از افراد رأس جناح چپ بود)، «مسعود رجوی»، «موسی خیابانی»، «کاظم ذوالانوار» و دیگران داشتم. مثلاً «مسعود رجوی» بسیار روی من کار کرد تا مرا به خود نزدیک کند و تحت تاثیر قرار دهد... من و آقای «محمد [کاظم پیرو] رضوی» (از اعضای گروه «فلاح») شرکتی تحت عنوان «شرکت پوش» تأسیس کردیم، که مثلاً کارهای الکترومکانیکی و تعمیرات و مشاوره انجام می‌داد... دفتر شرکت‌پوش- در قلهک- را به محل کار گروه «فلاح» تبدیل کردیم... عملاً مبارزه مسلحانه را کنار گذاشته، به کار فرهنگی روی آورده بودیم... هفت، هشت ماه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، روزی آقای «مطهری» مرا صدا کرد و گفت‌: «شما آدمهایی را که در حد فرمانداری و استانداری و وزارت هستند، به ما معرفی کن.»... به خاطر اینکه در گروه «فلاح» چند مهندس وجود داشت، تدارکات فنی راهپیمائیها را به گروه «فلاح» می‌سپردند... در کمیته استقبال از «امام» با چهره‌هایی آشنا شدم که تا پیش از آن، به علت خفقان حاکم بر کشور، آنها را نمی‌شناختم. یکی از این اشخاص، آقای «بهزاد نبوی» بود... (ص684-680)
از کتاب «پیشتازان شهادت در انقلاب سوم» - خاطرات «شهید رجایی»:... در زندان، ما به گروههای مختلفی تقسیم شده بودیم. من و آقای «بهزاد نبوی» و حدود چهل نفر دیگر از برادرها با هم تشکیل یک گروه داده بودیم که به اطاق چهاری معروف بودیم. در آنجا مجاهدین و یک گروه دیگری هم بودند که به غیر مذهبی‌ها معروف بودند و غیرمذهبی‌ها هم برای خودشان یک گروه بودند و زندان هم دارای یک مسائل مفصلی بود، که فعلاً از آن صرف‌نظر کنم... (ص693)
از کتاب «تاریخچه گروههای تشکیل دهنده سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی»:... اکثر اعضای این گروه، در زندانهای مختلف رژیم طاغوتی تا پیش از اعلام «تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق» توسط «مرتدین» (شهریور1354)، با آنها همکاری داشته و برخی از آنها جزء اعضای رسمی و کادرهای آموزشی سازمان در داخل زندان بودند... (ص693)
از کتاب «جنگجویان اسلام»- تحقیقات «کنت کاتزمن»:... همانند «عباس دوزدوزانی»، «نبوی» نیز در حدود سال 1970 به سازمان مجاهدین خلق پیوست، چرا که بنا به اعتراف خودش، او مجذوب جناح چپ، ضد امپریالیست و چارچوب اسلامی و ممارست این گروه، در درگیری مسلحانه شده بود... نظامیان اسلامی، که از مجاهدین خلق جدا گشتند؛ ‌بعدها مهمترین خلف سپاه یعنی مجاهدین انقلاب اسلامی را شکل دادند... (ص695)
از کتاب «پیشتازان شهادت در انقلاب سوم»- بخش زندگینامه «شهید رجایی»:... همچنین یک اطاقی هم از مارکسیستهایی که قبلاً مجاهد بوده و بعدها مارکسیست شده بودند، در حال بازداشت بودند. «بهزاد نبوی» هم در یکی از آن اطاقها بود که «برای اولین بار» با ایشان آشنا شدم. (ص697)
از هفته‌نامه «شاهد» آبان 1360- خاطرات «بهزاد نبوی»: در تیر ماه 1321 در تهران متولد شدم. خانواده پدری من اهل سبزوار هستند و برخلاف پدرم که یک آدم غربزده و روشنفکرمآب بود، خانواده‌اش که در سبزوار مقیم بودند، مذهبی و اکثراً متشرع بودند... مادرم اهل تبریز و از یک خانواده مسلمان، ولی با تفکر غربی و از قشر کارمند و شرافتمند بود... پس از پیروزی انقلاب پدرم به فرانسه رفت و در آنجا مقیم شد. تقریباً من تمام عمرم را (غیر از 5 سال از 46 تا 51) از پدرم جدا و با مادر بزرگ و پدر بزرگم زندگی کرده‌ام. (ص698)
از هفته‌نامه «شاهد» آبان 1360- خاطرات «بهزاد نبوی»:... پدرم ابتدا دبیر دبیرستانهای سبزوار بود... تا اینکه سال 43 یک بورس دانشسرا به او دادند، که به فرانسه برود و به آنجا رفت و آنجا یک دوره، دکترای تاریخ گرفت... با توجه به زمینه‌های قبلی ذهنی‌اش، پس از این شدیداً تحت تاثیر فرهنگ غربی قرار گرفت... چون دارای تفکر لیبرالی و طرفدار غرب بود، با این استدلال که رساله‌اش زودتر تأیید شود، عنوان آن را «از انقلاب مشروطه تا انقلاب سفید» انتخاب کرد!... پس از پیروزی انقلاب، پدرم را پاکسازی کردند. (بصورت بازنشستگی) پاکسازی، برایش خیلی گران آمد. چرا که دو سه ماه آخر پیش از پیروزی انقلاب چند تا از راهپیمایی‌های میلیونی مردم را از پیاده‌روها تماشا کرده و به خیال خود، انقلابی شده بود و انتظار داشت، پس از پیروزی انقلاب به خاطر همین سوابق درخشان مبارزاتی! مورد تأیید و تحسین قرار گیرد... تصمیم به مهاجرت به فرانسه گرفت و جزو 6 نفرهایی شد که به قول «بنی‌صدر» در اثر برخورد غلط جمهوری اسلامی فرار کرده‌اند!!!... پدر من به خاطر گرایشات روشنفکری نوع غربی، نماز نمی‌خواند و مادرم هم با من در زمینه مسائل اعتقادی کار نمی‌کرد. محیط تحصیلی من نیز شمال شهری بود که فرهنگ اسلامی، در آن نفوذی نداشت... شاید از الطاف خفیه ‌الهی باشد که در یک چنین شرایطی من از چهارده‌ سالگی شروع به انجام فرایض کرده و گرایش مذهبی یافتم... (ص700-699)
از یادداشتهای کتابخانه‌ای محقق و حاشیه نویسی تحقیقات پژوهشی بر آن:... «منصوره پیرنیا» - از عناصر ضد انقلاب- در سال 1995 کتابی تحت عنوان «سالار زنان ایران» در مریلند آمریکا منتشر نمود... این کتاب، با مرور بر زندگینامه و شرح حال زنان پرچمدار فمینیسم در تاریخ معاصر ایران و تلاشهای خاندان طاغوت در حمایت از آنها، به معرفی و تمجید از این جریان منحط می‌پردازد... در این کتاب، مادر «بهزاد نبوی» [«شیفته] هروآبادی» به عنوان رئیس انجمن پرستاران ایران و عضو هیئت داوران انتخاب پرستاران نمونه در دوره ستمشاهی معرفی گردیده است. (ص701)
از هفته‌نامه شاهد آبان 1360- خاطرات «بهزاد نبوی»:...خانمم تحصیلات پرستاری کرده است و شاگرد مادرم در انستیتو عالی پرستاری فیروزگر بوده است... (ص701)
از جلد اول کتاب «استیضاح در نظام سیاسی ایران»:... صورتجلسه 29/5/1368 مجلس شورای اسلامی:... [«بهزاد نبوی»:]... تجربه‌مان در مایکروویو و مخابرات بود. کار خوب می‌کردیم. حداقل ماهی بیست تومان این حدودها آن موقع، سال 50، 51 داشتیم. وضع زندگیم هم مناسب بود و هیچ چیز کم نداشتم. خلاصه این را می‌خواهم بگویم که الان حقوق بنده پانزده هزار و دویست و هشت تومان است... این همان خطی است که الان بنده را داشت متهم به قتل می‌کرد. همان خطی است که بنده را متهم به خیانت در بیانیه‌ الجزایر می‌کرد. شما همه اینها را خودتان دیده‌اید. خیلی‌هایتان در این مدت بوده‌اید. ما به اتهام خیانت، به اتهام قتل و به اتهام همه اینها، حتی اتهام فحشا... یک روز آقای «موسوی اردبیلی»،‌ آقای «موسوی خوئینی‌ها» و آقای «رئیسی‌»،‌ خدمت «امام» شرفیاب شدند که پرونده را گزارش کنند، خدمت ایشان. پس از اینکه گزارش پرونده را دادند، «حضرت امام» فرمودند... من از اول هم توجه داشتم کسانی که این پرونده را درست کرده و تعقیب می‌کنند، قصدشان این است که افراد مفید برای این جمهوری را از دست ما گرفته و بعداً خودشان جای آن بنشینند. این جمله‌ای است که روی پرونده نخست‌وزیری هم الان با خط و امضای آقای «موسوی خوئینی‌ها» چسبید... این یکی از آن نامه‌ها بود. زیرش هم نوشته بود: در نامه دوستان ما از آمریکا خبر می‌دهند که «بهزاد نبوی» قصد دارد، «انور سادات» ایران بشود و در سیستان و بلوچستان آشوب بپا کند و یک چیزهایی!... ولی می‌خواهم بگویم که همین سران حزب توده را وقتی دستگیر کردند، من به نقل از بازجویانشان می‌گویم؛ خودشان اعتراف کرده بودند که این کار را می‌کردند. در مورد افرادی که می‌خواستند از صحنه خارجشان کنند... (ص704-701)
از هفته‌نامه شاهد آبان 1360- خاطرات «بهزاد نبوی»:... در ابتدا مسلمانی من، در حد نماز و روزه خلاصه می‌شد. تا مدتها اسلام را به عنوان دین مبارزه و به طور خلاصه «وسیله» خوبی برای مقابله رژیم «شاه» یافتم. (نظیر مجاهدین خلق که اسلام را وسیله می‌دانند) مرحله تکامل اعتقادی من از روزیست که اسلام را به عنوان یک مکتب جامع و مانع در راهنمایی کلیه اعمال فردی و اجتماعی یافتم. این مرحله را در زندان سال 1354، در کنار برادر «شهیدرجایی» [که] واقعاً حق بزرگی در این زمینه، بر گردن من دارد و برادران دیگری که نظیر «رجایی» و من، از مجاهدین [خلق] بریده بودیم، آ
غاز کرده، و به تدریج در این مسیر طی طریق کرده و توانسته‌ام مرحله به مرحله، موانع مبارزه و زندگی مکتبی را از سر راه بردارم. (ص705)
از مصاحبه محقق با «منبع (ج)»:... «بهزاد» الان سعادت آباد تهران زندگی می‌کند... منزل پدری‌اش، زعفرانیه است... مادرش که «شیفته هروآبادی» از پرستار نمونه‌های شاهنشاهی بود... (ص706)
از هفته‌نامه «شاهد» (شماره 12)- خاطرات «بهزاد نبوی»:... در سال 51 و 52 در انفرادی که بودم، یک هم سلولی بنام «مجید معینی» داشتم که حالا با مجاهدین خلق است...(ص706)
از مصاحبه محقق با سید «رضا زواره‌ای» - آبان و آذر 1379:... توی کمیسیون بودجه مجلس بود فکر می‌کنم که «خلخالی» حوالی سال 62 که گفت پدر «بهزاد» چند صد میلیون برای ضد انقلاب سرمایه جمع کرده و ... من یکبار خدمت «امام» یادم نمی‌رود 5/7/61 بود. یک تحلیل کلی عرض می‌کردم خدمت «حضرت امام». مقایسه مشروطه با اوضاع بعد از انقلاب. به وجود خطوط نفوذی و نگرانی از مسائل اقتصادی و سد راه تولید شدن توسط گرداننده‌های چپ نمای دولت و ضرورت پیگیری... خدا شاهد است تحلیلم کلی کلی بود. هیچ اسم خاص یا اشاره به اسم خاصی هم نداشتم. پایان جلسه خواستم دست «امام» را ببوسم. «امام» دستم را جوری که صورتم به ایشان بیفتد، بالا بردند و فرمودند: آقای «زواره‌ای» چرا مرحوم «رجایی»، «بهزاد نبوی» را در این سطوح حسا‌س‌ترین کارهای مملکت بالا آورد؟ حالا نقل به مضمون. دقیقش را دارم. چرا سری‌ترین امور مملکتی در دست او قرار می‌گرفت؟ با یک مظلومیت و معصومیتی که شکوه از مرحوم «شهید رجایی». حتی فرمودند من در مورد «بهزاد نبوی» به جاهایی هم رسیده‌ام. اما دلایل شرعی خیانت ندارم... (ص709)
از کتاب «خاطرات مرتضی الویری»:... بنابراین با اشخاصی که در کمیته استقبال از «امام» آشنا شده بودیم، به این تصمیم رسیدیم که تشکلی به وجود بیاوریم و بتوانیم جلو سازمان مجاهدین خلق و چریکهای فدایی خلق بایستیم. هفت گروه بودیم که در کمیته استقبال از «امام» شرکت داشتیم... شرط لازم برای عضویت در این تشکل تبعیت و پذیرش قطعی ولایت فقیه و رهبری «امام خمینی» بود. پس از جلسات متعدد، سرانجام نام «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» برای این تشکیلات برگزیده شد... به «امام» پیشنهاد کردیم که ما آمادگی آن را داریم که یک کمیته مرکزی را تشکیل دهیم و کمیته‌های دیگر را تحت مرکزیت این کمیته نظم بدهیم... آقای «مطهری» خدمت «حضرت امام» رفتند و پس از آن، به ما گفتند که نظرمان را با «امام» مطرح کرده‌اند و «امام» نیز تصمیم گرفته‌اند، طی حکمی، آقای «مهدوی‌کنی» را مسئول تشکیل دادن کمیته بکنند. آنگاه گفتند که هر کمکی از ما ساخته است، می‌توانیم به آقای «مهدوی‌کنی» برسانیم... پس از مشخص شدن اعضای شورای مرکزی، اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی نیز به ما کمک کردند و آقای «بهزاد نبوی» که عضو این سازمان بود، مسئول صدور کارت شناسایی شد... (ص711-709)
از روزنامه «صدای عدالت» - پنج‌شنبه 8/9/1380:... وی [اسدالله بادامچیان] به اختلاف در میان سازمان مجاهدین و به وجود آمدن سه دسته در آن اشاره کرده و گفت: تیپ آقای «فدایی» و «عسگری» و «توکلی» یک تیم شدند. تیپ آقای «بهزاد نبوی» و «تاج‌زاده» یک تیپ شدند، یک تیپ نیز بینابین اینها بوجود آمد و «امام» نیز به آقای «راستی» فرمود که شما به اینها توجه بیشتری داشته باش... آقای «راستی» به این نتیجه رسید که تیپ «بهزاد نبوی» و این دوستان، افکارشان با اسلام و عدل و اینها نمی‌خواند و لذا از آنها هم خواست تا از سازمان جدا شوند، که آنها نیز جدا شدند و آقای «راستی» نیز این تیپ را منحل کرد. (ص712)
... «بادامچیان» در جواب این سؤال که آیا سازمان مجاهدین، گروه سازمان یافته است یا حزب؟ تصریح کرد: تشکیلات آنان سازمان است و نه حزب. این دو با هم تفاوت دارد. تشکیلات حزبی علنی است. مرامنامه و اساسنامه دارد. مجمع دارد. در حالی که اینها ندارند. شورای 15 نفره دارند و بیشتر تشکیلاتشان مانند سازمان نیمه مخفی است و سازمانی است که از حزب کمونیست سرچشمه گرفته... گویا حدود سی، چهل یا پنجاه نفر هستند که با هم ارتباطاتی دارند... (ص713)
از روزنامه «صبح امروز» 16/4/1378- مصاحبه «محمدسلامتی»:... سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی به شکل نیمه علنی و نیمه مخفی فعالیت داشت... س) فعالیت‌های مخفی شامل چه اقداماتی می‌شد؟ [«سلامتی»:] بخشی از فعالیت‌ها در خود سپاه پاسداران، کمیته و بخشی در سیستم امنیتی و اطلاعات سپاه و بخشی نیز در ارتش بود. (ص715)
از نامه سرگشاده سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی به «ابوالحسن بنی‌صدر» 9/10/1359:... آقای «بنی‌صدر» رئیس‌‌جمهور محترم... ارتباط و همکاری شما و ما در آغاز پیروزی، سخنرانیتان در مراسم اعلام مواضع سازمان [مجاهدین انقلاب اسلامی] (فروردین 58) (کمک ما در جریان انتشار روزنامه «انقلاب اسلامی» به سردبیری و مسئولیت شما، هرگونه تردید و احتمالی در دل خوانندگان این نامه، نسبت بوجود «پیشفرض» یا «اختلافات قبلی» بین ما و شما را از بین می‌برد... (ص720)
از مصاحبه محقق با «منبع (ص)»:... «کنگرلو» از فجر اسلامی‌ها بود. مثل «علیرضا محسنی» و «علیرضا معیری» و اینها. ظاهراً اونها توی تشکیلات مجاهدین انقلاب نیامدند... «محسن کنگرلو» به شدت به «میرحسین موسوی» در بحثهای امنیتی نزدیک بود... توی قصه «مک‌فارلین» از کلیدهای اولیه و اصلی بود. در تحقیقات استراتژیک هم همراه «سعید حجاریان» بود. (ص727)
از روزنامه فتح- مصاحبه با «سعید حجاریان کاشی» 18/1/1379:... قبل از تشکیل وزارت اطلاعات و در آستانه انتقال، مسئولیت ضد جاسوسی با من بوده. من قبل از تشکیل وزارت اطلاعات،‌ در دفتر اطلاعات و تحقیقات نخست‌وزیری، به لحاظ عملیاتی، معاون آقای [«خسرو] تهرانی» در امور ضد جاسوسی بودم... (ص728)
از مصاحبه محقق با «شاهد(ع)»:... زمانی که در اوین بودیم، غالباً بچه‌های مجاهدین انقلاب، بازجوئیهای موفق و مورد اعتماد داشتند. ... مجاهدین دو سری معروف بودند. مجاهدین خلق که منافقین باشند و مجاهدین انقلاب. «محسن [آرمین»] مجاهد انقلاب بود. برادرش (فکر می‌کنم «محمود») با مجاهدین خلق بود... حالا منظورم این بود که «آرمین» شخصاً برادرش را تعزیر می‌کرد تا اطلاعات بدست بیاره... (ص729)
از هفته‌نامه «یالثارات‌الحسین» 27/7/1379 - سخنان «روح‌الله حسینیان»:... خشونت همین آقای «وردی‌نژاد» مدیر خبرگزاری جمهوری اسلامی، همین آقای «علی ربیعی» با اسم مستعار آقای «عباد» [!] من که با شما همکار بودم. من بارها با شما سر خشونتتان با متهمین درگیر شدم... آقای «محسنی‌اژه‌ای» به خاطر خشونت همین آقای «عباد» با متهمین استعفا داد و رفت. اینها آمده‌اند؛ شعار ضد خشونت سر می‌دهند. واقعاً انسان نمی‌داند قسم «حضرت عباس» را باور کند یا دم خروس را؟ (ص730)
از کتاب «خاطرات مرتضی الویری»:... سرانجام پس از انعکاس مطالب به «حضرت امام (ره)» ایشان فرمودند: «آقای «راستی» و کسانی که با ایشان می‌توانند همفکری داشته باشند در سازمان بمانند و هر کس تمایلی ندارد با ایشان کار کند، می‌تواند از سازمان استعفا دهد.»... در این مقطع (فکر می‌کنم دیماه 61 بود) سی و هفت نفر از اعضای سازمان (از جمله بنده) از سازمان استعفا کردند... (ص732)
از هفته‌نامه «یالثارات‌الحسین»- چهارشنبه 20/4/1380:... اگر نگاهی گذرا به لیست اسامی اعضای هیئت مدیره برخی شرکتها و واحدهای صنعتی کلان بیافکنیم؛ خواهیم دید که اکثر آنها، مستقیم یا با واسطه در تیول سازمان مجاهدین انقلاب قرار دارند. در اینجا تنها به نمونه‌هایی اشاره می‌گردد و بخش مهمتر، به وقتی مناسبت‌تر واگذار می‌شود... شرکت پتروپارس، «بهزاد نبوی» (رئیس هیئت مدیره)، شرکت مس سرچشمه، «بهزاد نبوی» (عضو هیئت مدیره)، شرکت مپنا، «بهزاد نبوی» (عضو هیئت مدیره) شرکت فرآب، «بهزاد نبوی» (عضو هیئت مدیره) شرکت نیرو محرکه، «مهدی نیکدل» (مدیر عامل)، «بهنام شریفی» (عضو هیئت مدیره) شرکت ایران اشتارد، «علی سخی» (قائم‌مقام) شرکت محور سازان و شرکت صدرا سامسونگ، «ابوالفضل قدیانی» (عضو هیئت مدیره)و... (ص733)
از کتاب «پس از بحران» خاطرات «هاشمی‌رفسنجانی»:... شنبه 25 اردیبهشت... ظهر آقای «بهزاد نبوی» آمد و راجع به معرفی او به مجلس برای تصدی وزارت صنایع سنگین، نگران بود که مبادا مخالفان، انحراف فکری و چپگرایی را مطرح کنند و از من خواست از او دفاع ایدئولوژیک کنم... پنجشنبه 18 شهریور... آقای «بهزاد نبوی» و رفقایش آمدند و از تأیید «امام» نسبت به آقای «راستی (کاشانی») که در حقیقت، نفی جناح ایشان است، ناراحت بودند و چاره‌جویی می‌کردند... (ص735)
از مصاحبه محقق با «فلاحیان»- 3/9/1376:... «محمدرضا تاجیک» از بچه‌های اطلاعات نخست‌وزیری بود. در ضد جاسوسی ما کار می‌کرد. بیشتر تیپ تئوریک داره... علاقمند بود به ادامه تحصیل و تلاش کرد یک بورسیه‌ای هم برایش درست کردند و حالا یادم نیست خود وزارت درست کرد یا امکانی به وجود آوردند رفت انگلیس و بیشتر درسش هم،‌ روی گفتمان است،... (ص737)
از روزنامه «فتح»- مصاحبه «عماد باقی» با «سعید حجاریان کاشی»:... ما به اینجا رسیدیم که اداره این مملکت، بدون اطلاعات نمی‌شود. بالأخره جمهوری اسلامی، طاغوت را منحل کرده؛ اما بایستی یک سیستم اطلاعاتی که ساختارش دمکراتیک باشد، به وجود بیاید. با تعدادی از دوستان نشستیم و اولین طرح تشکیل سیستم اطلاعاتی مملکت را در دوران مجلس اول ریختیم... چند گرایش در مورد وضعیت آتی اطلاعات وجود داشت که آن را احصاء می‌کنم... یک گرایش، مشخصاً توسط سپاه نمایندگی می‌شد. مسئولین و فرماندهی وقت سپاه معتقد بودند که اطلاعات، بایست در دل سپاه بماند... گرایش دیگری که وجود داشت گرایش قوه قضاییه و رئیس وقت تشکیلات قضایی بود... رئیس‌ قوه قضائیه معتقد بود که چون امور اطلاعاتی محفوف به امور قضایی است (چه در مرحله جمع‌آوری و چه در مرحله پیگیری) و همه جا با امور قضایی مماس هست، اطلاعات، باید سازمانی تابع قوه قضاییه باشد... بعضاً هم از حاج «احمد» آقا شنیده می‌شد که نظراتی ابراز می‌کردند که تابع رهبری باشد. نماینده رئیس‌جمهور هم به کمیسیون تلفیق می‌آمد و نظرشان این بود که اطلاعات باید سازمانی باشد، تابع ریاست جمهوری، چون اطلاعات، ابزار ستادی ریاست جمهوری است... «امام» هم به حاج «احمد» آقا گله کرده بود که کجای دنیا آمدند، سیستم اطلاعاتی‌شان را وزارتخانه کردند، که شما بخواهید دومی باشید؟ این را به من گفتند. به مرحوم حاج «احمد» آقا گفتم که منعی برای سازمان کردن اطلاعات، وجود ندارد، اگر بخواهید، ما تلاش می‌کنیم که اطلاعات سازمانی باشد، تابع رهبری ... اما بنده، خدمت شما عرض می‌کنم و به «آقا» [«امام»] هم بفرمایید که اگر، فردا یک سیستم اطلاعاتی متمرکزی را، زیر نظر رهبری درست کردیم؛‌ هر اتفاقی که در آن افتاد، به پای ایشان نوشته می‌شود. یعنی اگر یک نفر بیرون آمد، گفت: مثلاً من را آنجا شکنجه کردند؛ چه کردند؛ و چه نکردند؛ بالأخره مسئول «امام» است. آیا «امام» می‌پذیرد؟... حاج‌ «احمد» آقا رفت و برگشت و گفت: نه. «آقا» گفتند: ما نمی‌خواهیم این چیرها را به ما بچسبانند... (ص740-738)
از روزنامه «فتح»18/1/1379- مصاحبه با «سعید حجاریان»:... بنده با آقای «ری‌شهری» در سطح معاون کار می‌کردم. بعد هم به ریاست جمهوری بازگشتم. چون از ریاست جمهوری به وزارت [اطلاعات] رفته بودم تا کارهای تأسیسی آن را انجام دهم. به ریاست جمهوری هم به منظور کارهای تأسیسی شورای عالی امنیت ملی و مرکز تحقیقات استراتژیک برگشتم. که دو نهاد جدیدی بود که در ابتدای دوره آقای «هاشمی» و بعد از ترمیم قانون اساسی، تأسیس شد. (ص742)
از روزنامه «فتح» 15/1/1379- مصاحبه با «سعید حجاریان»:... مسئله گزینش «سعید اسلامی» اساساً به سال 58 برمی‌گردد. من او را در سال 58 یا شاید هم 59 (شک دارم، چون خیلی گذشته) گزینش کردم. لذا الان حدود 19 سال از زمانی که او را گزینش کردم، می‌گذرد... آن موقع رابطه ما با آمریکا قطع شده بود و لانه جاسوسی هم اشغال شده بود. ما عملاً دفتر حفاظت منافع پیدا کردیم و سطح روابطمان تا آن حد تقلیل پیدا کرد. در آن زمان این ضرورت پیش آمد که مأمورینی در آمریکا اطلاعاتی را برای ما جمع‌آوری کنند و بفرستند. در همان مقطع بود که «سعید اسلامی» را پیشنهاد کردند که به درد این کار می‌خورد. گزینش او را هم به عهده من گذاشتند. مورد او تحقیقات محلی فوق‌العاده‌ای در داخل کشور نداشت، چون از جوانی به آمریکا رفته بود. تحقیقات محلی در مورد او عمدتاً بایستی در آمریکا صورت می‌گرفت، که کار مشکلی بود... معرفهای نسبتاً معتبری هم داشت (از بچه‌های انجمن‌های اسلامی که آمریکا بودند، او را معرفی کرده بودند.) تحقیقات محلی هم در مورد او به واسطه دانشجوهایی که آنجا بودند یا فارغ‌التحصیل شده بودند و به ایران برگشته بودند یا در زمان انقلاب، درس را نیمه‌کاره، رها کرده و برگشته بودند، صورت گرفت... من شخصاً یکی دو جلسه، او را مصاحبه کردم. از مجموعه اطلاعاتی که ما برای قضاوت به دست آوردیم، معلوم شد که او آدم زرنگی است و سرش هم برای اینگونه امور درد می‌کند... در مورد مصاحبه هم چون خودم با ایشان مصاحبه کردم، تا آنجا که به یاد می‌آورم نتیجه این بود که خیلی ریشه عمیق مذهبی نداشت و فکر می‌کنم در یک دروه‌ای هم همکاریهایی جانبی با کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، که این اواخر از هم پاشیده شده بود، (
CIS) داشت... من صلاحیت او را در این حد، ارزیابی کردم که بنا را بر این بگذاریم که حتی مسئله‌دار هم باشد. وی به خاطر این که اطلاعات را یک طرفه می‌فرستد، مهم نیست. اما از این طرف به او اطلاعات داده نشود و احیاناً اگر یک موقع خواستند، در داخل از او استفاده کنند باید گزینش مجدد دقیق، در مورد او صورت بگیرد و در امور امنیتی هم مطلقاً از او استفاده نشود. (ص748-745)
از روزنامه «صدای عدالت» 25/2/1380- مصاحبه با «علی‌ فلاحیان»:... همین «کاظمی» که این کار [قتلهای مشکوک] را انجام داد، جزو مخالفین بنده بود و از نظر سابقه سیاسی، چپ بود و در دوره انتخابات و بعد از آن سینه چاک دوم خرداد بود... این کسانی که این قتلها را مرتکب شدند، بعد از من منصوب شدند و مخالف من بودند. (ص749)
از هفته‌نامه «صبح»- 17/1/1379: ... روزنامه دوم خردادی آریا در یک اقدام بی‌سر و صدا... پس از انتشار آخرین شماره‌اش در سال گذشته (15/12/78)، توفیف شد و از ادامه انتشار آن ممانعت به عمل آمد... «صبح» از منابع موثق کسب اطلاع کرد که این توقیف به دستور شخص آقای رئیس‌جمهور [«خاتمی»] و اقدام فوری وزیر ارشاد [«مهاجرانی»] به دنبال درج مصاحبه‌ای با سردبیر ایران فردا در آریا مورخ 14/12/78 صورت گرفت که فراز مهم و مورد حساسیت آن چنین بود: «به نظر من، راه اصلی حل این پرونده (قتلهای مشکوک) رفتن به گذشته و باز کردن پرونده اعدام وسیع زندانیان سیاسی در تابستان 67 است که باید تمامی کسانی که در آن پرونده مشارکت داشتند، در اولین قدم برکنار و خانه‌نشین شوند. نباید خانه‌نشینی فقط برای آیت‌الله «منتظری» باشد.»... این حکم در شرایطی صادر و اجرا شد که جناب آقای «خاتمی» رئیس‌جمهور، سمت معاونت فرهنگی ستاد فرماندهی کل قوا را برعهده داشت و با جدیت از حکم حضرت امام حمایت کرده بود و اظهارات سردبیر نشریه ایران فردا علاوه بر آنکه تعرض به حضرت امام محسوب می‌شد، آقای خاتمی را نیز به عنوان یکی از حامیانجدی این حکم، نشانه گرفته بود. (ص750)
از هفته‌نامه «صبح» - 17/1/1379:... این که «سعید امامی» با سوابق مشخص امنیتی در مقابله با جریانهای محارب نظیر نفاق، ماهها قبل از انجام قتلها، اساساً از معاونت امنیت وزارت اطلاعات برکنار گردیده و کلیه قتلهای مشکوک که عناصری از این معاونت در آن، دخیل بوده‌اند، در دوران معاونت آقای «حمید سرمدی» انجام گردیده است، چه مفهومی دارد؟... به دلیل وجود شائبه بی‌توجهی، کوتاهی در مدیریت و اهمال در وظیفه‌شناسی در مورد آقای «سرمدی»، به چه دلیل نامبرده از طرف رئیس‌جمهور به عنوان عضو کمیسیون اصلی رسیدگی کننده به پرونده قتلهای مشکوک به کار گرفته می‌شود؟ (ص752)
از روزنامه «جام‌جم» 13/3/1380- مصاحبه با «علی‌فلاحیان»:... عملیات روانی یک بحث خیلی مهم در وزارت اطلاعات است...[سؤال:] به جز آقای «حجاریان»، چه کسانی مورد نظر شما بوده‌اند؟ [«فلاحیان»:] آقای «علی ربیعی»، آقای «امین‌زاده» و خیلی‌های دیگر بودند که در وزارت اطلاعات یا خارج آن همکاری می‌کردند، مثل «محمد عطریانفر»، «عباس عبدی»، «رجبعلی مزروعی» و «فریدون وردی‌نژاد» که البته وی در اطلاعات سپاه بود. (ص754)
از مصاحبه محقق با «فلاحیان» - 3/8/1379:... «تاج‌زاده» و «امین‌زاده» و «حجاریان» و «خسرو تهرانی» و «عباد» و حتی «خرازی»، دوستان آقای «خاتمی» در [وزارت] ارشادند. «خرزای» در خبرگزاری بود و اینها به اصطلاح حلقه اول دور آقای «خاتمی‌»اند... (ص755)
از مصاحبه محقق با «علی فلاحیان»- 3/8/1379:... «علی ربیعی» از بچه‌های خانه کارگر بود و از نیروهای چپ بود... بالأخره لابی بازیهای پشت پرده شد که حالا رسماً دبیر همین آقای «روحانی» ‌باشد،‌ ولی مسئول اجرایی شورای امنیت «عباد» [«ربیعی»] بشود. البته این پست «عباد» بسیار کلیدی است در امنیت کشور... در حقیقت آقای «خاتمی» گذشته از دوستان سابقش که در وزارت خارجه دارد، مثل دکتر «صدر» یا «سرمدی»، آدمهای مطمئن‌تری مثل «امین‌زاده» یا «خرازی» را فرستاده و آنجا را سهم آنها کرد، در دبیرخانه هم «عباد» را گذاشت... «تاج‌زاده» را در وزارت کشور؛ چون آنجا را کلیدی می‌دانستند، آنها. ارشاد هم که آقای «مهاجرانی» که خطش در مسائل فرهنگی خیلی جلوتر از آنهاست. (ص757)
از روزنامه «فتح»- سه‌شنبه 16/1/1379:... [«سعید حجاریان»:] ... بنده از سال 68 که به مرکز تحقیقات استراتژیک آمدم، اولین طرح پژوهشی توسعه سیاسی را در آنجا نوشتم و مطابق با آن طرح، گروههای تحقیقاتی و پژوهشی را سازمان دادم. کار من در طی هشت سال، پیشبرد پروژه توسعه سیاسی به گونه‌ای تئوریک و نظری بوده است... در کنارش کار اکتیو سیاسی هم کرده‌ام [!؟] همکاری در جهت راه‌انداختن روزنامه «سلام» و احیاء مجدد سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی...(ص757)
از روزنامه «نوروز»- چهارشنبه 22/12/1380:... [«سعید حجاریان»:] خاطره سوم، مربوط به دکتر «عبدالکریم سروش» است. یادم هست آن وقت‌ها که برای درمان رفته بودم آمریکا، ایشان به ملاقاتم آمدند... همیشه به من می‌گفتند: بهترین غزل حافظ که برای من جالب است، همان است که می‌گوید: «با کریمان، کارها دشوار نیست.» مضامین خیلی بالایی دارد. من می‌گویم با «عبدالکریمان» هم، کارها دشوار نیست.» و از این جهت، من خیلی متأسفم از اینکه، ما محروم هستیم از حضور ایشان در کشور... (ص763)
از روزنامه «توس» - سه‌شنبه 17/6/1377: ...[«محمد سلامتی»]... خبرگان، مختص فقیهان نیست. بعد دیگر آن، سیاسی، تدبیر امور و مدیریت رهبر و اشراف داشتن به مسائل اجتماعی و اقتصادی است که بسیاری از خبرگان کنونی به آن اشراف ندارند. چه رسد به آنکه بخواهند در این زمینه بر کار رهبر نظارت کنند و یا رهبری را که واجد چنین شرایطی است انتخاب کنند.» (ص765)
از روزنامه «توسعه» سه‌شنبه 12/4/1380:... [«عرب سرخی»]، پیرامون شایعاتی مبنی بر فعالیت برخی از اعضای این سازمان، بخصوص نام بردن از «خسرو تهرانی» گفت: تصور نمی‌کنم وی عضو سازمان باشد. «خسرو تهرانی» در تشکیلات اولیه سازمان مجاهدین انقلاب عضو بود و در این دوره عضو سازمان نیست... (ص765)
از هفته نامه عرب زبان «الوسط»- مصاحبه با «احمدرضایی»: «وینست کانستینراور» مدیر سابق دایره مبارزه با تروریسم در سیا، طی اظهاراتی به مجله الوسط درباره پناهندگی «احمد رضایی» گفت: «هنگامی که باخبر شدم، «رضایی» به عنوان پناهنده سیاسی تحت مراقبت ویژه قرار گرفته است، متعجب شدم... تصور می‌کنم او می‌بایست در مقابل دریافت روادید و حق پناهندگی چیزی به آمریکاییها داده باشد. بدون شک از او، در درازمدت، استفاده اطلاعاتی خواهد شد. شاید آمریکائیها معتقدند که او به دلیل جایگاه پدرش عنصر با ارزشی است...» (ص770)
از روزنامه «نوروز» - یکشنبه 28/5/1380:... [قسمتی از شکایت‌نامه «صالح نیک‌بخت» وکیل «بهزاد نبوی» بر علیه مهندس «مرتضی نبوی»:]... حسب اظهار موکل، [«بهزاد نبوی»] وی در جلسه‌ای که به دنبال صدور فتوای قتل «سلمان رشدی» از طرف «امام» مطرح می‌شود، می‌گوید: باید در قضیه قطع یا ایجاد ارتباط با دولت انگلیس، همیشه به صورت حساب شده، عمل کنیم. زیرا قبلاً هم چند بار با انگلیس رابطه قطع شده و پس از مدتی دوباره با تلاش و وساطت دیگران، این رابطه برقرار شده است. باید متوجه باشیم این قضیه «رشدی» یک پوست خربزه نباشد که انگلیسیها جلوی پای ما بگذارند، تا قضایای قطع رابطه و برقراری مجدد آن، دوباره تکرار شود... (ص772)
از روزنامه «قدس» - دوشنبه 3/2/1380:... او [«بهزاد نبوی»] رئیس‌ هیئت مدیره شرکت پترو پارس- بزرگترین شریک پروژه‌های وزارت نفت و واسطه حدود ده میلیارد دلار قرارداد بیع متقابل شرکتهای خارجی با این وزارتخانه- نیز می‌باشد... (ص774)
از روزنامه «رسالت» - چهارشنبه 3/5/1380:... هم اکنون مدیر عامل و رئیس‌ هیئت مدیره شرکت دولتی پترو پارس، مهندس اصغر فخریه کاشان» می‌باشد... مهندس «اصغر فخریه کاشان» که در زمان ریاست «علیرضا نوبری» در بانک مرکزی کابینه «بنی‌صدر» به سمت معاون امور مالی و اداری بانک مرکزی، منصوب شده بود؛ پس از چندی به عنوان یکی از اعضاء هیئت ایرانی برای حل اختلافات مالی ایران و آمریکا به الجزایر رفت... مهندس «اضعر فخریه کاشان» به ناگهان، در اواسط آذرماه 73 به دلایل نامعلومی بازداشت و در اوایل دیماه همان سال آزاد می‌شود؟! ... اما نکته جالب و البته تأمل برانگیز در مورد مدیر عامل فعلی شرکت پترو پارس و معاون ارزی بانک مرکزی طی سالهای 69 تا 73، گزارش تحقیق و تفحص مجلس از بانک مرکزی است که در 4 خرداد ماه سال 75 منتشر شد. در این گزارش آمده است: «در طول سالهای 68 تا 72، عملکرد مصارف ارزی، معادل 92 میلیارد و 697 میلیون و 200 هزار دلار بوده است. ولی درآمدهای ارزی تحقق یافته نزدیک به 62 میلیارد و 285 میلیون دلار می‌باشد. این امر موجب شده که 37 میلیارد و 402 میلیون و 200 هزار دلار، ایجاد بدهی ارزی به کشور تحمیل شود. (ص776-775)
از هفته‌نامه «یالثارات‌الحسین»- چهارشنبه 3/5/1380:... شنیده شده که خانواده آقای مهندس «کاشان» در آمریکا به سر می‌برند و نامبرده به طور مرتب جهت سرکشی از آنها به این کشور مسافرت می‌کند. (ص777)
از روزنامه «رسالت»- پنج‌شنبه 21/4/1380:... 1- شرکت پترو پارس به عنوان یک شرکت پیمانکار عمومی، براساس مصوبه شماره 122/3/34 مورخ15/11/1376 شورای اقتصاد جمهوری اسلامی ایران، به منظور اجرای کلید در دست پروژه‌های نفت و گاز تأسیس و طی همان مصوبه، اجزای پروژه فاز یک میدان گازی مشترک پارس جنوبی، با سقف 940 میلیون دلار و 400 میلیارد ریال، به روش بیع به شرکت مزبور، واگذار شده است. (ص777)
از هفته‌نامه «یالثارات‌الحسین» - چهارشنبه 25/3/1379:... «کمیته اطلاعات» که به ریاست «خسرو-ت» تشکیل شده، در نخستین گام؛ اقدام به سازماندهی گروههای موسوم به «ضربت» که متشکل از اراذل و اوباش هر منطقه می‌باشند، نموده... دومین گام این کمیته؛ ارائه طرحی جهت ایجاد اختلاف و انشقاق در بدنه سپاه پاسداران است... این مقام آگاه، زمان فعالیت رسمی این کمیته را اواخر دیماه 78 اعلام کرد و افزود: طرح ایجاد کمیته اطلاعاتی و چگونگی برخورد با جریانهای رقیب سیاسی جبهه دوم خرداد، در جلسه‌ای که اواخر دیماه در ساختمان ... برگزار شد، ریخته شده و اعضای این جلسه «خسرو- ت»، «محمد-ا»، «حمید-س»، «سعید- ح»، «محسن- ا» و «محسن- آ» بوده‌اند. (ص782)
از روزنامه «کیهان»- پنج‌شنبه 7/4/1380:... «علی امامی‌راد» نماینده کوهدشت، به روزنامه سیاست روز گفت: شنیده شده در درون نهاد ریاست جمهوری یک مجموعه اطلاعاتی امنیتی، با مسئولیت یکی از اعضای شاخص جریان دوم خرداد که در اطلاعات نخست‌وزیری نیز حضور داشت، فعالیت دارد و جنجال روزهای اخیر درباره نهادهای موازی امنیتی، انحراف افکار عمومی از فعالیت این نهاد امنیتی... است...(ص783)
از روزنامه «سیاست روز»- دوشنبه 11/4/1380:... جام‌جم، خبر داد که «علی امامی‌راد»، نماینده مردم کوهدشت، گفته است: دستگاههای شنود تلفن‌های همراه توسط یکی از مشاوران اطلاعاتی- امنیتی رئیس جمهور وارد کشور شده است. (ص784)
از روزنامه «رسالت» - سه‌شنبه 12/4/1380:... روزنامه «نوروز» در سرمقاله خود نوشت: «قضیه از این قرار است که قبل از دوم خرداد، ساختمانی نزدیک ریاست جمهوری وجود داشت؛ که تجهیزات موجود در آن، برای شنود مکالمات به کار برده می‌شد. ولی پس از دوم خرداد این کار در آنجا متوقف و تجهیزات نیز از آنجا به نهاد مربوطه منتقل شده بود؛ لذا ساختمان مورد نظر، تخلیه و برای یک مرکز مطالعاتی وابسته به ریاست جمهوری مورد استفاده قرار گرفت...» خبرنگار ما طی تماسی با آقای «فلاحیان» وزیر سابق اطلاعات، در مورد ماهیت کار ساختمان نزدیک دفتر ریاست جمهوری، سؤال کرد... وی گفت: «قبل از دوم خرداد ساختمانی که نزدیک ریاست‌جمهوری باشد و در آن تجهیزات شنود مکالمات بوده باشد، وجود نداشته و بنده آن را تکذیب می‌کنم.» (ص785)
از روزنامه «خراسان» - شنبه 16/4/1380:... دکتر «احمدی‌نژاد» عضو شورای مرکزی جامعه اسلامی مهندسین:... علاوه بر دستگاه شنود موبایل، یکی از نمایندگان مجلس به تازگی خبر از ورود5000 میکروفن مخفی داده است، که معلوم نیست این تعداد فوق‌العاده میکروفن مخفی، به منظور و علیه چه کسانی وارد شده است؟ (ص785)
از روزنامه «کیهان»- دوشنبه 18/4/1380:... «حمیدرضا ترقی»، نماینده سابق مجلس می‌گوید: «از ورود شش دستگاه شنود تلفن همراه از چهار ماه پیش خبر داشتیم... (ص785)
از روزنامه «کیهان» - چهارشنبه 20/4/1380:... دستگاههای شنود تلفن همراه از کشور آلمان وارد ایران شده است. به نوشته نشریه «صبح صادق» برای این دستگاههای شنود مبلغ 300 میلیون دلار به طرف آلمانی پرداخت شده است.(ص786)

 

فصل یازدهم: ایران-کنترا 
از نشریه اینترنتی «وسترن جورنالیزم سنتر» 27 سپتامبر 2000- نوشته «کنت تیمرمن»:.. «گری‌سیک» از مقامهای دولت «کارتر»، در کتابی با عنوان «غافلگیری ماه اکتبر» که در سال 1991 [1370] منتشر کرد، مدعی گردید که «بوش» هنگام نامزدی برای انتخاب شدن، به عنوان معاون رئیس‌جمهور در سال 1980، تماسهای مخفیانه‌ای را، با هدف به تأخیر انداختن آزادی گروگانهای آمریکایی، تا پس از انتخابات ریاست جمهوری در همین سال، با حکومت [«امام] خمینی» برقرار کرد... گروه ضربت، به رغم این تلاشهای طاقت‌فرسا، دست آخر چنین نتیجه‌گیری کردند که: «هیچ‌ مدرک معتبری دال برتلاش ستاد مبارزات انتخاباتی «ریگان» یا افراد وابسته به این ستاد و یا پیشنهاد، برای تلاش این افراد در جهت به تأخیر انداختن آزادی گروگانهای آمریکایی، در ایران به دست نیامد.» (ص801)
از ترجمه کتاب «گزارش کمیسیون تاور» - مقدمه «آر.دبلیو. اپل»:... گزارش کمیسیون می‌افزاید: یک نوع دولت موازی، در این مجموعه [شورای امنیت ملی] بوجود آمده که بطور مخفی عمل کرده و کمترین توجهی نیز به قوانین نکرده، کنگره را فریب داده و از هرگونه نظارتی اجتناب می‌ورزد [!] گزارش می‌افزاید که «پویندکستر» و «نورث»، عمدتاً خارج از مدار دولت آمریکا عمل کرده و از طریق یک شبکه سایه‌ای آمریکائیان، اسرائیلیها و ایرانیان عمل می‌کرد...(ص805)
از یادداشتهای تحقیق کتابخانه‌ای محقق:... «منوچهر قربانیفر» (
Manuchehr Ghorbanifar) از اعضای شبکه اداره هشتم ساواک و رفیق قدیمی «منوچهر هاشمی» رئیس آن اداره بود که با پیروزی انقلاب اسلامی، سعی در نفوذ و خرابکاری‌های تروریستی در جهت براندازی نظام اسلامی از جمله قبول مسئولیت لجستیک و تهیه سلاحها و مهمات شبکه‌های آمریکایی و اسرائیلی در ایران را داشته است. (ص807)
از نشریه عرب‌زبان «آخر ساعه» (مصر)- نوشته «حسین جمال‌الدین»:... «خاشقی» در ترتیب دادن جلساتی میان «منوچهر» تاجر سلاح ایرانی، با مقامات اسرائیلی نقش مؤثری ایفا می‌کرد... در پی آن جلسات، «منوچهر» و یک تاجر سلاح دیگر ایرانی به نام «سیروس هاشمی»، به لندن رفته و در آنجا با «عدنان خاشقی» و «یعقوب نیمرودی» تاجر سلاح اسرائیلی که به مدت 25 سال، نماینده انجمن یهودیان و نیز وابسته نظامی اسرائیل در تهران بود، دیدار کردند... در 9 آوریل 1985 (20 فروردین 1364)، این دو تاجر و واسطه ایرانی به اسرائیل رفته و با ژنرال احتیاط «مناخیم مارون» مدیر کل وزارت دفاع [جنگ] و همتای او «شلوموگازیت» و نیز تعدادی از نظامیان عالیرتبه اسرائیلی، ملاقات کرده و نیازهای ایران به تسلیحات و مواد غذایی را که طبق برآورد آن دو ایرانی دو میلیارد دلار بالغ می‌شد، مطرح کردند. (ص812)
از مصاحبه محقق با «علی‌فلاحیان» - 24/8/1379:... «قربانیفر» دقیق نمی‌توانم بگویم. ولی فکر می‌کنم اول به همان «کنگرلو» اینها وصل شد... در همان کمیته‌ها هم که گفتند [کمیسیونهای رسیدگی در آمریکا] اشکالشان روی موسادی بودن «قربانیفر» بود. که چرا بکارگیری کردید... حالا «کنگرلو» اینها می‌دانستند یا نه؟ بعید می‌دانم... (ص812)
از کتاب «شاهد» - خاطرات «منصور رفیع‌زاده»:... در سپتامبر 1981، یعنی هشت ماه پس از آزادی گروگانها در تهران، «ویلیام کیسی» (
William Casey ) رئیس CIA، با پرزیدنت «ریگان» ملاقات و پیشنهاد فروش اسلحه به ایران را نمود... «کیسی» چنین استدلال نمود که فروش اسلحه باعث نفوذ CIA  در ایران و کسب اطلاعات در دورن کشور خواهد شد. ضمناً آمریکا را قادر خواهد نمود که با ارتش ایران تماس داشته، از کمبودهای موجود در آن مطلع گردد... در دسامبر 1986، در جلسه عمومی کنگره، «شولتز» روشن ساخت که «جان‌ کلی» (JOHN kelly)، بدون اطلاع وزیر امور خارجه، مذاکراتی را برای آزادی گروگانها در بیروت آغاز کرده است. (ص813)
از هفته‌نامه آلمانی «اشپیگل»- 1/12/1986:... در اوایل سال 1980 «مناخیم بگین» نخست‌وزیر وقت، مجوز فروش یک فروند کشتی لاستیکهای هواپیما [به دلالان سلاح دارای تماس با ایران] را صادر کرد؛...مرکز این روابط پنهانی [بین رابطان اسرائیلی و ایرانی] سفارتخانه ایران در لندن، واقع در خیابان «ویکتوریا» بود... این محل، مرکز تماس «عدنان خاشقی» فرد ثروتمند سعودی با «منوچهر قربانیفر» دلال اسلحه ایرانی و یکی از نزدیکان [«میرحسین] موسوی» نخست‌وزیر ایران قرار گرفت. (ص814)
از نشریه قطری «دیلی‌گلف»- 11/12/1986:... «قربانیفر» که هم در مصاحبه به همراه «خاشقی» و هم در گفتگو با « باربارا والترز» گزارشگر تلویزیونی، به عنوان سرپرست سازمان اطلاعات نخست‌وزیری ایران در اروپا معرفی گردید، اظهار داشت که وی وقتی دریافت که بهای واقعی سلاحهای مذکور، بسیار کمتر از 35 میلیون دلاری بوده که توسط ایران پرداخت گردیده است... (ص815)
از کتاب «بحران در واشنگتن» - تحقیقات «مارتین مک‌لاولین»:...کنگره‌ [ی آمریکا] هرگونه کمک نظامی و مالی آتی به کنتراها را ممنوع اعلام کرد... این قانون در سال 1984 در مخالفت با قطع حکم مرگ برای کنتراها که توسط دولت «ریگان» اعلام شد، بسیار تشدید شد. ... «ریگان» (بدون توجه به این تشدید حکم) به شورای امنیت ملی خود دستور داد: «کنتراها را حفظ کنید جسماً و روحاً.» سرهنگ «الیور نورث» از سوی
NSC [شورای امنیت ملی] (که از نیروی دریایی به آن شورا مأمور شده بود)؛ مسئولیت عملیاتی را برعهده گرفت که آن راه‌اندازی شبکه سری حمایت مالی و تسلیحاتی کنتراها بود... در سال 1984 رئیس واحد سیا در بیروت «ویلیام باکلی» (William Buckley) توسط چریکهای شیعه ربوده [دستگیر] شد... سیا و دولت «ریگان»، ایران را متهم کردند که کنترل گروههای پنهانی را به عهده دارد و به این دلیل بین واسطه‌هایی از طرف آمریکا و نمایندگانی از مقامات ایرانی تماسهایی برقرار شد و پیشنهاد آزادی «باکلی» و گروگانهای دیگر، در ازای فروش تسلیحات و اجزای [یدکی و تعمیراتی مربوط به] آن به ایرانیها ارائه شد... این پیشنهاد، ابتدا از سوی دولت اسرائیل تشویق شد، زیرا شبکه‌ای از ارتباطات و تماسهای بین دلالان تسلیحاتی وجود داشت [!]... سه هفته بعد [از جریان سقوط سی- 130 توسط ساندنیستها] یک نشریه لبنانی، دیدار «نورث» و «مک‌فارلین» از تهران در بهار گذشته را گزارش کرد، که مبنای آن اطلاعاتی بود که [ظاهراً] از سوی یک گروه دانشجویی ایرانی در اختیار آن روزنامه قرار داده شده بود. (ص818-816)
از ترجمه کتاب «گزارش کمیسیون تاور»:... آمریکا در سال 1986، مستقیماً ترتیب ارسال 4 محموله سلاح به ایران را داد، که در هر مورد پول فروش به حسابی در بانک سوئیس بنام «لیک ریسورسز» (
Lake Resources) که تحت کنترل «سکورد» بود، واریز شد. مانند قبل، پولی که از ایران گرفته شد؛ به مراتب بیش از آن بود که برای این تسلیحات به وزارت دفاع [از طرف «سکورد»] پرداخت شد. مابه‌التفاوت این 4 محموله در مجموع حدود 20 میلیون دلار بود... «نورث» به خاطر می‌آورد که این مقام اسرائیلی، پیشنهاد کرد که مابه‌التفاوت حاصل از فروش سلاح، به کنتراها انتقال یابد... «نورث» برای اداره عملیات حمایت از کنتراها به یک شبکه خصوصی که قبلاً به وجود آمده بود، روی آورد... (ص819)
از دست‌نوشته‌ها تحقیق کتابخانه‌ای محقق و حاشیه‌نویسی تحقیقات پژهشی بر آن: زمانی که بخشی از اسناد طبقه‌بندی شده موجود در آرشیو تحقیقات پژوهشی امنیت ملی دولت آمریکا مطابق با قوانین اجرایی، قابلیت مطالعه و انتشار یافت «پیتر کرون‌بلا» (
Peter Kornbluh) و «مالکوم بایرن» (Malcom Byrne) در مجموعه‌ای با عنوان «افتضاح ایران کنترا» (تاریخ خارج شده از طبقه‌بندی)، به بررسی و تجزیه و تحلیل اسناد کاخ سفید، سیا، شورای امنیت ملی و یادداشتهای شخصی افشا شده پرداختند. جالب اینجاست که قسمتهایی از اسناد فوق، به ویژه تکه‌های مربوط به هویت و یا اسامی اشخاص، با وجودی که مهر «قابل انتشار» یا «غیر طبقه‌‌بندی شده» و امثالهم بر روی خود دارند سیاه شده و غیرقابل مطالعه‌اند [!]... چرا که نفرات نفوذی رابط [کانتکت] در ایران، تا آن حد، برای دولت آمریکا ارزش داشته و دارند که با وجود افشای پرحجم رسوائیهای ایران-کنترا و پرداخت هزینه‌های سنگین از وجهه و پرستیژ دیپلماسی ایالات متحده آمریکا! در داخل و خارج، از لو رفتن نام و هویت آنها، همچنان خودداری شده و در حد پرسنل سیا به عدم افشای هویتشان توجه گردیده است... در کتاب «ای‌میل کاخ سفید» (White House E-Mail) نیز که همانند کتاب «افتضاخ ایران کنترا» استخراج شده از آرشیو- مدارک مستند- امنیت ملی آمریکاست؛ همین مسئله وجود دارد... مشابه کتاب قبل، با وجود «خارج شدن از طبقه‌بندی» بخشی از اسناد، قسمتهای مهم مربوط به افشای ماهیت عناصر آمریکایی و رابطین عالی آنها در داخل نظام جمهوری اسلامی ایران، سیاه و غیرقابل مطالعه، منتشر شده‌اند. (ص822-820)
از سایت اینترنتی «آرشیو امنیت ملی» - 26/1/1990:... در کتاب «واقعیتها، اکاذیب و قضیه ایران کنترا» نوشته «آن‌ ور» (
Ann Wore) منتشره در 1991 نیز از مجموعه گفتگوکننده با شورای امنیت ملی آمریکا در واشنگتن و اروپا با عنوان «کانال دوم» نام برده می‌شود... تحت عنوان «مردان تعصب» (Men of Zeal) منتشر نمودند، که در آن اشاره‌ای به هویت و افراد کانال دوم ایرانی مذاکره کننده با دولت آمریکا نمی‌شود و نهایتاً به «آلبرت حکیم» و بخش کوچکی از فعالیتهایش بسنده می‌گردد. (ص823)
از ترجمه کتاب «گزارش کمیسیون تاور»:... «گراهام فولر» (
Graham Fuller) افسر امنیتی اطلاعات ملی (در آن زمان) برای خاورمیانه و جنوب آسیا، به کمیسیون اظهار داشت که در اوایل 1985، جامعه اطلاعاتی آمریکا، کم کم مطمئن می‌شد که جنگهای فرقه‌ای شدیدی، حتی قبل از فوت «[امام] خمینی» ممکن است بروز کند... این گزارش جدید در تاریخ 20 مه 1985 [30 اردیبهشت 1364] روسها را بعنوان این که برای استفاده از هرج و مرج داخل ایران، به خوبی صف آرایی کرده‌اند، به تصویر کشید. (ص827)
از یادداشتهای تحقیق کتابخانه‌ای محقق و حاشیه‌نویسی تحقیقات پژوهشی بر آن: جریان سنتی روس‌گرا در ایران، موسوم به حزب توده و گروههای مسلح چپ التقاطی و منافق نیز، مدتها قبل از تهیه گزارش جاسوسی «فولر» و همکارانش- لااقل در حدی که قادر به سازماندهی جدی نیروهای خود، در داخل کشورمان نباشد- مضمحل و متلاشی شده بودند. پس سؤالی که یافتن پاسخ دقیق به آن، محل مداقه است صراحتاً خود را نشان می‌دهد. امید روسها در داخل کشور به چه جریان، شخص یا اشخاصی بوده است؟ البته در قسمتی دیگر از گزارش «تاور» در نقل قول از شهود به سازمان مارکسیستی [منافقین] «مجاهدین خلق» که دارای تشکیلات خوب تحت نفوذ روسیه معرفی شده، اشاراتی می‌شود ولیکن آنها فاقد پایگاه مردمی و جایگاه رسمی سیاسی، در کشور بوده‌اند. مگر آنکه بپذیریم منظور، نه مجاهدین خلق شناخته شده به عنوان منافقین در ایران، بلکه بخشهایی از منشعبین و یا مرتبطین قدیمی آنها بوده باشد ... (ص828)
از هفته‌نامه آلمانی «اشترن» 5/3/1987- مصاحبه «عدنان خاشقی»:... [«خاشقی»:] اسرائیلی‌ها «یعقوب نیمرودی»، رئیس سابق شعبه موساد در تهران که فارسی را روان صحبت می‌کند، نزد من فرستادند و من جلسه‌ای در لندن، بین «قربانیفر» و «نیمرودی» ترتیب دادم و توانستم ببینم که چگونه این اسرائیلی، از دوست ایرانی من و از تماسهایی که دارد، استقبال کرد... بعد از این ماجرا نامه‌ای به «مک‌فارلین» مشاور امنیتی «ریگان» نوشتم. می‌خواستم که این عملیات، بالأخره شروع شود. در اینجا شما فتوکپی این نامه به کلی سری را مشاهده می‌کنید. تاریخ آن اول ژوئن 1985 [10 تیر 1364] است... [پانوشت: «لارپوبلیکا» چکیده‌ای از این نامه مفصل را عیناً منتشر و در مورد آن به ارائه اطلاعات بیشتری پرداخت. در این نامه «خاشقی»، «منوچهر قربانیفر» را مشاور «میرحسین موسوی» نخست‌وزیر ایران، رئیس سرویسهای مخفی تهران در اروپا و عامل ارتباطی مناسب میان ایران و آمریکا معرفی کرده و می‌نویسد که اولین بار در هامبورگ با وی ملاقات داشته است.] (ص834)
از یادداشتهای تحقیق کتابخانه‌ای محقق و حاشیه‌نویسی تحقیقات پژوهشی بر آن:... در این جلسات، عناصر مختلف مؤثر در حاکمیت جمهوری اسلامی به سه گروه میانه‌رو [همگرا با استکبار جهانی]، تندرو [ضد استکباری] و گروه بینابین تقسیم‌بندی شده و با اطلاعات دقیق امنیتی، مورد اشاره، بحث و تجزیه و تحلیل قرار گرفته‌اند: خط اول با محوریت قائم‌مقام وقت رهبری جمهوری اسلامی «حسینعلی منتظری». در اسناد افشا شده موجود آنان، از این خط، به عنوان جناح متناسب با استراتژی اسرائیل، آمریکا و سیاستهای جهانی آنان، نام برده... خط دوم که آنان تحت عنوان تندروهای وفادار به [امام] خمینی با محوریت رئیس جمهوری وقت کشورمان، بدان اشاره دارند؛ در اسناد افشاء شده و تلاش عوامل صهیونیست در جهت تضعیف این گروه در افکار عمومی و عرصه‌های گوناگون حاکمیت، مورد توجه و اشاره است... متاسفانه از جانب محققین و پژوهشگران تاریخ انقلاب، در بررسی این اسناد افشا شده و نقش غیرقابل انکار همکاران داخلی «قربانیفر» بویژه در دفتر اطلاعات و تحقیقات نخست‌وزیری، تلاش قابل توجه و جدی، کمتر مشاهده شده است. (ص836)
از هفته‌نامه «الوطن‌العربی»- 17/4/1987 [28/1/1366:]:... این مدرک، عبارت است از نامه محرمانه «منوچهر قربانیفر» تاجر معروف اسلحه و یکی از مأموران برجسته دستگاه اطلاعاتی [نخست‌وزیر] ایران در اروپا و نیز یکی از شرکت کنندگان در جریان ایران کنترا به پرزیدنت «ریگان»... «قربانیفر» در نامه خود سعی بر توجیه عملیات برقراری تماس ایران با آمریکا نموده و ادعا می‌کند که «ریگان» در انجام این مخاطره محق بود... «الوطن‌العربی» که به نسخه‌ای از نامه 11 صفحه‌ای «قربانیفر» دست یافته با توجه به متن آن به تفسیر و تحلیل می‌پردازد: ... مقرر شده بود که سود عملیات فروش اسلحه، در اختیار این جناح ایرانی [طرفداران «منتظری»] قرار گیرد تا در کشمکش خود بر سر قدرت آتی، قدرتمندتر باشند... چندین دیدار سری میان مقامات آمریکایی و اعضای اصلی این جناح با اطلاع آیت‌الله «منتظری» انجام گرفت. این تماسها بیش از 18 ماه بطور سری ادامه داشت. ولی زمانی که امر به مسئله کشمکش بر سر قدرت در ایران ارتباط پیدا کرد، همه چیز افشا شد. ... «منتظری» که عملیات تماسهای جدیدی با آمریکا را دنبال می‌کرد، به همین دلیل نسبت به رفتار آمریکا شک کرد و معتقد شد که علیرغم همکاریهای گذشته با آمریکائیها، آنها نظرشان عوض شد و درصدد نابودی جناحش هستند و به همین خاطر او و طرفدارانش به منظور تثبیت خود، در کشمکش قدرت، مجبور به افشا و برملا ساختن جزئیات عملیات فروش اسلحه، گردیدند.[!؟] ... در سایر اوضاع کنونی، می‌توان راه‌حلهایی به شرح ذیل برای بحران ایران پیش‌بینی کرد:... نخستین گام فوری، حمایت از گروههای میانه‌رو است. زیرا «هاشمی‌رفسنجانی» موقعیتی تضعیف شده دارد و هدف حملات عموم واقع گشته و بهتر است از منتظری به شکل مستقیم حمایت کرد. به ویژه به خاطر افکار و اعتقادات معتدل وی و نیز حملات گروههای حاکم علیه او، که منجر به کاهش محبوبیت او گردیده است... با این سیاستها که قطعاً به از بین بردن قدرت تندروها منتهی خواهد شد و همزمان با حمایت از «منتظری»، هوادارانش، زمام امور ایران را در دست خواهند گرفت... (ص843-838)
از کتاب «خاطرات سیاسی»- «محمد محمدی‌نیک (ری‌شهری»):... ضمیمه 14 - اعلامیه‌های باند «مهدی هاشمی» بر ضد رئیس‌جمهور... انتشار شب‌نامه‌هایی که توسط گروه «مهدی هاشمی»، در جهت تخریب وجهه و شخصیت «حضرت آیت‌الله خامنه‌ای» تهیه شده بود، در دو مقطع صورت گرفت: در مقطع نخست، که شامل دوره اول ریاست جمهوری ایشان است، لبه تیز حمله، در ظاهر متوجه وزارت امور خارجه و نقش آن در ارتباط با نهضتها است؛ ولی هدف اصلی تعرض به «آیت‌الله خامنه‌ای» به عنوان مسئول اصلی سیاستهای متخذه در ارتباط با برخی از نهضتهای آزادی‌بخش است. در مقطع دوم که دوره دوم ریاست جمهوری ایشان شروع می‌شود، برخوردها صریحتر شده و بیشتر در پوشش حمایت از دولت [«موسوی»] قرار می‌گیرد... ضمیمه3- شایعه ارتباط دستگیری «مهدی هاشمی» با ماجرای «مک‌فارلین»:... یکی از اقدامات طرفداران «مهدی هاشمی»، پس از دستگیری او، جوسازی در جهت مرتبط جلوه‌دادن دستگیری «مهدی» با ماجرای «مک‌فارلین» است و «هادی هاشمی» در این باره، متهم ردیف اول است... ضمیمه 38- اظهارات «مهدی هاشمی» درباره ارتباط با کشورهای خارجی... در رابطه با محور لیبی، چند مسئله وجود دارد: مسئله اول اینکه ما در رابطه با همان سیاست کلی که داشتیم، یعنی مخالفت با مسئولین و اعتراض به سیاست خارجی و اعتقاد به لزوم تندروی در مسائل خارجی، مجموعه این اعتقادات باعث شده بود که ما لیبی را به عنوان یک محور بپذیریم. بر این اساس بود که از همان اوایلی که ما در سپاه بودیم، یک چنین پیمان و تعاهدی بین ما و لیبی بوجود آمد. (توافقی استراتژیک بر سر مسائل بین‌المللی، مسائل خارجی و مسائل داخلی) ... لیبیائیها هم از این کانال در جریان مسائل کشور و نقاط ضعف نظام و رژیم و مسئولین قرار می‌گرفتند و این قول را هم به ما داده بودند که بالأخره اگر شما و طیف و تفکر شما به حاکمیت برسد، ما حمایت صددرصد می‌کنیم از شما...(ص845-843)
از ترجمه کتاب «گزارش کمیسیون تاور»:... در 27 اوت 1985 [5 شهریور 64] مبلغ 410/217/1 دلار، به حساب یک مقام ایرانی در بانک اعتبارات سوئیس (
Credit Suisse) سپرده شد. [اسم این فرد در نهایت ناباوری، به عنوان حفظ اسرار ایالات متحده آمریکا، همانند موارد مشابه، مورد اشاره قرار نمی‌گیرد!] این فرد که یک مقام رسمی دفتر نخست‌وزیر [ایران] می‌باشد، مسئولیت تهیه سلاح، از اروپا را داشت. (ص846)
... در طرح اولیه [ویژه شیطان بزرگ] پیش‌بینی شده بود که [«امام] خمینی» در فوریه 1985 [بهمن 63] در پنجمین سالروز تأسیس جمهوری اسلامی کنار گذاشته شود [!!!] ... (ص849)
... در 18 فوریه 86 «نورث» از «پویندکستر» خواست که اوراق مسافرتی نفرات آمریکایی را که به آلمان می‌روند، آماده سازد... از 24 فوریه 86 «نورث» برای ملاقات با یکی از مقامات دفتر نخست‌وزیری ایران به فرانکفورت رفت و از طریق لندن بازگشت... او در 26 فوریه 86 به رئیس سیا، «مک‌فارلین» و «پویندکستر» چنین گزارش داد: «من همین دیشب از ملاقات با عضو دفتر نخست‌وزیری ایران برگشته‌ام... آنها به جنگ ایران و عراق، خیلی کمتر از آن چیزی علاقه دارند که ما حدس زده بودیم... آنها اشاره کردند که چندان مایل به مذاکره با واسطه‌ها نیستند و خواستار روابط مستقیم و مذاکرات با حکومت آمریکا هستند...» (ص850)
... در 15 مه 1986 یادداشتهای «مک‌دانیل» نشان می‌دهد که رئیس‌جمهور مأموریت سری «مک‌فارلین» به ایران و موضوعات مورد بحث را تصویب نمود... (ص852)
... نهایتاً تصمیم‌گیری، به عهده «مک‌فارلین» واگذار شد و وی تصمیم گرفت که «نیر» به گروه بپیوندد... در ملاقات با مقامات ایرانی، «نیر» [اسرائیلی] همواره بعنوان یک آمریکایی حضور داشت. در 25 مه [4 خرداد] هیئت وارد تهران شد... هیئت مزبور از سوی هیچ‌ یک از مقامات عالیرتبه ایرانی، مورد استقبال قرار نگرفت... هیچ یک از گروگانها آزاد نشدند... (ص853)
... متن یادداشتهای گفتگو در تهران مربوط به سفر «مک‌فارلین» [اسناد طرف آمریکایی:]... ایرانی: معاون نخست‌وزیر ایران... مشاور نخست‌وزیر ایران [جالب است که اسامی اینها در اوج بحران ناشی از رسوایی ایران- کنترا، توسط آمریکایی‌ها! حذف شده است!] (ص854)
از ترجمه کتاب «گزارش کمیسیون تاور»:... اسرائیلیها اعلام داشتند که از قبل با عواملی در ایران در تماس بود‌ه‌اند... چشم‌اندازهای فتح باب با ایران، به میزان زیادی، متکی به این تماسهای اسرائیلیها بود... در سوم ژوئیه 1985 [12 تیر 1364] «دیوید کیمخی» مدیر کل وزارت امور خارجه [اسرائیل] در کاخ سفید، با «مک‌فارلین» ملاقات کرد. «مک‌فارلین» به کمیسیون اظهار داشته که «کیمخی» از وی در مورد موضع دولت آمریکا، نسبت به آغاز یک مذاکرات سیاسی با برخی مقامات رسمی ایران، پرسیده بود... «مک‌فارلین» اظهار داشته که رئیس‌جمهوری گفت: که می‌خواهد مسئله ادامه یابد. وی (خود رئیس‌جمهور) مسئولیت آن را می‌پذیرد. «مک‌فارلین» به کمیسیون اظهار داشت که او متعاقباً، تصمیم رئیس‌جمهوری را به اطلاع آقای «کیمخی» رسانده و به «کیمخی» تأکید کرد که هدف آمریکا، یک برنامه سیاسی با ایران است. (ص858-855)
از هفته‌نامه عربی «الوطن‌العربی» 27/3/1987- مصاحبه «مایکل ‌لیدین»:... در بهار سال 1985 و دقیقاً در اوایل ماه مه از اسرائیل دیدن کردم. به قدس رفتم و با «شیمون پرز» نخست‌وزیر وقت ملاقات نموده و چندین ساعت در مورد ایران، با یکدیگر به صحبت پرداختیم. من به او گفتم که شورای امنیت ملی‌خواهان جمع‌آوری اطلاعات درباره ایران و جریانات داخلی آن است. زیرا دولت آمریکا از درک رفتارهای ایران، عاجز مانده است و از «شیمون پرز» خواستم تا از اطلاعاتی که [اسرائیل] در اختیار دارد، ما را نیز مطلع سازد و او مرا به برخی از مقامات اسرائیلی معرفی نمود.
س): در چه سالی با «قربانیفر» ملاقات کردید؟
[«لیدین»:] اواخر ژوئیه سال 1985، ولی اسرائیلیها، قبل از این تاریخ با او ملاقاتهای بسیاری داشتند. آنها دریافته بودند که «قربانیفر» در مورد ایران، شناخت کامل و واقعی دارد و این امر اشتهای اسرائیل را برانگیخته بود. اسرائیل دریافته بود که او فرد با نفوذی است. لذا تصمیم به همکاری کامل با وی گرفت... ما می‌دانستیم که «قربانیفر»، روابط بسیار قوی با مسئولین ایرانی دارد[!؟] و می‌تواند به نمایندگی از طرف مقامات ایرانی مورد نظر مذاکره کند... به نظر ما، او مقامی بالاتر از مقام ریاست اطلاعاتی داشت [!] (ص863-860)

از مقاله «کارتهای تجاری رسوایی ایران کنترا»- نوشته «پل برانکاتو» (1988):... «لیدین» از «قربانیفر» به عنوان «یکی از وفادارترین، تعلیم دیده‌ترین و محترم‌ترین مردانی که تاکنون شناخته‌ام» یاد کرد... به این ترتیب، «قربانیفر» واسطه ارسال اولین محموله موشکهای «هاوک» و «تاو» در برابر آزادی گروگانها به ایران گردید. بعدها «مک‌فارلین» از «قربانیفر» به عنوان یک «کله پوک غیرطبیعی» نام برد. پس از ارسال سه محموله اول موشکها به واسطه‌گری «قربانیفر» و آزادی تنها یک گروگان [!]، مدیر سیا، «ویلیام ‌کیسی» دستور انجام یک آزمایش دروغ سنجی دیگر را صادر کرد. «قربانیفر» بار دیگر در کلیه سؤالها، به جز نام و ملیت خود از آزمایش رد شد... [بعدها] «الیور نورث» شهادت داد که «قربانیفر» مظنون به مأموریت برای اسرائیل بوده است. (ص865)
از هفته‌نامه عرب‌زبان «الوطن‌العربی» - 19/3/1993:... ترور «هراس انگیز» وی [یان اسپیرو] (به همراه همسر و فرزندانش) چنین القا کرد که آمریکائیها در پی آنند که پرونده‌های گذشته را، با همه آلودگیهایش ببندند. مسئله «اسپیرو» فراموش و همراه با او به خاک سپرده شد و بدینسان وی به کاروان کسانی پیوست که در پرونده نبرد [اطلاعاتی] ایران و آمریکا، نقش داشته‌اند. مثل «سیروس هاشمی»، «امیرام‌ نیر»، «ویلیام کیسی»، «گریسن» کنسول چاد در سوئیس و «بارشل» وزیر آلمانی - که جسدش را در 1987 در اتاقش در هتلی در ژنو یافتند. (ص866)
از فصل هیجدهم کتاب «پول‌ خون»- خاطرات «آری بن‌ مناشه»:... «شمیر» [«اسحق شامیر»] به سازمان اطلاعاتی اسرائیل، دستور داد درباره رویداد کشته شدن «امیرام نیر» رسیدگی بعمل آورد و سازمان مذکور، پس از رسیدگی‌های بایسته، به «شمیر» گزارش داد که بدون تردید «امیرام نیر» به وسیله دوست زنش هدف گلوله قرار گرفته است. خانواده «نیر» هیچگاه موفق نشدند، جسد او را تحویل بگیرند...«نیر» قرار بود در دادرسی «الیور نورث» شهادت دهد و این عمل برای «شمعون پرز»، «رگن» [رونالد ریگان»] و یا [«جورج] بوش»، سبب نگرانی شدیدی شده بود. (ص878) 
از روزنامه عرب‌زبان «السیاسه»- 26/11/1994:... [«امیرام] نیر» توانست همکاری مزدور سیا، «منوچهر قربانیفر» که روابط نزدیک با نخست‌وزیر ایران «میرحسین موسوی» داشت، را جلب کند...(ص878)
از روزنامه اسپانیایی «ال‌پائیس» 12/12/1999- نوشته «فران‌سالس»:... تحقیقات قضایی [رسمی] در مورد «اوفر نیمرودی» - مدیر مطبوعات اسرائیل - که پس از طراحی قتل دو مدیر روزنامه‌های رقیب دستگیر شد، اخیراً به طور غیرمنتظره‌ای تبدیل به یکی از پرآشوب‌ترین فصلهای سیاست بین‌المللی شده است:... قضیه ایران گیت... پلیس در منزل برخی از دست‌اندرکاران این سریال تلویزیونی!، اسناد فوق‌العاده سری یافته است که بر اساس آنها، چگونگی دست داشتن دستگاههای حاکمه آمریکا و اسرائیل، در فروش غیرقانونی اسلحه به ایران بین 1985 و 1987 در بحبوحه تحریم مقرره کاخ سفید، به طور مفصل ذکر شده است. (ص883)
از هفته‌نامه ایتالیایی «پانوراما» 25/1/1987- نوشته «جورج - جی- چرچ»:... [«منوچهر] قربانیفر»، مدیر سابق یک شرکت دریانوردی در اداره مرکزی‌اش واقع در تهران؛ تاجر پیشین مواد اولیه و دارای دفتر ثابت در پاریس... وی پس از رانده شدن «محمدرضا پهلوی» از ایران و ورود [«امام] خمینی»، (به غرب) پناهنده شد. وی پس از پشت سر گذاشتن آزمونهای مربوط به توانایی اقتصادی، به جمع شخصیتهای بسیار مهمی که در «مونت‌کارلو» بسر می‌برند؛‌ پیوست و به مرور زمان با «میرحسین موسوی» نخست‌وزیر دولت دوستی نزدیکی (در حد مشاور خصوصی) برقرار ساخت... «خاشقی» می‌گوید که پس از یک ملاقات بین «روی‌ فرمارک» (تاجر اهل نیویورک و شریک وی) و «قربانیفر» در ژانویه سال 1985، این ایرانی را شناخته است. یکی از دوستان «قربانیفر» ترتیب یک ملاقات ناهار را برای آنها فراهم کرد. «خاشقی»... به «باربارا والترز» از شبکه تلویزیونی ای- بی- سی گفته بود که «قربانیفر» خود را به عنوان رئیس سازمانهای مخفی دولت ایران در اروپا معرفی کرده بود. در حالی که به هفته‌نامه «تایم» اظهار داشت که این امر صحت نداشته و چنین توضیح داده است: خیلی ساده، تصور کرده بودم کسی که بتواند ارتباطی تا این حد نزدیک با نخست‌وزیر ایران داشته باشد، حتماً باید یکی از سران سرویسهای مخفی او باشد. اکنون اطلاعات دقیقتری درباره او دارم...(ص887-885)
از ترجمه کتاب «گزارش کمیسیون تاور»:... در ششم ژوئیه (1986) او [«قربانیفر»] به رابطش در دفتر نخست‌وزیری ایران [در اسناد افشاء شده با حرف
B (بی) در مورد این فرد، سخن گفته می‌شود که ممکن است اشاره به جایگاه او باشد- مثلاً بعد از A و یا اینکه حرف اول اسامی باشد] آقای «بی» فشار می‌آورد که ترتیب ملاقات دیگری را با آمریکا بدهد... «اسکوکرافت» [از «قربانیفر» سوال کرد]: «کیو» با چه کسی گفتگو می‌کرد؟... «قربانیفر»: با مردی که مسئول این عملیات بود. مشاور ویژه نخست‌وزیر. نفر شماره یک دفتر او. (صفحه 175 اظهارات «قربانیفر») [در مقابل کمیسیون «تاور»]... (ص889-888)
از یادداشتهای تحقیق کتابخانه‌ای محقق:... لازم است حتماً به نکته عجیب ذیل دقت گردد که در تلاشهای مذبوحانه‌ای که بعد از افشای رسوایی ایران کنترا، در جهان به کرات توسط نهادها و مراجع رسمی ایالات متحده آمریکا، صورت گرفت؛ جهت حفظ هویت و نام برخی از ایرانیان مرتبط با دولت آمریکا برخی مراکز قانونی جمهوری اسلامی ایران، سعی تمام عیاری صورت گرفت. (ص890)
از یادداشتهای تحقیق کتابخانه‌ای محقق (آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی):... «منوچهر قربانیفر» فرزند «هادی» متولد 1324 تهران. شماره شناسنامه 727، به حکم دادگاه ارتش («محمد‌ی ری‌شهری» دادستان انقلاب در دادگاه) کلیه اموال و دارایی‌هایش مصادره شد... در سالهای پس از 63 مکاتباتی از طرف نامبرده یا وکلای معرفی شده، جهت بازپس‌گیری این اموال با برخی نهادها و سازمانهای دولتی که این املاک و دارائیها، جهت استفاده عمومی در اخیتارشان قرار گرفت؛ وجود دارد که فعلاً مورد بحث ما نیست. اما نفس حمایت از نامبرده و گستاخی او در اقدام به بازپس‌گیری آنها با توجه به کلیدی بودن نقش او در کودتای نقاب و...؛ نشان دهنده صحت تحلیل دارا بودن ارتباطات ویژه می‌باشد که لازم است مورد مداقه قرار گیرد. (ص891)
از روزنامه ترکیه‌ای «جمهوریت»- 23/11/1987:... روزنامه‌های 4 و 5 فوریه 1987 آنقدر مهم است که اگر محموله هواپیماهای برخاسته از پایگاه «توروخن» اسپانیا که در فرودگاه تهران فرود آمدند، نیز سلاح بوده باشد؛ مسئله بسیار جالب توجه‌تر نیز خواهد شد. چرا که معلوم می‌شود در حالی که تحقیقات پیرامون فروش اسلحه به ایران ادامه داشته؛ دولت آمریکا همچنان به فروش سلاح ادامه می‌داده... (ص892)
از بخش مربوط به مسائل «کانال دوم» - ترجمه کتاب «گزارش کمیسیون تاور»:... در ژوئیه 1986 یک ایرانی مقیم لندن به [«آلبرت] حکیم»، کانال دوم ارتباط با ایران را پیشنهاد کرد که این کانال از خویشاوندان یکی از مقامات بلند‌پایه ایران بود... «نورث»، «کیو» و یک مقام سیا در روزهای 19 تا 21 سپتامبر 1986 [28 تا 30 اردیبهشت] در واشنگتن با ایرانیها ملاقات کردند... یادداشتهای «مک‌دانیل» می‌گوید در 23 سپتامبر، رئیس جمهور در جریان مذاکرات با کانال دوم قرار داده شد... بین 5 تا 7 اکتبر 1986 [13 تا 15 مهر]، «نورث»، «کیو» و «سکورد» در فرانکفورت آلمان با کانال دوم ارتباطی ایران، دیدار و مذاکره کردند... در روزهای اول بیرون زدن قضیه [ی عملیات اطلاعاتی آمریکا] رئیس‌جمهور [شیطان بزرگ] به طور محکم، به پشتیبانی از «پویندکستر» و کانال عملیاتی او و خود عملیات ادامه داد... رئیس‌جمهور ظاهراً با هر آنچه که ذکر شده بود، موافقت کرد. بنابراین هیچ نظری نداده چرا که نمی‌خواست موجبات ترسی برای گروگانها بوجود بیاید [!؟] چه برای سلامتی آنها و چه برای سلامتی کانال دوم [!؟؟] ... او اعتقاد داشت که در این مورد، دولت اعلامیه‌ای صادر کند و لیکن آنچنان که جزئیات قضیه را دامن نزنید، تا مبادا موجب در خطر افتادن جان گروگانها و ایرانیانی که در رابطه هستند، بشود. [!؟؟؟] (ص897-895)
از هفته‌‌نامه آمریکایی «نیوزویک» - 16 اوت 1998:... در جلسه تحقیق سری از «پویندکستر»، به تاریخ شنبه دوم ماه مه، او شهادت داد که بعد از افشای ماجرای ایران کنترا، در نوامبر 86، حکمی را پاره کرده که بر اساس آن دستور فروش سلاح به ایران، در قبال آزادی گروگانها از سوی رئیس‌جمهور صادر شده بود.... حکم پاره شده، تنها نسخه موجود بود که امضای رئیس‌جمهور را داشت. اما کاخ سفید بعدها این امضا را انکار کرد و «ریگان» مدعی شد که فقط برای برقراری رابطه با عناصر میانه‌رو در داخل ایران به این کشور، موشک فروخته است. (ص897)
از روزنامه ایتالیایی «کوریره دلاسرا» - 19/1/1994:... بنا به عقیده کمیسیونی که زیر نظر «لارنس‌ای. والش» اداره می‌شود، پرزیدنت «ریگان»، شخصاً طرح پیچیده و سری سرهنگ «الیو نورث» را مورد تصویب قرار داد. در آن طرح، فروش تسلیحات به ایران (به منظور آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان) و ارسال پول دریافتی از ایران، جهت حمایت از شورشیان نیکاراگوئه‌ای وابسته به کنترا (سازمان ضد ساندنیست) پیش‌بینی شده بود. (ص900)
از ترجمه کتاب «گزارش نهایی ایران کنترا»- تحقیقات «لارنس والش»:... برخلاف شکست محموله موشکهای «هاوک»، در ماه نوامبر و این گزارش منتشر شده از سوی افسران سیا؛ «کیسی» همچنان «قربانیفر» را به عنوان یک رابط با حکومت ایران در نظر داشت و نیز رابطی با اشخاصی بود که می‌توانستند با زندانبانان گروگانها مرتبط باشند. به همین خاطر به «ریگان» یادداشتی خصوصی نوشت که در آن خاطر نشان کرده بود که تنها راه ادامه فروش اسلحه به ایران، استفاده از «قربانیفر» به عنوان یک واسطه بود. (ص907)
... مسئولین آمریکایی شروع به استفاده از دو کانال مختلف جهت ادامه فروش سلاح به ایران کردند...«نورث» در هشتم آگوست 1986 با «نیر» و « قربانیفر» در لندن ملاقات کرد... در یک ملاقات لندن، [«آلبرت] حکیم» متوجه شد که پسر برادر (
nephew) «رفسنجانی»، ابراز تمایل، جهت برقراری روابط با ایالات متحده داشته است... این مسئله، منجر به یک ملاقات در بروکسل در حدود 25 آگوست سال 1986 بین «سکورد» و برادرزاده شد... «نورث» به حمایت بر استفاده از «قربانیفر» ادامه داد، ولی «پویندکستر» تصمیم گرفت که از برادرزاده و رابطان او که به عنوان «کانال دوم» شناخته شده بودند، استفاده کند... برادرزاده «رفسنجانی» در نوزدهم و بیستم ماه سپتامبر به واشنگتن رفت. وی ابراز تمایل کرد تا با «نورث»، «کیو»، «سکورد» ملاقات کند. آنها تصمیمی گرفتند که بر مبنای آن، هفت مرحله باید طی می‌شد تا در مقابل تحویل سلاح، گروگانها آزاد گردند. (ص909)
از روزنامه عرب‌زبان «الحیات» - 12/5/1994: ... براساس این سند، «نورث»، طی ملاقات و گفتگویی با دو فرستاده ایرانی در 1986 در زمینه مبادله سلاح با گروگانها؛ اظهار داشته بود که «ویت» مزدوری است که از خط مشی وی («نورث») پیروی کرده و می‌توان با تحریک وی، از او به عنوان پوشش انسان دوستانه، برای انجام معاملات سری آمریکا با ایران، استفاده کرد... «نورث» به دو همتای ایرانی خود که یکی عضو واحد اطلاعاتی سپاه پاسداران تهران بود، خاطرنشان ساخت که... یکی از این دو فرستاده، «علی هاشمی‌بهرمانی» بود. (ص911)
از ترجمه کتاب «گزارش کمیسیون تاور» - بخش
Second Channel... «کانال دوم در واشنگتن»:... روزهای 19 و 20 سپتامبر، [«الیور] نورث»، [«ریچارد(دیک)] سکورد» و [«جورج] کیو» - به عنوان پوششی «اونیل» (O,neil)- با خویشاوند (Relative) رفسنجانی] یا همان «علی هاشمی»!] و آن ایرانی مقیم خارج که او را معرفی کرده بود [یعنی «آلبرت حکیم»]، دیدار و گفتگو کردند که جریان آن به طور مخفیانه بر روی نوار ضبط گردید... «خویشاوند» از ما خواسته است که به علت وجود برخی مسائل داخلی، در حال حاضر اسرائیلی‌ها را از این جریان، دور نگهداریم... وقتی که در تهران بودیم، چه در سطح سیاسی و چه در سطح راهبردی، ما در واقع راه به جایی نبردیم. ولی درملاقات، او [«خویشاوند»] پیشنهاد کرد که ما کمیسیون مشترکی مرکب از چهار عضو آمریکایی و چهار عضو ایرانی، تشکیل دهیم تا به طور محرمانه، تشکیل جلسه دهیم و طرحی برای بهبود روابط ایران و آمریکا ارائه دهیم... «خویشاوند» بامداد امروز با «دیک» تماس گرفت، تا به او بگوید که به تازگی از بیروت بازگشته است و بسیار مایل است روز دوشنبه 6 اکتبر ما را در فرانکفورت آلمان ملاقات نماید. (915-911)
از ترجمه کتاب «گزارش نهایی ایران کنترا»- تحقیقات «والش»:... تقریباً در 27 اکتبر 1985 [5 آبان 1364] آقای «لیدین» با «مظنون همیشگی» [احتمالاً منظور «قربانیفر» است!] در ژنو ملاقات کرد و به این نتیجه‌گیری رسید که مأمور ایرانی [حاضر در ] مجلس، «حسن ‌کروبی» (
Hassan Karoubi) دارای رده بالاتر است. (ص915)
از ترجمه کتاب «گزارش کمیسیون تاور» - بخش ضمائم:... ما مطمئن هستیم که «خویشاوند»، مردی که در «بروکسل» با وی دیدار کردم؛ مأموریت یافته است تا به عنوان واسطه‌ای بین دولتهای ایران و آمریکا عمل کند... روز 5 اکتبر، «نورث» به «فرانکفورت» پرواز کرد. روز 10 اکتبر، وی به «پویندکستر» گزارش داد که: «کاپ» تازه از فرانکفورت بازگشته است. هم «کاپ» و هم «سام» می‌گویند تماس من با «خویشاوند» و (یک مقام اطلاعاتی سپاه پاسداران انقلاب) مؤثر واقع گشته است. [درباره مقام اطلاعاتی که کسی جز «فریدون وردی‌نژاد» با اسم مستعار «مهدی‌نژاد» نیست، بیشتر سخن خواهیم گفت] (مقام اطلاعاتی سپاه پاسداران انقلاب) به «دیک» گفت که اگر بدون امید حصول کمکهای بیشتر‌، به کشورش بازگردد، او را مجدداً به جبهه خواهند فرستاد [؟!] ... (مقام اطلاعاتی سپاه پاسداران انقلاب) از «دیک» درخواست کرد که به آنها اجازه داده شود تا جای دقیق (گروگان 3) را پیدا کنند و «شما بتوانید او را [با عملیات رهایی گروگان] نجات دهید. بدون آنکه وجهه ما (ایران) را نزد حزب‌الله (لبنان) خراب کنید.» (ص919-916)
از مصاحبه محقق با «منبع‌(ح)»:... «وردی‌نژاد» را می‌گفتند از طرف آقای «هاشمی» توی داستان ایران کنترا وارد شده و واشنگتن رفته. حالا اینکه با «محس رضایی» هماهنگ بود، چون نیروی اطلاعات سپاه بود، یا با آقای «هاشمی»؟ نمی‌دانم... (ص923)
از مصاحبه محقق با «علی‌ فلاحیان»- 24/8/1379:... «وردی‌نژاد»... اون مقداری که من می‌شناسمش، ابتدا از حوالی سال 61 بود، توی سپاه دیدمش. مسئول امنیت بود [در اطلاعات سپاه.] معروف بود از بچه‌های مجاهدین انقلابِ، بعد هم از خودش پرسیدم، گفت: خب بله بودم. ولی به خاطر نظر «امام» استعفا دادم... خب پستهای کلیدی اطلاعاتی را این طیف مجاهدین انقلاب قبل از تشکیل وزارت داشتند... اطلاعات ارتش بودند، «خسرو تهرانی» اطلاعات نخست‌وزیری بود، «بهزاد نبوی»، کمیته بود. «وردی‌نژاد» هم در اطلاعات سپاه بود. (ص924)
... یکی همین «وردی‌نژاد» بود... از همون وقتها در رابطه جنگ با آمریکا بریده بودند. از حرف و صحبتهایشان هم برمی‌آمد که منافع ما، مثلاً در ارتباط و مذاکره و رابطه و اینها تأمین می‌شود. (ص926)
از مصاحبه محقق با «فلاحیان»- 24/8/1379:... س)‌در کمیسیون «لارنس والش» صراحتاً اسم «علی هاشمی» می‌آید به عنوان برادرزاده آقای «هاشمی»... [«فلاحیان»:] - آقای «هاشمی» خیلی ناراحت و عصبانی شده بود. این کار، زشت بود؛ برای آقای «هاشمی» هم خیلی بد تمام شد... تحلیلی بود که می‌گفتند «علی هاشمی» که خودش جرأت یک چنین کارهایی را هم ندارد و به تحریک «محسن رضایی» رفت و این کار را کرد... بدنامی‌اش برای آقای «هاشمی» ماند. بعضی‌ها احتمال می‌دادند که سوابق آقای «محسن رضایی» و سر و سرّ احتمالی با جریان چپ باعث چنین کارهایی شد... خلاصه‌ آقای «هاشمی» هم مصرّ در پیگیری بود. ما هم چند بار حسابی با او («علی هاشمی») و مجموعه‌اش برخورد کردیم...(ص928)
از نشریه «وسترن جورنالیسم سنتر»- نوشته «کنت تیمرمن»:... یک مقام ارشد دولت «کلینتون» درباره جزئیات این معامله [واسطه کردن «پولارد» در بحث آزادی جاسوسان یهودی دستگیر شده در ایران] با یک نماینده ایرانی گفتگو کرد و این نماینده در اواخر ژوئیه 1999 این پیشنهاد را به تهران برد... «کریمی» گفت رئیس‌جمهور «خاتمی» به یافتن یک راه دیپلماتیک برای خروج از تنگنایی که تندروهای داخل رژیم بوجود آورده‌اند، علاقمند است. او به واسطه یادآوری کرد [آقای] «خاتمی»، آشکارا خواستار آزادی یهودیان زندانی در شیراز شده است و با مرتبط کردن سرنوشت «پولارد» با یهودیان زندانی مخالفتی ندارد... (ص929)
 

 

نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران

 

کتاب «شنود اشباح» در نگاه اول، خود را به عنوان مرجعی که می‌تواند بسیاری از زوایای پنهان مسائل و ماجراها را روشن سازد و به سؤالات و شبهات موجود پیرامون برخی وقایع و اتفاقات و اشخاص و گروهها پاسخ دهد،‌ می‌نماید. انتخاب عنوانی با ترکیب دو کلمه «شنود» و «اشباح» که هر دو دارای بار منفی هستند و با رنگی زرد در زمینه‌ای سیاه بر روی جلد کتاب حک شده‌اند و قرار داشتن تیتر فرعی«مروری بر کارنامه‌ی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» به طور مشخص‌تری برای خواننده این نکته را بیان می‌کند که مؤلف در کتاب خود تلاش داشته است تا پرده از عملکردها و رفتارهای اسرارآمیز این سازمان بردارد و حقیقت را به صورت آشکار و عریان در پیش روی خوانندگان قرار دهد.
این که آقای «رضا گلپور» چه تصویری را از سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در ذهن خود داشته و با چه فرضیه‌ای به «تحقیق و تألیف» پرداخته، طبعاً موضوعی است که به شخص ایشان مربوط می‌شود و در گام نخست‌،‌ قابل مناقشه نیست. آنچه در آن می‌توان اما و اگر کرد و به ارزیابی نقاط ضعف و قوتش پرداخت، روش ایشان در اثبات فرضیه خویش و میزان موفقیت در این امر است.
هنگامی که کتاب شنود اشباح را ملاحظه می‌کنیم، با مجموعه‌ای از فیشها که در یازده فصل به دنبال یکدیگر قرار گرفته‌اند، مواجه می‌شویم بدون این که توضیح و تفسیری را راجع به آنها در متن کتاب بیابیم. در واقع متن کتاب، چیزی جز همین فیشها نیستند و این شاید برای نخستین بار باشد که چنین روش و رویه‌ای را در تدوین کتاب در کشورمان شاهدیم. معمولاً‌ چنین است که نویسنده برای اثبات نظریه خویش، مستنداتی را به کمک می‌گیرد. لذا در کتابهای تحقیقی متعارف، شاهد متن و استنادات و ارجاعات در کنار یکدیگریم ولی در این کتاب، متن، صرفاً همان ارجاعات است و زحمت توضیح و تفسیر این فیشها و ارجاعات و پیدا کردن ارتباط منطقی میان آنها و سرانجام استنتاج از این مجموعه به خواننده واگذار شده است.
این که اساساً نفس این کار تا چه حد می‌تواند مقبول باشد، خود جای سخن فراوانی دارد ولی هنگامی که به فیش‌های گردآوری شده در این کتاب می‌نگریم، نکات مهمتری جلب توجه می‌کند. نخست آن که این فیش‌ها از منابع مختلف - از روزنامه کیهان گرفته تا لس‌آنجلس تایمز و از خاطرات بیان شده توسط شخصیتهای داخلی درباره سیر زندگی سیاسی خود گرفته تا ادعاهای نویسندگان و مقامات خارجی راجع به دیدگاهها و فعالیتهای سیاسی آنها- اخذ شده‌اند و مهم این که نویسنده راجع به صحت و سقم محتویات این فیش‌ها هیچ‌گونه اظهار نظری نکرده است. البته از زاویه‌ای دیگر نیز باید گفت که نویسنده اگر چه بصراحت اظهارنظری راجع به فیشهای مزبور نکرده اما به نوعی دچار تناقض‌گویی درباره برخی از آنها شده است. به عنوان نمونه در فصل چهارم تحت عنوان «پاتریس لومومبا» نویسنده فیشهایی را از روزنامه‌های اروپایی راجع به حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدمحمد موسوی‌خوئینی‌ها آورده است که در آنها ادعا شده ایشان در دانشگاه پاتریس لومومبای مسکو تحصیل کرده و از آنجا فارغ‌التحصیل شده است اما هنگامی که نویسنده خود در بخش پی‌نوشتهای این فصل به بیان زندگی‌نامه آقای خوئینی‌ها می‌پردازد، شخصاً هیچ‌گونه اشاره‌ای به تحصیل ایشان در دانشگاه پاتریس لومومبا ندارد. لذا این سؤال مطرح می‌شود که اگر نویسنده شخصاً چنین اعتقادی ندارد، به چه دلیل صرف ادعاهای برخی از جراید غربی را که در اوایل انقلاب به منظور سیاه کردن چهره‌های انقلابی و نزدیک به امام و به منظور القای وابستگی انقلاب به بلوک شرق، مطرح و منتشر می‌شدند، در صفحات کتاب خود جای می‌دهد و اگر واقعاً به صحت ادعاهای مزبور اعتقاد دارد، چرا هنگامی که خود شخصاً توضیحاتی را راجع به شخص مورد نظر می‌دهد، از ذکر سوابق تحصیلی وی در دانشگاه پاتریس لومومبا امتناع می‌ورزد؟
از این گونه تناقض‌گویی‌های تلویحی را به دفعات می‌توان در این کتاب مشاهده کرد و یکی از عمده‌ترین اشکالاتی است که می‌توان بر آن وارد دانست. در واقع باید گفت چنانچه نویسنده خود معتقد به صحت ادعاهای منابع گوناگون غربی و شرقی راجع به شخصیتهای سیاسی کشورمان که با اهداف و اغراض خاصی مطرح شده‌اند و همچنان نیز ادامه دارند، نبوده یا دستکم دچار تردید در این ادعاها بوده اما در عین حال به گونه‌ای از آنها در کتاب خود بهره گرفته که استنباط صحت را در خواننده دامن می‌زند، اخلاق علمی و پژوهشی را زیر پا گذارده است و اگر واقعاً اعتقاد به صحت این‌گونه ادعاها داشته و به همین دلیل نیز آنها را در کتاب خویش آورده ولی از اعلام صریح این اعتقاد خود طفره رفته، فاقد شجاعت علمی لازم بوده است.
به هر حال جای تردیدی نیست که با این شیوه،‌ یعنی ردیف کردن ادعاهای منابع غربی،‌ هر فردی می‌تواند بنا به ذوق و سلیقه و گرایشهای سیاسی خود، با گردآوری مقادیری از ادعاهای مطرح شده از سوی منابع غربی و همراه ساختن آنها با اظهار نظرهایی از سوی شخصیتهای داخلی،‌ هر فرد یا گروهی را به زیر سؤال بکشد.
نکته دوم در مورد فیشهای موجود در این کتاب، عدم ارتباط منسجم آنها با یکدیگر است. به عبارت دیگر حال که نویسنده تصمیم گرفته است تا فیشهایی را بدون اظهار نظر درباره آنها، به دنبال یکدیگر بیاورد، حداقل انتظار این بود که دقت و حساسیت لازم برای مرتب ساختن منطقی آنها به خرج داده می‌شد به گونه‌ای که خواننده با سهولت بیشتری بتواند دست به استنتاج بزند. این هماهنگی در سه زمینه ضرورت داشت: اول هماهنگی میان فیشها و عنوانی که برای فصل مزبور انتخاب شده است، دوم هماهنگی فیشهای یک فصل با یکدیگر و سوم هماهنگی میان فصلهای مختلف.
البته باید گفت از آنجا که فیشهای موجود در این کتاب، به هر حال راجع به مسائل مختلف کشورمان هستند، لاجرم نوعی ارتباط میان آنها برقرار است اما برای نمونه هنگامی که فصل اول تحت عنوان «هاشمی هشتم» نامگذاری شده است، ابتدائاً برای خواننده این سؤال مطرح می‌شود که منظور از چنین عنوانی، «هاشمی هشتم»، چیست و در صفحه 19 کتاب با ملاحظه یک فیش که در آن از ارتباط میان سرتیپ منوچهر هاشمی رئیس اداره کل هشتم ساواک با انگلیسیها سخن به میان آمده است، این نکته برایش روشن می‌شود اما با مطالعه دیگر فیشها که عمدتاً مربوط به مصطفی شعائیان و ارتباط بهزاد نبوی با وی و سپس مسائلی راجع به محمدرضا سعادتی و سرویس جاسوسی شوروی و غیره است، این سؤال به میان می‌آید که ارتباط این فیشها با «هاشمی هشتم» چیست و در کل از مجموع نام فصل و فیشهای مندرج در این فصل، چه نتیجه‌ای باید گرفت؟‌و این نتیجه‌ چگونه می‌تواند به عنوان مبنایی برای مطالعه فصل دوم قرار گیرد؟
لذا به نظر می‌رسد ما در این کتاب با مجموعه‌ای از فیشها و فصلها مواجهیم که دارای ارتباط منسجم و مرتب منطقی - آن گونه که شایسته یک اثر تحقیقی و روشنگر است - با یکدیگر نیستند بلکه پس از خواندن هر فصل و همچنین در پایان کتاب می‌توان استنباطی کلی از آنچه نویسنده قصد القای آنها را دارد، در ذهن تصور کرد.
نکته سوم، وجود فیشهای متعددی در این کتاب است که به نظر زائد و غیرضروری می‌آیند، بدین علت که یا از محتوای تکراری برخوردارند، یا دارای محتوای بی‌اهمیت و کم اهمیت هستند و یا ارتباط آنها با اصل موضوع کتاب، عنوان فصل و همچنین دیگر فیشها، چندان روشن نیست. بنابراین به نظرمی‌رسد اگر نویسنده نسبت به پالایش فیشها اقدامی جدی به عمل آورده بود، ضمن کاستن از حجم زیاد کتاب و صرفه‌جویی در وقت و هزینه خواننده، ارتباط منسجم‌تری را نیز بین فیشها به وجود می‌آورد و تا حدی از پراکندگی مطالب در ذهن خواننده جلوگیری می‌کرد.
در این زمینه آنچه بیش از همه جلب توجه می‌کند، میزان ارتباط فیشها با اصل موضوع کتاب یعنی «مروری بر کارنامه سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» است. به نظر می‌رسد در این کتاب به بهانه بررسی وضعیت سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، عمداً یا سهواً،‌ بسیاری از شخصیتهایی که غالباً به نوعی طی دو دهه گذشته در چارچوب یک طیف سیاسی و فکری خاص، در صحنه بوده‌اند همراه با سازمان مزبور به زیر علامت سؤال قرار گرفته‌اند. اگر این اقدام به عمد صورت گرفته باشد، بهتر آن بود که از ابتدای نامی دیگر برای این کتاب در نظر گرفته می‌شد و اگر سهواً بوده باشد باید گفت خطایی فاحش است که باید در چاپهای بعدی مورد اصلاح قرار گیرد.
اگر سؤال اساسی ما این باشد که با توجه به نام کتاب، آیا نویسنده موفق شده است کارنامه‌ای روشن از سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را در پیش روی خوانندگان خود قرار دهد؟ در پاسخ باید گفت پس از مطالعه نزدیک به هزار صفحه، خواننده نه تنها کارنامه‌ای روشن را از این سازمان در پیش روی خود ملاحظه نمی‌کند بلکه خود را مواجه با شبهات و شائبه‌های جدید و متعدد در مورد بسیاری اشخاص و گروههای دیگر می‌یابد. البته شاید آنان که خود در بطن حوادث و مسائل سیاسی بوده و از مطالعات عمیقی نیز درباره تاریخ دو دهه گذشته کشورمان برخوردارند، بتوانند خود را از گرفتار آمدن در کلاف چنین شبهاتی برهانند، اما به یقین نسل جوان کشور پس از مطالعه مجموعه‌ای از این دست فیشها، با انبوهی از شبهات و سؤالات در ذهن خود راجع به «همه چیز و همه کس» روبرو خواهد بود که در این کتاب پاسخی برای آنها ارائه نشده است.
البته این نکته ناگفته نماند که کتاب مزبور به لحاظ گردآوری فیشهای متعددی از منابع مختلف راجع به موضوعات گوناگون، می‌تواند به عنوان یک بانک فیش مطرح باشد. در واقع هر یک از فیشهای موجود در این کتاب به تنهایی این ارزش را دارند که مورد استفاده و بهره‌برداری کسانی قرار گیرند که با لحاظ داشتن اصول یک کار پژوهشی،‌ قصد نگارش کتاب درباره تاریخ انقلاب اسلامی را دارند اما مجموعه و ترکیب این فیشها، بیش از آن که روشنگر و مبین مسائل باشد، بر اذهان و افکار غبار شائبه و شبهه می‌افشاند و مسیر دستیابی به حقایق را ناهموارتر و لغزنده‌تر می‌سازد.