X
تبلیغات
زولا
نامه کذایی را دختر یونسی نوشته بود، نه فرزند باکری - اصحاب نیوز
عناوین ویژه
نامه کذایی را دختر یونسی نوشته بود، نه فرزند باکری

خورشید که به خون نشست، دلم شکست. آدینه هم گذشت و تو باز نیامدی. اشک من باز زودتر از قدوم تو جاری شد بر گونه روزگار. من این روزها دارم “ظهور” را بخش می کنم. ظهور دو بخش است: “ظ”، “هور”. غیبت هر چقدر هم طولانی، عاقبت که روزی تمام می شود.

من چشم به پنجره دوخته ام ای حضرت آفتاب. گوش سپرده ام به صدای حنجره ات مرد اشراقی. سرم را گذاشته ام روی زمین و می شنوم صدای آمدنت را. تو در راهی. مقصد تو دل ماست. قاصدک امروز خبر آورد برایم که نشسته ای بر بال ذوالجناح. گفت: دیده دستت ذوالفقار را. آنطور که قاصدک برایم خبر آورد تو قرار است با بیرق علمدار بیایی. می دانی کجا دیدم قاصدک را؟ روی مزار شهید گمنام.

دیر نیست زیارتت کنیم در بهشت زهرا. من پدر شهیدی می شناسم که تو به خوابش رفته بودی و ماهی را می شناسم که در بیداری نائب توست. واعظ در “بیت رهبری” از قول تو می گفت: “ماه از ماست”. آری، ماه از خورشید است. ماه هم بوی نور می دهد. آهِ اصلی را ماه می کشد در فراق خورشید و دلتنگِ واقعی، پدر شهید محسن شادفر است که تاب ندارد بشنود روضه علی اکبر را. خم می کند کمر پدر را سوک فرزند. یتیمی بد دردی است.

دختر باکری باید به جای نامه نوشتن ناله کند از بی بصیرتی خویش. من هم فرزند شهیدم. دختر شهید روستا نشین زابلی هم فرزند شهید است. پسر شهید علی اصغر رحمتی هم فرزند شهید است. دختر شهید ابراهیم شعبانی هم فرزند شهید است. ما همه فرزند شهیدیم و میمیریم برای ماه، هزار بار. حضرت ماه، بابای ماست اما کاش بابای شما حمید باکری بود؛ نه فقط در شناسنامه که در مرامنامه. شما تربیت یافته آقای یونسی هستید که وزیر اطلاعات خاتمی بود. نه، من حمید باکری را به آقای یونسی نمی فروشم و امام را نمی فروشم به موسسه تنظیم. من حزب الله را نمی فروشم به نوه روح الله. من وصیتنامه حمید باکری را به نامه دختر یونسی نمی فروشم.

من هم بلدم نامه بنویسم. من هم فرزند شهیدم. من نام هیچ بزرگراهی به نام پدرم نیست و خیال نمی کنم که از دماغ فیل پایین افتاده ام. همان کسانی که باکری را خشونت طلب نام نهادند و او را سرباز وحشی قوم آتیلا خواندند، حالا مبلغ نامه دخترش شده اند. وصیت نامه باکری را کار نمی کنند اما نامه دخترش را در بوق می کنند. دختر باکری بهتر است به جای نامه نوشتن، وصیت نامه پدرش را بخواند. فرزند شهید انقلاب بودن یک چیز است، دختر وزیر اصلاحات شدن یک چیز دیگر.

قرار نیست اگر ما به احترام شهید حمید باکری سکوت می کنیم امر بر عده ای مشتبه شود. سکوت ما دیگر مرزش شکست. اگر قرار بر سوء استفاده از خون شهید و نام شهید در جهت راه باطل و طاغوتی فتنه گران است، فاش می گویم از این پس هر نامه تان را با همین قلم جواب خواهم داد تا به دروغ مصادره نکنید نام مقدس “فرزند شهید” را. من هم فرزند شهیدم اما مرا یونسی تربیت نکرده که اینگونه جار بزنم شب پرستی را. من نور را می پرستم و مثل خیل فرزندان شهدا دست بوس ماهم. نامه مرا همان رسانه هایی کار می کنند که قبلش وصیت نامه پدرم را چاپ می کنند. من زیر سایه پدرم هستم و شما آمده اید بیرون از سایه خون شهید و آیه های کتاب جعلی شده اید و همسایه سران فتنه.

همت اگر بود پوست تان را می کند. باکری اگر بود بهتر تربیت می کرد تربیت یافته یونسی را. اما من مربی ام خون پدرم، وصیت نامه بابا اکبر است. شما هم به جای گوش دادن به اوامر یونسی، اقتدا کنید به “بابا حمید”، برای تان بهتر است. اینقدر ارزان نفروشید لباس خاکی پدر را به BBC. پس فردا نگویید پدر ما جلوی اسلحه اش دشمن بود و جلوی اسلحه بسیجیان امروز، سینه مردم. من آمار جنگیدن پدر شما را با منافقینی که جملگی ایرانی بودند دارم. پس لطفا آشوبگران عاشورا را مردم نخوانید. عیبی ندارد از “محصولی” انتقاد کنید اما خون شهدا محصولی جز “جمهوری اسلامی” ندارد. جمهوری اسلامی نباشد اولین کار دشمن پایین کشیدن نام پدر شما از بالای کوی و برزن است. پدر شما این افتخار را داشت که شهید راه ولایت فقیه باشد، پس شما خودتان را برای سران فتنه هلاک نکنید. نه، این نامه را من می گذارم به پای تربیت یافته یونسی، نه دختر باکری. فرزند شهید آنقدر زیرک و رند هست که اجاره ندهد گلویش را به فریاد دشمن. انتقاد از ضعفهای دولت و حتی بخشهایی از بدنه حاکمیت، حق مسلم خانواده های شهداست اما چوب حراج زدن بر محصول خون شهدا آنهم با عنوان “فرزند شهید” از هیچ کس پذیرفته نیست. راستی، اگر خروش بر منافقین، خشونت طلبی است ما این کار را از همت و باکری و متوسلیان یاد گرفته ایم. اگر “بسیجی واقعی همت بود و باکری”، فرزند شهید واقعی را من امروز در بهشت زهرا دیدم. من امروز دیدم فرزند شهید محمد صادقی را که می گفت: “اتفاقا فرزند شهید واقعی من هستم که مثل پدرم بسیجی هستم و با باتوم کوبیدم بر سر آشوبگران عاشورا”. من امروز دو شهید ۱۸ ساله دیدم در بهشت زهرا. پدر شهید محسن شادفر به من گفت: “جواب بده این نامه ها را. خانواده شهدا ما هستیم که مثل مرد پای خون فرزندانمان ایستاده ایم. دو سه خانواده شهید به چه حقی از جانب همه ما حرف می زنند؟ ما کجا به ایشان این نمایندگی را دادیم. تو را به خدا قسم، قلم دستت هست، بنویس این حرفها را. ما همه مان عاشق خامنه ای هستیم و پسر ۱۸ ساله ام اگر باز هم زنده شود، قربانی اش می کنم در راه ولایت فقیه”.